خاطرات امیر سرتیپ ناصر آراسته(16)
زندگي هم اداره ميشود، خدا را شكر اين بار رفته بود پایینتر از ميدان شوش تهران، محله دولتآباد. منزل پيرمرد 63 سالهاي كه پدر شهيد بود و با پسر جانبازش كه از ناحيه كمر به پايين فلج شده بود، زندگي ميكرد. كل فضاي خانه 38 متر هم نميشد. گفت: وظيفه من اين است كه اگر درددل يا گله و شكايتي داشته باشيد، به حضرت آقا منتقل كنم. گفت شکایت و درخواستی ندارم، سلام مرا به آقا برسانید. بعد از پيرمرد پرسيد: زندگيات چطور ميگذرد؟

پيرمرد گفت: يك دستشويي-‌‌ توالتي هست كه من آن را از شهرداري اجاره كرده‌ام. روزها آنجا مي‌روم و دستشويي را نظافت مي‌كنم و هر كسي كه براي قضاي حاجت مي‌آيد، پولي هم به من مي‌دهد. از این پول اجاره شهرداری را می‌دهم، چیزی هم می‌ماند که روزی من است و با آن زندگی می‌کنم؛ خدا بده برکت.

پيرمرد سپس مكث كوتاهي كرد و با دلخوري گفت: البته از شهرداري هم گله دارم، چون شرط كرده‌اند كه اگر شيري بشكند، لامپی بسوزد و یا شلنگي خراب شود، من بايد خرج آن را بدهم.

با تعجب و ناباوري از پيرمرد پرسيد: چقدر در مي‌آوري؟

گفت خدا را شكر! زندگي‌ام مي‌گذرد. فقط اگر از دست شما برمي‌آيد، به مسئولان شهرداري بگوييد؛ هزينه اين شير و شلنگ‌ها و لامپ‌های سوخته را از من نگيرند، چون بعضی‌‌ها مي‌روند توي دستشويي و شيرها را باز مي‌كنند و با خودشان مي‌برند. خب! من هم نمي‌بينم و فقط خرجشان مي‌افتد روي دست من.

شرمنده شده بود. مي‌خواست هر طوري كه شده پيرمرد گله‌اي كند يا خواسته‌اي داشته باشد. به پسر معلولش اشاره كرد و ادامه داد اين بچه چطور؟ مشكلي ندارد؟ چيزي براي او نمي‌خواهي؟

باز هم پيرمرد با رضایت سرش را بالا گرفت و گفت نه، الحمدالله اين بچه هم مشكلي ندارد. زندگي هم اداره مي‌شود. خدا را شكر.

او يك گوني برنج، يك حلب روغن و دو مرغ هم براي پيشكش با خودش آورده بود، اما رويش نشد كه حتي درباره آنها با پيرمرد حرفي بزند. با خودش گفت من فقير و نيازمندم، نه اين پيرمرد.

منبع: نردبان طنابی، آراسته، ناصر،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده