پسرم از جنگ متنفر باش (5)
دیر وقت است، اما حسین گرسنه است! ناخدایکم شریف فرزادی تازه از مأموریت برگشته بودم. دریانوردی سخت بود. موج، همه را کلافه کرده بود. با تنی خسته به منازل نیروگاه اتمی – که در آن وقت در اختیار پرسنل نیروی دریایی بود - رسیدم. هنگام بازگشت به خانه، حسن را دیدم که آماده ی رفتن به مأموریت بود. گفتم: کجا؟

گفت: می روم به دریا بزنم، می روم بجنگم.

گفتم: مگر با واحد شناور نمی روی؟ گفت: نه، تا بندر امام با مینی بوس زهوار در رفته ی ترابری می رویم و بعد با واحد شناور سمتِ خورموسی حرکت می کنیم.

گفتم: خبری شده؟

گفت: گوشت را بیاور جلو.

و ادامه داد: می خواهیم کشتی های حامل گندم را اسکورت کنیم تا نان مردم تأمین شود و مشکلی نداشته باشند. راستی اگر زحمتی نیست یادت نرود به منزل ما سری بزن، مادرِ حسین چیزی می خواست، من وقت نداشتم بروم، دیر می شد، تو برایش تهیه کن، باشه؟

گفتم: باشه، تو هم مواظب خودت باش.

پس از روبوسی، سفت مرا چسبید و به چشم هایم زل زد. صدای گاز دادن مینی بوس از توی کوچه شنیده می شد. منتظر ماندیم تا جلوی پایمان ترمز کند. بالاخره کمی جلوتر، مینی بوس آبی رنگ ایستاد. در را باز کردم و حسن سوار شد. داخل را که نگاه کردم کسی را ندیدم. به راننده گفتم: تنها می روید؟ گفت: نه! چند بار دور زده ام، تنها کسی که همیشه آماده بود، حسن آقا است.

با آنان خداحافظی کردم و به طرف منزل رفتم. زنگِ درِ حیاط را چند بار فشار دادم. وقتی همسرم مرا دید از این که سالم به خانه رسیدم خیلی خوشحال شد. ساکم را گرفت. توی حیاط نشستم و جورابم را که بوی بدی می داد در آوردم. گفتم: بیا ببین برایت سوغاتی چه آوردم.

او که بالای سرم ایستاده بود گفت: تا شیلنگ آب بیاورم همین جا توی حیاط آب تنی کن. سپس ادامه داد: حسن برای خداحافظی آمد.

گفتم: دیدمش، نمی دانم مادر حسین چه سفارشی دارد، بروم ببینم چه چیزی لازم دارد، زود بر می گردم.

بلند شدم و به خانه ی حسن رفتم. گریه ی بی امان حسین کوچولو به گوش می رسید. زنگِ درِ حیاط را فشار دادم. مادر حسین در را باز کرد و با خوشحالی گفت: سلام، خوش آمدی، کی از دریا برگشتید؟

گفتم: همین الان! حسن به من گفت شما کاری دارید.

با مکث زیاد گفت: فکر نمی کند که بچه، شیر خشک لازم دارد. حالا شما خسته اید. فردا خودم می روم و از جایی شیر خشک تهیه می کنم.

گفتم: نه، بهتر است شما در خانه باشید، من برایتان تهیه می کنم.

گفت: به زحمت می افتید، پس صبر کنید تا پول بیاورم.

مادر حسین داخل منزل شد و من بدون خداحافظی آن جا را ترک کردم.

حال و احوال حسن دستم بود. همیشه برای رفتن به مأموریت عجله داشت.

به خانه رفتم، در آن هوای دم کرده ی بوشهر توی حیاط آب تنی کردم، حسابی چسبید. همسرم گفت: حالا می روی برای شیر خشک؟ گفتم: توهم بیا تا تنها نباشم.

وسیله ی رفت و آمد با فاصله ای که نیروگاه اتمی از شهر بوشهر داشت به سختی گیر می آمد. به هر زحمتی که بود، خودمان را به شهر رساندیم. می دانستم فقظ یک جا ممکن است در این ساعت شب، شیر خشک داشته باشد، پس یک راست به بازار مهاجرین در خیابان صلح آباد رفتیم. پس از جستجوی فراوان، شیر خشک را به چندین برابر قیمت واقعی خریدیم و راهی نیروگاه شدیم.

***

دیر وقت است، ولی حسین گرسنه است. شیر خشک را به مادرش دادیم. تشکر کرد و بار دیگر رفت که پول بیاورد. این بار صدایش کردم و گفتم: حسن، پول شیر خشک را حساب کرده است.

او نگاهی به من انداخت و تبسمی بر لبش نشست و گفت: خدا از برادری کمت نکند.

آن شب به حرف حسن فکر می کردم که گفت: می خواهم بزنم به دریا.

پس از یک روز استراحت، راهی محل کار شدم. بچه ها با دیدنم خوشحال شدند و روبوسی ها شروع شد. گفتم: چه خبر؟

یکی از بچه ها جواب داد: اسکورت به خوبی انجام شده ولی متأسفانه یکی از ناوچه های65 پایی مورد اصابت قرار گرفته است.

دلم از جا کنده شد. با لکنت گفتم: کدام ناوچه درگیر شده؟

گفتند: ناوچه ی حسن شاهرود. البته هنوز خبر درستی به ما نرسیده است.

ظهر آن روز پیامی دریافت کردیم. نام زخمی ها و شهدا را اعلام کرده بودند. نام شهید حسن شاهرود فرمانده ناوچه ی65 پایی را در ردیف اول دیدم.

پدر حسین کوچولو، کشتی های 35هزار تنی حمل مواد غذایی را سالم به اسکله رسانده بود. حسن برای حسین، شیر خشک نخرید، ولی برای مردم گندم آورد تا…

 

 

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده