خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(34)
اسیر بی چشم ورو در جریان عملیات طریق القدس نیز سه عراقی زخمی روی زمین افتاده و ناله می کردند. آنها ها را همراه با زخمی های خودی سوار نفربر کردم. داخل نفربر پر از اسلحۀ کلاشینکف بود که از عراقی ها غنیمت گرفته بودیم.

به ناگاه دیدم دست یکی از زخمی های عراقی آهسته به سمت کلاشینکف می رود. با پا تکانی به او دادم. به یک طرف افتاد. در دل به او گفتم:

 «ای بی چاره! داری می میری و من می خواهم نجاتت بدهم، ولی تو در فکر برداشتن اسلحه هستی؟»

منبع : دکتر بدو، منتظر، رضا، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده