پسرم، از جنگ متنفر باش!(4)
عبدالرحمن برزگر وقتی مرا دید با لهجه عربی گفت: سرکار! چه قدر تو لباس شخصی، خوش تیپ شدی! و سپس ادامه داد: می توانم سؤالی بپرسم؟ گفتم: بفرما! گفت: این انگشتر طلا، نشانه ی ازدواج است؟! گفتم: مادر عزیز چرا می پرسی؟ گفت: هیچی، کاش دامادم می شدی.

بازهم برایم خواستگار پیدا کردی؟

عبدالرحمن برزگر

آن روز برای دریانوردی آماده شده بودیم. مثل همیشه پولِ جیره غذا را گرفتم و با پیکانی سفید رنگ راهی بازار سر بندر شدم. با مغازه دار ها آشنا شده بودم، اکثر آنها مرا به اسم می شناختند. سبزی، چند هندوانه سرخِ شادگان، تخمه آفتابگردان، چند بسته سیگار، گوجه فرنگی و خیار خریدم.

سپس به طرف زن هایی که سینی بزرگِ ماست جلویشان بود – که البته خودشان آن ها را از شیر گاومیش درست می کردند – رفتم. زنِ ماست فروش، هر روز سینی بزرگی را روی سرش می گذاشت و از حوالی سر بندر به بازار می آمد. مثل او در بازار های سر بندر و ماهشهر زیاد بودند.

وقتی مرا دید با لهجه عربی گفت: سرکار! چه قدر تو لباس شخصی، خوش تیپ شدی! و سپس ادامه داد: می توانم سؤالی بپرسم؟ گفتم: بفرما!

گفت: این انگشتر طلا، نشانه ی ازدواج است؟!

گفتم: مادر عزیز چرا می پرسی؟

گفت: هیچی، کاش دامادم می شدی.

سر جا خشکم زد. خنده ای کش دار کردم و گفتم: هنوز بچه ام.

گفت: بمان، الان دخترم می آید. ببینش، شاید پسند کردی. تازه، کسی که می رود جنگ،که دیگر بچه نیست. ماشاالله… مرد به این بزرگی!

کمی صبر کردم، حواسم نبود که زن ماست فروش با اشاره می گوید: آن طرف را نگاه کن.

از دور دختری با چادر عربی در حالی که سینی بزرگی را با مهارت زیاد روی سرش گذاشته بود، نزدیک می شد. گفت: دخترم است. خوب نگاهش کن.

نمی دانم چرا خیره خیره نگاهش می کردم. دختر با چهره ای خسته، سینی را به آرامی روی زمین گذاشت و پهلوی مادرش نشست.

گفت: یوما، هی… یوما… باز هم برایم خواستگار پیدا کردی؟

سپس رو به من کرد و ادامه داد: جدی نگیرید.

جواب دادم: من هم جدی نگرفتم، خواستگار نیستم. چرا بجای درس خواندن ماست فروشی؟!

گفت: چه می گویی، جنگ همه چیز ما را گرفته است. کسی که توی کپر زندگی می کند و دلهره ی بمباران دارد، دیگر چطور می تواند درس بخواند.

گفتم: حداقل دلِ مادرت را خوش کن.

با خنده گفت: دنبالِ مردی می گردم که بتواند گاومیش را توی تالاب ها به چرا ببرد. نه بسیجی باشد، نه نظامی، نه شهید بشود و نه زخمی.

از حرف هاش چیزی سر در نیاوردم. از آنان خداحافظی کردم و راهی بندر امام شدم. در بین راه به کارخانه ی یخ رفتم، اما خبری از یخ نبود. گفتند: از دیروز تا حالا کارخانه خراب شده است.

در این فکر بودم که در مأموریت دریا نوردی بدون یخ چگونه تاب بیاوریم.

یخچال هم با آن ژنراتور ناوچه خوب کار نمی کند. بدین ترتیب بدون یخ به ناوچه مراجعه کردم.

تدارکاتچی، گوشت و مرغ را تا نزدیکی ناوچه آورد و سربازان کمک کردند تا آنها را در یخچال جای دهیم. همه چیز برای جدا شدن از اسکله مهیا بود.

فرمانده گفت: ممکن است یک روز بیش تر بمانیم؛ کنسرو و جیره ی جنگی را هم تحویل بگیرید و منبع آب را اضافه کنید.

پمپ آب شیرین اسکله را روشن کردم. شیلنگ را به درون منبع پاشنه ناوچه گذاشتم. آب با فشار وارد منبع می شد. چند جای شیلنگ سوراخ بود و کف ناوچه را خیس می کرد. از روی اسکله صدایی شنیدم که می گفت: زود آچار لوله گیر را بیاورید، آب هدر رفت.

بستِ شیلنگ را محکم کردم. وقتی خواستم به ناوچه برگردم، دو ناوچه که کنار هم پهلو گرفته بودند، از هم فاصله پیدا کردند. قدم بلندی برداشتم، ولی نتوانستم خودم را کنترل کنم. پایم لغزید و میان هر دو ناوچه افتادم. صدای افتادن آچارِ لوله گیر و فریاد کمک خواهی من همکاران را متوجه کرد. با زحمت بسیار مرا از میان ناوچه ها بیرون کشیدند. سرم گیج بود. کمرم به شدت درد می کرد. یادم می آید؛ ناواستوار احمد ورامینی می گفت: تنفس مصنوعی بدهید. مرا روی دکِ ناوچه خواباندند و تنفس مصنوعی دادند، از گوشم خون می آمد، کسی می گفت: خدا را شکر، خون ریزی کرده است.

تا آمبولانس آمد، چند بار استفراغ کردم. مرا روی برانکارد خواباندند و با دشواری از پلکان به اسکله منتقل کردند.

پس از دو سال این اولین بار بود که به دریا نمی رفتم، لحظه ای چشمانم را بستم.

پزشکیار بندرگاه چند بار توی صورتم زد و در گوشم می گفت: اصلاً به خواب نرو، مقاومت کن.

بیمارستان نیروی دریای در محلی بنام کمپ "B" بود که اکثراً مهاجرین جنگی در آن جا ساکن بودند و امکانات کمی داشت، مرا با همان حال به ماهشهر منتقل کردند. پس از دو روز در بیمارستان ماهشهر به هوش آمدم.

ناگهان سوزشی شدید در دستانم حس کردم. خانم پرستار داشت به دنبال رگ جدید می گشت تا جای سِرُم را عوض کند. گفت: چند ساعتی هست که شما به هوش آمده اید. آرام باشید، فعلا حرفی نزنید.

کارِ تعویض سِرُم تمام شد. دلم می خواست بچه ها بودند تا ماجرا را برایم تعریف می کردند. از خانم پرستار سؤال کردم که همکارانم این جا نیستند؟ گفت: همین الان بیمارستان را ترک کردند. فردا شما را به بیمارستان خودتان منتقل می کنیم.

خوابم می آمد، بار دیگر پلک هایم را روی هم گذاشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. ساعت از نیمه شب گذشته بود که بیدار شدم. خانم پرستار به بیماران سرکشی می کرد. به طرف تخت من آمد و گفت: خیلی می خوابید. چقدر در خواب حرف می زدید!

  • چه می گفتم؟
  • از دریا حرف می زدید، نگران تشنگی همکاران تان بودید. مأموریت می رفتید؟
  • بله، قرار بود تا خور عبدالله بریم. تا آن جا راه زیادی است. یخ نداشتیم و نگران گرما و تشنگی بودم.

سپس پرسیدم: شما امشب کشیک هستید؟

  • نه، ما هم مثل شما تعویض می شویم.
  • باور می کنید خیلی از وقت ها روی دریا از این ناوچه به آن ناوچه می روم، تا جایی که چندین روز روی آب هستم و تعویضی هم در کار نیست.
  • پس حسابی دریا را دوست دارید.
  • همین طور است. راستی… چه قدر چهره ی شما برایم آشناست؟
  • من، همان دختر ماست فروش هستم.

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده