خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(33)
ترجیح دادن مجروح عراقی بر فرمانده ایرانی به قول مداح اهل بیت، حاج آقا کربلایی: (پدر دو شهید) آنان که به روزگار صاحب نظرند در بخشش و جود، نام حاتم ببرند حاتم زر و رزمندۀ ما جان بخشد انصاف بده کدام بخشنده ترند

ترجیح دادن مجروح عراقی بر فرمانده ایرانی

صبح روز بعد از عملیات الله اکبر، درب عقب نفربر را باز، و سفره ای پهن کردم تا با بچه ها صبحانه بخوریم. در همین هنگام یک گلولۀ خمپاره کنار من به زمین خورد و یکی از بچه ها شهید شد و دو سه نفر زخمی شدند.

سریع آنها را برداشتم، داخل نفربر گذاشتم و از معبری که از وسط میدان مین باز کرده بودیم، برگشتیم. هنگام عبور از معبر، سقف نفربر را باز، و اطراف را نگاه کردم تا راننده به اشتباه روی مین نرود.

ناگهان دیدم یک نفر در میدان مین افتاده و ناله می کند.  به راننده گفتم نگه دارد و سریع سراغ مجروح رفتم. دیدم سروان «یحیی نیک نامی»  فرمانده گروهان تانک ماست. او در تاریکی یگانش را هدایت کرده، و ترکش به پهلویش خورده بود.

فرماندهان یگان ما پیشاپیش یگان حرکت می کردند و چنین نبود که آن را از داخل نفربر یا از فاصله ای دور هدایت کنند. بیشتر شهدای ما مثل شهید «حسن باقری»، شهید «بقایی» در فکه، شهید سرلشگر «اقارب پرست» در جزیرۀ مجنون و شهید سرلشگر «آبشناسان» در ارتفاعات عملیات قادر، چنین بودند؛ آنها زیر دستان خود را مثل فرزندان خود دوست داشتند و همه جا همراه رزمندگان بودند.

به هر حال این فرمانده مجروح، زخمش کاری بود و خیلی بی رمق و زرد شده بود. تا خواستم او را بلند کنم، گفت: « به من کاری نداشته باش و زخمم را نبند!»

گفتم: «پس چه کار کنم؟»

گفت: «برو، آن طرف، پشت آن بوتۀ خارشتری، یک مجروح افتاده است.  اول به او رسیدگی کن و بعد بیا سراغ من!»

رفتم و دیدم او یک مجروح عراقی است که از نیروهای تأمین میدان مین بوده و تا آخرین گلوله اش را هم شلیک کرده است. بچه ها با گلولۀ آر.پی.جی او را زده بودند. پایش قطع نشده بود؛ ولی از بالای زانو آویزان بود و خون ریزی داشت.

فرمانده غیور ما در میدان مین ترکش خورده و افتاده و خون ریزی می کرد، با این حال مجروح عراقی را به خود ترجیح می داد! قرآن کریم می فرماید:

«وَیُوثِرُونَ عَلی اَنفُسِهِم وَ لَوکانَ بِهِم خَصاصَه» (ایثار می کنند با جان خودشان، درحالی که خود به آن نیازمندترند)

به قول مداح اهل بیت، حاج آقا کربلایی: (پدر دو شهید)

آنان که به روزگار صاحب نظرند

در بخشش و جود، نام حاتم ببرند

حاتم زر و رزمندۀ ما جان بخشد

انصاف بده کدام بخشنده ترند

سرانجام هر دو مجروح را برداشتم. هوای آنجا در اردیبهشت خیلی گرم بود. مجروح عراقی عطش داشت و مرتب می گفت، «ماء ، ماء»؛ یعنی «آب، آب» به دلیل خون ریزی نمی توانستم به او آب بدهم؛ برای همین چفیه را به آب کلمن زدم و لبش را خیس کردم تا عطش او فروکش کند.

 به روستای سوگل در پشت تپه های الله اکبر که رسیدم، آمبولانس ها آماده بودند. همراه با سایر زخمی ها، مجروح عراقی را هم بغل کردم و روی برانکارد گذاشتم. وقتی دکتر ها به او رسیدگی می کردند، دیدم قطره های اشک از چشمانش جاری شد. به احمد طرفی که عربی می دانست و رانندۀ نفربر بود، گفتم: «به او بگو، اگر درد دارد و ناراحت است، الان یک مسکن سفارشی به او می زنیم و کاری هم با او نداریم؛ ما با اسرا مثل آنها رفتار نمی کنیم.»

احمد طرفی از او پرسید: «درد داری که گریه می کنی؟»

گفت: «نه.»

گفتم: « به او بگو، اگر فکر می کنی که اسیر و دور از زن و بچه شدی، بدان که  در کشور ما با اسرا کاری ندارند.»

گفت: «نه، از آن هم نارحت نیستم.»

طرفی پرسید: «پس چرا گریه می کنی؟»

جواب داد: « گریه می کنم که چرا با شما می جنگم؟! به ما گفته بودند که اگر دست ایرانی ها به شما برسد، شما را تکه تکه می کنند؛ ولی من در میدان مین، محبت آن مجروح ایرانی و آن افسر بهداری شما که مرا بغل کرد و داخل نفربر برد را دیدم. من از جنگیدن با شما سخت احساس پشیمانی می کنم.»

منبع : دکتر بدو، منتظر، رضا، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده