مروارید
ناوباندوم حمید زنگنه موج انفجار مرا زیر آب کشاند. حباب های هوا را می دیدم. فشار آب گوش هایم را اذیت می کرد. قبل از پریدن توی دریا کفش هایم را بیرون آورده بودم. سعی کردم پاهایم را تکان دهم و نفسم را حبس کنم تا به سطح آب بازگردم. وقتی سرم را از آب بیرون آوردم، اطرافم دود غلیظی بود و نمی توانستم وضعیت پیش آمده را ببینم. ناگهان انفجار مهیبی نگاهم را به سمتی کشاند.

توپ پاشنه ناوچه منفجر شد. به سمت ناوچه شنا کردم. علی اصغر نوروزی (شهید) بی حرکت زیر قایق نجات نشسته بود و به دریا زل زده بود. از او خواستم قایق را به دریا بیندازد. بیم آن می رفت که ناوچه به کلی غرق شود. نوروزی نگاهی به من انداخت و آرام آرام ضامن قایق را باز کرد تا قایق بر سطح دریا قرار گرفت.

در سمت دیگر، مهناوی محمد رضا نجاری در حال بالا رفتن از ناوچه بود که متوجه من شد. به او گفتم: دفرا را به آب بینداز.

مهناوی نجاری با تلاش زیاد، خود را به دکِ آزاد ناوچه رساند و طناب دفرا را باز کرد و آن را روی آب شناور کرد و سپس خودش به دریا پرید.

شناکنان به طرف دفرا رفتم. طناب را به نوروزی دادم. او اصلا حرف نمی زد. دهانش را باز کرد و من طناب را میان دندان هایش قرار دادم.

از این که مدتی خود را روی آب نگه داشته بودم، خسته شدم. به سختی به قایق نجات رسیدم. ترکش انفجار چند جای آن را سوراخ کرده بود، ولی جای شکرش باقی بود و ما می توانستیم تا مدتی کمی از آن استفاده کنیم.

کم کم بقیه بچه ها هم به زحمت دور قایق جمع شدند. قایق دیگری که چند نفر در آن بودند فاصله شان را با ما کم کردند تا بتوانیم به هم کمک کنیم.

تصور این روزِ سخت برای همه دشوار بود. کسی حرف نمی زد، همه می دانستند باید انرژی مان را ذخیره کنیم. خلیلی – که به شدت مجروح شده بود – را به سختی در قایق خواباندیم و دست هایمان را به گرد او حلقه کردیم. ناوچه مقابل چشمان مان در آب فرو می رفت و حسرت دیدار دوباره ی همرزمان را هم با خود به عمق آب فرو می برد. دقیقاً ساعت 12:58 روز هفتم آذر سال59 بود که ناوچه ی پیکان غرق شد و به خلیج فارس پیوست. اصلاً باور کردنی نبود. یک باره دریا طوفانی و آسمان ظهر تبدیل به شبِ سیاه شد. جریان آب، قایقی را که یکی از تکاوران ناو استوار احمد علوی و اسیری به نام ستار با آن شناور بودند، از ما دور کرد.

به طرف آنان شنا کردم. حریچه پور و حسن تیاور به کمکم شتافتند. حریچه پور از ناحیه ی شکم مجروح شده بود، ولی با این احوال می خواست کمکی کند که با ممانعت من، توسط تیاور به قایق بازگشت. وقتی به قایق دوم رسیدیم، به علوی گفتم: سعی کنیم نوروزی که پیش دفرا است را سوار کنیم. سپس رو به اسیر عراقی کردم و با ایما و اشاره به او فهماندم که تو آزادی، می توانی به طرف سکو شنا کنی و به کشورت برگردی.

او که تنها باقی مانده از اسرا بود در حالی که گریه می کرد گفت: ایران، ایرانی. یا علی گفتنش دل مرا لرزاند. فهمیدم شیعه است. غواص عراقی خودش را به آب زد و به طرف نوروزی رفت تا او را به قایق نجات برساند.

پارو زدن بی فایده بود، زیرا جریان آب شدت داشت و دریا همچنان مواج بود. قایق سومی را دیدم که کیوان شکوهی بر آن سوار بود و موج، او را از ما دور کرد.

به کمک اسیر عراقی، نوروزی را که از ناحیه ی پا مجروح شده بود، به قایق منتقل کردیم. نوروزی لبخندی زد و انگار داشت وصیت می کرد. رحمان الفتی از بروبچه های تکاور هم در حالی که مجروح بود همه را دلداری می داد.

از فرط خستگی گوشه قایق، پاهایم را جمع کردم. از گوشم خون می آمد. مجبور شدم پارچه ای را در گوشم بگذارم. آب شور، سوزشی شدید را درگوشم ایجاد کرد. جزئیات عملیات را از ذهنم گذراندم.

ما ساعت9 شب در ضلع جنوبی اسکله ی البکر بودیم و اسرای عراقی را از تکاوران تحویل گرفتیم. ابراهیم همتی (شهید) فرمانده ناوچه دستور داد تا آب و غذا به اسرا بدهیم. تعدادی از آن ها در درگیری با تکاوران زخمی شده بودند. در همین افکار بودم که احمد علوی گفت: به چه فکر می کنی؟ گفتم: شما فقط چهار نفر بودید، چطور ده نفر اسیر گرفتید؟ سید گفت: وقتی از بالگرد به روی سکو پریدیم، اصلاً فکر نمی کردیم که کسی روی سکو باشد، چراکه عملیات منطقه گفته بود سکو امن است. به خاطر همین، بدون ترس با بالگرد از قسمت میانی سکو به پایین پریدیم و بلافاصله سکو را بررسی کردیم. در حال گشت زنی، متوجه یکی از عراقی ها شدیم، بی صدا از پشت او را دستگیر کردیم. پس از بازجویی، اسیر عراقی گفت: بیست نفر دیگر در سکو هستند. سید احمد به سختی حرف می زد، اما میخواست فضای حاکم را بشکند و توجه ام به حرف هایش جلب شد. و ادامه داد: با بالگردتماس گرفتیم و تقاضا کردیم بدون جلب توجه به سکو برگردد، زیرا سوغاتی خوبی برایش داشتیم. فرمانده ی عراقی را به بالگردرساندیم، وی طولی نکشید که عراقی ها از حضور ما مطلع شدند.

درگیری شروع شد و ما توانستیم همه ی آن ها را بدون تلفات خودی اسیر کنیم. علوی با خنده گفت: عراقی ها فکر می کردند ما یک گروهان هستیم. میان حرف هایش، ناگهان متوجه صدای بالگرد شدیم. پارچه ای را که در گوشم فرو کرده بودم، بیرون آوردم و دقت بیشتری کردم. درست بود، بالگرد خودی برای نجات ما آمده بود. برای خلبان دست تکان دادیم.

به سمت ما آمد. اشاره کردیم تا به طرف قایق زخمی ها برود. سه فروند بالگردشجاعانه وارد منطقه ی جنگی شده بودند. آنان توانستند تعدادی از زخمی ها و پرسنل را از آب بگیرند. ناگهان از سمت سکوی الامیه به طرف بالگردتیر اندازی شد.

خلبان مجبور شد منطقه را ترک کند. پس از رفتن بالگردها، ناوچه ی موشک انداز عراقی به ما نزدیک شد، به قدری که تحرک پرسنل را می توانستیم ببینیم. من و علوی خود را در اسارت عراقی ها می دیدیم.

ناگهان غرش هواپیمای جنگنده ی خودی شادی را در دل مان انداخت. تیز پروازان نیروی هوایی با مانوری بی نظیر، ناوچه را از ما دور کردند. ناوچه فرار را بر قرار ترجیح داد، ولی گریز از معرکه کار آسانی نبود. خلبان ایرانی با شجاعت روی سطح آب به پرواز در آمد و موشکی را به سمت ناوچه شلیک کرد. برای این که به ما بفهماند کار ناوچه عراقی تمام شده، بالای سرِ ما در ارتفاع پایین پرواز کرد. ما با دست خوشحالی خودمان را ابراز کردیم.

فهمیدیم که تنها نیستیم. چند دقیقه بعد ناوچه ای دیگر از سکو جدا شد و به کمک ناوچه صدمه دیده به سمت ما آمد. بار دیگر هواپیمای به طرف ناوچه دشمن حمله ور شد و آن را به قعر دریا فرستاد.

این نبرد دریایی و هوایی تا ساعت4 بعد از ظهر طول کشید. عبور از دلهره و ترس محال بود. از این رو می ترسیدیم که نکند در تاریکی شب گم شویم و جریان آب، ما را به نا کجا ببرد. یک ساعتی گذشت. خبری از گروه نجات نشد. در عصر روز هفتم آذر، در قایق نجات، سرگردان بر سطح آب بودیم. غم از دست دادن دوستان بسیار دشوار بود. چاره ای جز صبر نداشتیم. همین طور که به اطراف نگاه می کردیم یکی از بالگردهای هوا دریا را دیدیم که گویی دنبال ما می گردد. مشعلِ وسایل نجات که توی قایق بود را روشن کردم و تکان دادم. بالگرد متوجه حضور ما شد. فوراً به سمت ما آمد. از خوشحالی توی بغل احمد رفتم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. صحنه ی وصف ناپذیری بود. نجات در اوج نا امیدی، فقط خدا را به یاد می‌اندازد. خلبان، ماهرانه ما را به داخل بالگرد کشید.

به کمک خلبان گفتم: چند نفر را نجات دادید؟ گفت: گمان می کنم دوازده نفر. گفتم: باز هم جست و جو کنید، یک قایق دیگر هست.

خوشبختانه در ادامه ی جست و جو، شکوهی هم نجات پیدا کرد. هوا رو به تاریکی می رفت و تداوم جست و جو امکان پذیر نبود. بالگرد ناگزیر گردید به بوشهر مراجعه کند. وقتی بالگرد روی باند نشست، ما را با آمبولانس جهت مداوا به بیمارستان نیروگاه اتمی بردند.

نوروزی از شدت جراحت در طول پرواز به شهادت رسید.

نبرد دریایی در روز ششم و هفتم آذر به نابودی سکوهای نفتی البکر و الامیه و انهدام چندین ناوچه موشک‌انداز و ناو های نیروبر دشمن انجامید. در عملیات مروارید سی نفر از بهترین فرزندان میهن با خون خود خلیج فارس را تطهیر کردند.

شهدای عملیات مروارید

ناخداسوم محمدابراهيم همتي/ ناوسروان محمودرضا كوشا/ ناواستوار اصغر نوروزي/ ناوبانيكم حسین حفيظي/ ناوبانيكم ابوالقاسم لبافيان/ ناوباندوم حبيب‌ا… محمدزاده/ ناوباندوم علی اصغر معيري/ ناوبانيكم سيامك درخشان/ مهناي يكم محمدرضا قرباني‌پور/ مهناي يكم سيدموسي اكبري مقدم/ مهناي يكم ناصر خوش ‌نيت/ ناواستوار يكم ابراهيم پيرسياهكم/ ناو استوار دوم منوچهر مردانيان/ ناواستوار دوم مختار رشنوار/ مهناي دوم حسن چاپاركار/ مهناي يكم علي‌اصغر مخصوص آبكناري/ ناواستواریکم صادق صادقي لنگرودي/ ناواستواریکم ابراهیم پیرسیاهکل/ ناواستوار دوم شهباز آذري /مهناي دوم پرويز سلطان بلاغي/ مهناي دوم عبدالرضا مجردي/ مهناي دوم محمد بيك‌ وردي/ مهناي دوم نوشاد طهماسبي/ مهناي دوم رحيم ارجمندي/ مهناي دوم عزيز عزيزي/ مهناي دوم عزت ‌الله محمدزاده/ گروهبان دوم پزشکیار حسن بردستان/ كارمند فني ساسان دشتي/ كارمند فني سيدمحمد حسيني/ ستوانيكم خلبان هوایی شريفي/ مهناي يكم تکاور ميرمسعود حسيني

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده