خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(32)
زندان انفرادی در بغداد چهارماه بدون مشاهدۀ خورشید و تشخیص شب و روز طی کردم. اتاق پر بود از شپش، ناخن هایم را با کشیدن به دیوار کوتاه می کردم. در چشمم که مجروح بود، قطره می چکاندند، ولی قطره را به خودم نمی دادند. شب ها خیلی سرد بود. یک پتو به من داده بودند که آغشته به خاک و خون بود.

آقای دکتر هادی عظیمی راد از خاطرات ده سال اسارت خود می گوید:

«در طول مدت اسارت خود، چهارماه در زندان انفرادی بودم. زندان انفرادی، زندانی بود به مساحت دو متر مربع که قسمت کوچکی از آن توالت و دوش بود. درب ورودی آن یک دریچه داشت که فقط موقع دادن غذا باز می شد. داخل اتاق تاریک بود و فقط لامپی کم نور با نور قرمز تند داشت.

وسایل غذاخوری فقط یک لیوان و بشقاب پلاستیکی، بدون قاشق و چنگال بود. صابون و وسایل نظافت نبود. صبحانه شامل یک ملاقه آب عدس قرمز و نصف لیوان چای و یک عدد نان ساندویچ خشک و اغلب کثیف بود. ناهار و شام یک ملاقه آب گوجه فرنگی و پنج قاشق برنج و یک استخوان با30تا40 گرم گوشت بود.

چهارماه بدون مشاهدۀ خورشید و تشخیص شب و روز طی کردم. اتاق پر بود از شپش، ناخن هایم را با کشیدن به دیوار کوتاه می کردم. در چشمم که مجروح بود، قطره می چکاندند، ولی قطره را به خودم نمی دادند. شب ها خیلی سرد بود. یک پتو به من داده بودند که آغشته به خاک و خون بود. بعد از آن استفاده از پتو، چشمم عفونت کرد و تا صبح درد شدیدی داشتم و دور اتاق می چرخیدم و هر چه به در می زدم، کسی باز نمی کرد.  صبح یک نفر آمد و در را باز کرد. تا چشم مرا دید، از ترس عقب رفت. فوراً مرا به بیمارستان بغداد اعزام کردند. وقتی دکتر های آنجا فهمیدند من پزشک هستم و دیدند که از بدن من شپش بالا و پایین می رود. خیلی ناراحت شدند و گفتند چرا با او چنین کرده اید؟

منبع : دکتر بدو، منتظر، رضا، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده