حدیث عاشقان(40)
وقتي به درب شرقي مراجعه نمودم،خانم مؤمنه و محجبه اي را ديدم كه به شدت گريه مي كرد و همين كه مرا ديد، شروع كرد به قسم دادن واصرار والتماس كه پسرش را به جبهه نبريم. به او گفتم: «پسر شما كيه؟» گفت: « سيدمحمودحسيني».

صحنه به ياد ماندني

 

اين‌خاطره از ص6 كتاب «رزم آفرينان ساحل كرخه» به روايت «سرتيپ2 جانباز غلامرضا رهبر» انتخاب شده است.

 

درحالي كه مشغول بار زدن تجهيزات بوديم، يكي از سربازان با عجله خودش را به من رساند و گفت: « شما در قسمت درب شرقي راه آهن ، ملاقات داريد».

وقتي به درب شرقي مراجعه نمودم،خانم مؤمنه و محجبه اي را ديدم كه به شدت گريه مي كرد و همين كه مرا ديد، شروع  كرد به قسم دادن واصرار والتماس كه پسرش را به جبهه نبريم. به او گفتم: «پسر شما كيه؟»  گفت: « سيدمحمودحسيني».

اين سربازـ سيدمحمود حسيني ـ سربازي بسيار مؤمن و معلم قرآن بود و به همين خاطر، من او را به عنوان مسئول مسجد پادگان انتخاب كرده بودم. وقتي قضيه مأموريت كردستان پيش آمد و سربازها را براي عمليات صحرا مي برديم، به من مراجعه كرد و باگريه و زاري گفت: من هم مي خواهم در عمليات كردستان شركت كنم. همينطور درموقع اعزام به جنوب، دلم مي خواست او در پادگان باقي بماند و درعمليات شركت نكند. ولي او به قدري ناراحت شد كه چندين نفر را واسطه قرارداد و من باتوجه به نگراني هايي كه به وجود آورده بود، سرانجام راضي شدم كه اورا به منطقه ببرم.

مادر حسيني به من گفت: « پسرم محمود، بچه مؤمني است. آرام وساكت است. حالات عجيبي دارد. به دلم برات شده برايش اتفاقي مي افتد . اورا نبريد!»  و درحالي كه اين حرفها را مي زد، تحت تأثير او قرارگرفته بودم.

حسيني را صداكردم. او آمد. در حضور مادرش به او گفتم كه از حرفم برگشته ام و او بايد وسايلش را بردارد و برگردد پيش سربازاني كه در پادگان باقي مانده اند و باز هم تذكر دادم كه وجود يك نفر مثل او در مسجد پادگان ضروري است و اين هم يك تكليف است . به علاوه ، مادرش هم راضي به رفتن او نيست…

صحنه به يادماندني وجالبي بود… سرباز جوان، وقتي فهميد نارضايتي مادرش باعث اين تصميم من شده، شروع كرد به گريه والتماس وآن‌قدر گريه كرد و به مادرش التماس كرد كه سرانجام مادرش به رفتن او رضايت داد. اگر چه همان‌جا به من گفت: « قلبم گواهي مي دهد كه پسرم برنمي گردد ومي دانم كه خبرهاي بدي به من مي رسد،  ولي چه كنم كه نمي توانم گريه وناراحتي پسر مؤمنم را تحمل كنم. او را ببريد ولي من بعد از خدا او را به شما مي سپارم». به او گفتم: شما او را به خدا بسپاريدT ولي مطمئن باشيد كه من هم تازنده و سالمم، در حفاظت از تك تك سربازانم كوشش خواهم كرد و در مورد پسرتان هم قول مي دهم مواظبش باشم.

مادر سرباز سيد محمود حسيني، آن روز با حرفهاي من تسلي پيدا كرد و رفت و من او را براي بار دوم، وقتي ديدم كه مجروح شده بودم وايشان در بيمارستان به ديدنم آمد. خيلي نگران بود. مي گفت: «شما چرا مجروح شديد؟ حالا پسر من چه  مي شود؟» گفتم: « من او را به خدا سپردم. شما هم سلامتي او را ازخدا بخواهيد!». … و البته چيزي نگذشت كه «حسيني» شهيد شد. آرام نگرفتن قلب مادر، بيهوده نبود اما چه مي شد كرد؛ درحالي كه همه ما سلامتي اين جوان را از خدا مي خواستيم، او در مناجاتهايش با خدا، شهادت را طلب مي كرد.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده