برای شهید اسماعیل شعبانی
دریادار دکتر حبیب الله سیاری صدای تیربارت هنوزم در گوشم طنین انداز است. گاهی صدای مبهم انفجار گلوله ها، مثل پتک بر سرم فرود می آید و از شدت درد، چشمانم یک کاسه خون می شود. اسماعیل! تو خیس خون بودی در سحرگاهی که قرار بود با هم به نماز بایستیم. باورم نمیشد که دیگر صدای تیربارت را نمی شنوم. وقتی تو را به آغوش کشیدم، قطعات تیربار مانند گلوله به تنت نشسته بود. چشمانت از دشمن خشمگین بود و به سوی او نشانه رفته بود. تو گفته بودی که اگر روزی صدای تیربارم را نشنیدید، بدانید که ما هر دو به شهادت رسیده ایم.

 

دریادار دکتر حبیب الله سیاری

24مهر 1359پوتین دشمن به سنگفرش خیابان 40متری رسید.

اسماعیل عزیز! در این لحظات تنهایی، در عمیق ترین ژرف نای وجودم، عبور خاطرات ریز و درشت، تلخ و شیرین با تو بودن، با همه بودن، انرژی مضاعفی به من هدیه می دهد که گفتنی نیست. از این رو نامه ای می نگارم تا به یادگار بماند، بگویم که بهترین دوستان و همرزمانم را در خونین ترین نبردهای خرمشهر از دست داده ام تا من بمانم برای پاسداری از خون تو. یقین دارم مثل روزها و شب های نبرد در خرمشهر به کمکم می شتابید. به دیگران هم بگو که سخت در التهاب نیازم.

صدای تیربارت هنوزم در گوشم طنین انداز است. گاهی صدای مبهم انفجار گلوله ها، مثل پتک بر سرم فرود می آید و از شدت درد، چشمانم یک کاسه خون می شود.

اسماعیل! تو خیس خون بودی در سحرگاهی که قرار بود با هم به نماز بایستیم.

باورم نمیشد که دیگر صدای تیربارت را نمی شنوم. وقتی تو را به آغوش کشیدم، قطعات تیربار مانند گلوله به تنت نشسته بود. چشمانت از دشمن خشمگین بود و به سوی او نشانه رفته بود. تو گفته بودی که اگر روزی صدای تیربارم را نشنیدید، بدانید که ما هر دو به شهادت رسیده ایم.

ساعت سه بعد از نیمه شب بود که صدای صاعقه های آتشین تیربارت قطع شد، گمان کردم که تیربارت ازدستت خسته شده و تو در حال استراحت دادن به او هستی، اما سکوت از آن سمت به درازا کشید. با این حال منتظر ماندم، گویا انتظار فایده ای ندارد. با وجودی که دشمن بی مهابا یورش می آورد، موضع ام را به طرفت ترک کردم، سینه خیز، با شتابی دوچندان پیش آمدم. یاد لحظه ای افتادم که گفتی "تا زنده ام تیربارم کار می کند. ای تیر بار من، نگذار دشمن متجاوز از گلوله های تو در امان باشد."

آری؛ تو آنی از پا ننشستی و به سوگندی که یاد کردی، راست قامت ماندی.

چه غم انگیز است، تکاوری را غرق در خون دیدن. با چشمانی باز.

دیگر کاری از دستمان بر نمی آمد. باور کن بچه ها از همان محلی که تو شهید شدی به مقاومت پرداختند، اما دشمن با تجهیزات بیشتر بر شهر سایه افکنده بود. تو خود شاهد بودی که مردم مانند نظامیان آموزش دیده هر یک تکاوری برای دفاع از ناموس و شهر بودند. مسجد جامع را به یاد داری؟ چه غوغایی شد.

فرمانداری کانون توجه بود و دشمن می خواست آنجا را تسخیر کند. در آن روزی که تو شهید شدی، خیابان چهل متری آماج گلوله های بی امان دشمن شد.

مقاومت تا پای جان.

از سرسرای دل که بگذری تازه به نام و یاد دوستان می خوری که هر کدام از آن ها حکایتی بس شجاعانه دارند. اسماعیل عزیز! اگر در بین آدمیان خاکی بودی، شاید یکی از همین گمنامانی می شدی که حتی من نامشان را هم فراموش کرده ام، مرا ببخشید. اما دیگر بار روزی از روزهای خرداد آمدیم و جای پوتین دشمن را پاک نمودیم و خاک خونینِ خرمشهر را سجده کردیم.

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده