آخرین ثانیه ها
ناو سروان اردشیر هوشمند هنوز صدای انفجار توی گوشم می پیچد. لا به لای صداها، فریادِ حمید قهرمانی بیشتر واضح است. مرتب می گوید بپر توی دریا، بپر توی دریا... مثل اینکه دیگر از گوشم خون نمی آید. با دست راستم، گوشم را لمس کمی کنم. حالا دیگر مطمئنم که خون نمی آید. ستون فقراتم تیر می کشد. گمانم جایی از کمرم شکسته است. شب و سکوت دریا همیشه برای خاطره انگیز است، اما این بار خاطره ای تلخ برایم رقم خورده که طعمش را تا ابد در کام دارم. شب و تنهایی و غم از دست دادنِ هم رزمان بسیار سخت و دشوار است.

جلیقه نجاتم دیگر تحمل آب شور را ندارد. چراغ اضطراری و سوت جلیقه ام دیگر کار نمی کند.

وقتی دستور حرکت به طرف دریا را دادند، فرمانده حال غریبی داشت. گفت: همه باید جلیقه نجات بپوشند. می دانم تازه از دریا برگشته ایم، اما این طور دستور آمده که مأموریت خاصی را باید در خلیج فارس انجام دهیم. خبرهایی در خصوص حضور نیروهای آمریکایی در آب های کشورمان است. سپس رو به من کرد و ادامه داد: سلاح ها را آماده کن.

چه زود گذشت. از هشتِ صبح، با همکاران، سلاح ها را آمادۀ دفاع کردیم. به یاد چهره خون آلود افتادم. وقتی داشت جان می داد، گفت: ای کاش برای همیشه از همسرم خداحافظی می کردم.

شلیک های پیاپی و انفجار و دود و صدای غرش هواپیما و موشک…

آه خداوندا! این خاطرات را در آخرین ثانیه های زندگیم مرور می کنم. نمی دانم، شاید شهید شده باشم. اما انگار توی آب چیزی مرا قلقلک می دهد. ساعت هاست روی آب شناورم.

الان ماهی ها در حال نوک زدن به انگشت های پایم هستند. اگر کوسه هم به من حمله کند، برایم فرقی نمی کند. کسی که مرده باشد، چه ماهی به او نوک بزند، چه کوسه او را دندان بگیرد. به یاد شب های دریا می افتم؛ آن موقع طعمه ای به سر قلاب می زدم، اما الان خودم طعمه ی ماهی ها شده ام.

همه جا تاریک است. حتی کورسویی هم نیست. آه خدایا! آیا من زنده ام؟ حرف زدن با خدا تنها کاری ست که می تواند امیدبخش باشد. وقتی بچه بودم، پدرم می گفت: کسی که هیچ وقت تو را تنها نمی گذارد خداست. او را صدا بزن. و من همین کار را کردم…

سکوت دریا کمکم نمی کند تا صدایم را بشنوم. بار دیگر تکرار می کنم. جانی دوباره می گیرم. موجی مرا به خود می آورد، اما خیالِ واهی است. دریا در آرامش کامل است. بعد از فریاد های شهید حمید قهرمانی و شلیک های پیاپی او در آخرین دقایق غرق شدن ناو سهند، دیگر چیزی نشنیده ام. شاید از هر دو گوش کر شده باشم. خیلی تشنه ام. آب دریا را مزه می کنم، طعم خون می دهد. گویی در دریای خون شناورم. تشنه ام، خیلی تشنه، جراحت و خونریزی، بیشتر مرا به عطش وا داشته است. یا امام حسین(ع) چگونه در صحرای کربلا تحمل کردی؟ یا زینب، آیا مثل تو کسی داریم که فریاد ما را به گوش همه برساند؟ در این لحظات، خدا را بیشتر از هر وقتی حس می کنم.

دست راستم را بر چشمانم می مالم. چشمانم می سوزد. نوری می بینم.

حتما اشتباه می کنم. شاید توهم باشد. گوش هایم چیزی نمی شنوند. حجم نور دراطرافم بیشتر شده است.

بار دیگر خدا را از اعماق قلبم فریاد میزنم.

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده