خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(29)
هم افسر بهداری، هم تیربارچی وقتی در عملیات بیت المقدس از روی پل هایی که مهندسی ارتش بر روی رودخانۀ کارون ساخته بود، عبور کردیم، نمی دانستیم چه عملیات سنگینی در پیش داریم. با عبور از رودخانه-که مشکل ترین بخش عملیات بود- باید حدود25 کیلومتر می رفتیم تا به جادۀ آسفالت اهواز-خرمشهر برسیم. میدان وسیعی از موانع و سیم های خاردار طولی و حلقوی پیش روی ما قرار داشت؛ همچنین میدان های مین در برابر ما بود؛ میدان هایی که در وسط آن معبری توسط گروه مهندسی-رزمی ارتش و سپاه ایجاد شده بود و دو طرف آن نواری سفید کشیده بودند.

از معبر عبور کردیم و پشت خاکریز بلندی که به وسیلۀ عراقی ها ایجاد شده و حالا در دست ما بود، قرار گرفتیم؛ ولی از برخورد ترکش گلوله های توپی که پشت سر ما می خورد، درامان نبودیم.  برای همین جهاد سازندگی یک خاکریز هم در پشت سرما ایجاد کرد؛ در حقیقت خاکریز دوبله شد و ما تقریباً از یک کوچه که دو طرف آن خاکریز بود، عبور کردیم.

روز اول بیش از سیزده پاتک دشمن را دفع کردیم و هر بار تعدادی از رزمندگان زخمی یا شهید شدند.

 تمام خاکریز در آتش می سوخت. ما باید در لابه لای آتش و دود، زخمی ها را جمع آوری کرده و کارهای اولیه را انجام می دادیم؛ بعد آن قدر در این کوچه می رفتیم تا به همان معبری که از آن رد شده بودیم، برسیم. بعد از گذشتن از معبر و میدان موانع، به ایستگاه جمع آوری که در محل بهداری تیپ بود می رسیدیم؛ زخمی ها را پیاده می کردیم و دوباره بر می گشتیم. همیشه هم پر از سرنشین بر می گشتیم؛ چون تعدادی از رزمندگان زخمشان را بسته و دوباره با شور و حرارت و فداکاری اصرار داشتند به خط برگردند.

 داشتم زخمی ها را از همان کوچۀ پشت خاکریز می بردم و درب روی نفربر را هم باز کرده و بیرون را می پاییدم. عراقی ها خیلی به خاکریز نزدیک شده بودند و مهمات ما رو به پایان بود. ناگاه دیدم ستوان حسین کاظمی که افسر بهداری گردان232 تانک از لشگر92 بود، روی خاکریز پشت تیربار نشسته و با شدت تمام مشغول تیراندازی است. خیلی وقت بود او را ندیده بودم. با دست به او اشاره کردم که می روم و بر می گردم. ساعتی بعد، پس از تخلیۀ زخمی ها برگشتم. اوضاع آرام تر شده بود. عراقی ها عقب رفته بودند و اسیر هم داده بودند.

کنار تانک با ستوان کاظمی عکس یادگاری گرفتم. لحظاتی را که با هم بودیم، فراموش نمی کنم. به علت شدت گرما یک زیر پوش تنش بود. سرووضعش خاک آلود بود؛ اما لبخند شادی و رضایت بر لب داشت. بعد حرکت کردم تا به گردان خودمان که پیادۀ زرهی بود، رسیدم.

در منطقۀ گرمدشت و بر روی جادۀ اهواز-خرمشهر قرار داشتیم. در آن جا با یکی از اسیران عراقی هم عکس گرفتیم.او از این که به وسیلۀ رزمندگان اسلام اسیر شده بود، خوشحال بود و از خوش رفتاری بچه ها شادمان؛ او همراه با ما دستش را به علامت پیروزی بالا برده بود.

منبع : دکتر بدو، منتظر، رضا، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده