سرباز و خاطرات دفاع مقدس(106)
سرگردان در ميدان مين ده روزي از تير ماه سال 62 ميگذشت و گرماي هوا در خط مقدم حسابي كلافهمان كرده بود. به هر گوشه و كناري هم كه نگاه ميكردي، تعدادي از سربازان را ميديدي كه بي رمق زير سايهاي نشسته بودند و به دليل آرامش موقتي منطقه، تا ابلاغ دستور جديد هيچ كدام كار خاصي براي انجام دادن نداشتند. اين وضعيت چهل روزي در منطقه حاكم بود تا اينكه بالاخره در اين اوضاع و احوال زمزمههاي مأموريت گشتي رزمي در مواضع دشمن به گوشمان رسيد.

1

با مطرح شدن گشتي رزمي، اين موضوع خيلي زود دهن به دهن بين سربازان ‌چرخيد و هنوز عمليات قطعي نشده بود كه خيلي از سربازان كه حوصله‌شان هم از اوضاع فعلي سر رفته بود، اعلام آمادگي كردند تا به گشتي  بروند.

با ابلاغ دستور عمليات، بلافاصله يك گروه هجده نفري از سربازان قوي جثه و ورزيده داوطلب حضور در گشتي شدند و بعد از اين‌كه فرمانده مواضعي را كه بايد نابود مي‌كرديم، مشخص كرد، وضعيت‌مان را كامل كرديم و همان شب طبق نقشه به طرف مواضع دشمن راه افتاديم.

ما حركت خود را با تاريكي هوا آغاز كرديم و هنوز دو ساعتي جلو نرفته بوديم كه يكي از سربازان گشتي ناغافل پا روي مين گذاشت و بلافاصله سرجايش ميخكوب شد. انفجار مين در آن مسير موجب مي‌شد تمام عمليات لو برود و عراقي‌ها متوجه حضور ما در آن‌جا شوند، اما به خواست خدا آن مين عمل نكرد و منفجر نشد.

با بررسي منطقه متوجه شديم كه نيروهاي دشمن مسير را مين‌گذاري كرده‌اند و خدا به ما رحم كرده بود كه ما در تله مين آن‌ها نيفتاده بوديم. با پيش آمدن اين اتفاق، فرمانده ما كه ستوان‌يكم بود، از همه ما خواست با احتياط بيشتري حركت كنيم و مراقب اطرافمان باشيم.

بعد از ادامه پياده‌روي حدود يك ساعت بعد سرانجام به مواضع مورد نظر رسيديم و بر اساس برنامه‌هاي از پيش تعيين شده با دشمن درگير شديم و هدف‌هاي مورد نظر را نابود كرديم.

در اين عمليات بچه‌ها به حدي با آمادگي و از خود گذشتگي عمل كردند و گشتي آن‌قدر دقيق طراحي شده بود كه خيلي زود به اهداف خود رسيديم و زمان كافي را هم براي گريز از معركه داشتيم. به همين دليل بلافاصله و در حالي‌كه تنها دو شهيد داده بوديم، با سرعت به سمت مواضع خودي راه افتاديم، اما نيروهاي دشمن هم كه احتمال گشتي رزمي ما را مي‌دادند، زمينه را براي مقابله با نيروهاي ما فراهم كرده بودند. آن‌ها اگر چه در قدم اول به دليل سرعت عمل ما گيج شدند، اما هنوز نيم‌ساعت از انجام  گشتي و بازگشتمان نگذشته بود كه خودشان را پيدا كردند، نيروهاي پشتيبان عراقي وارد صحنه شدند و مسير فرار ما را به خمپاره بستند.

شدت آتش خمپاره به حدي بود كه عملاً امكان ادامه حركت در مسير اصلي را به ما نمي‌داد. البته در اين ميان نيروهاي ما هم در موضع خودي بي‌كار ننشستند و براي نجات ما شروع كردند به شليك گلوله‌هاي توپ و خمپاره.

فرمانده ما هم در آن بلبشو و در ميان زوزه خمپاره‌ها مسير گروه را عوض كرد و ما را به سمت بيراهه‌ها فرستاد.

لحظاتي بعد به دليل عدم آشنايي كامل فرمانده با وضعيت منطقه و عوارض طبيعي آن‌جا سرگردان شديم و همين مسئله موجب دلهره و اضطراب بيشتر فرمانده گشتي شد، به طوري كه در آن شرايط تا حدودي تسلط بر اعصابش را از دست داد. از همه بدتر اينكه ارتباط بي‌سيمي ما هم با پايگاه فرماندهي به كلي قطع شده و از آنها هم نمي‌توانستيم كمك بگيريم.

در اين اوضاع و احوال اگر به راه خودمان ادامه مي‌داديم، ممكن بود سر از ميدان مين در بياوريم يا مسير را به كلي اشتباه برويم. به همين دليل در پشت موانع طبيعي موضع گرفتيم و آن‌قدر منتظر مانديم تا بالاخره نزديكي‌هاي سحر از حجم آتش كاسته شد و گلوله‌هاي منور براي راهنمايي ما از سوي نيرو‌هاي مستقر در پايگاه به هوا شليك شدند.

با ديدن درخشش منور‌ها شور و شادي دوباره بر چهره تك تك‌مان نشست و بلافاصله همه ما بلند شديم و به سمت منورها راه افتاديم. آتش دشمن هم در اين فاصله خاموش شده بود و خطري ما را تهديد نمي‌كرد. به همين دليل بچه‌ها تقريبا متفرق شده بودند، ما هركدام با سرعت قدم برمي‌داشتيم و اصلا حواسمان به اطراف نبود كه ناگهان سه تا از بچه‌ها در تله مين افتادند و صداي انفجار در سكوت شب به هوا بلند شد.

با انفجار مين‌ها و صداي ناهنجار آن‌ها كه در آن دشت پيچيد، وحشت بار ديگر در دل بچه‌ها نشست. چند لحظه بعد ما با حالتي درمانده خودمان را به مجروحان رسانديم تا با كمك‌هاي اوليه مانع خونريزي آن‌ها شويم، اما كار از كار گذشته بود و هر سه نفر به دليل شدت جراحات وارده همان لحظه اول به شهادت رسيدند.

شهادت آن سه سرباز تاثير بسيار بدي بر روحيه همه ما گذاشت. با اين همه اتفاقي كه در آن شب براي ما پيش آمد، ديگر هيچ‌كدام از ما حال و توان حركت نداشتيم و همان‌جا در وسط ميدان مين روي زمين افتاديم.

در آن لحظات هر كسي با خودش خلوت كرده بود و هيچ‌كس حتي حال حرف زدن نداشت.

فرمانده گشتي هم كه شرايط را اين گونه ديده بود، در دل تاريكي هر از گاهي چند تير هوايي شليك مي‌كرد تا بلكه نيروهاي مستقر در پايگاه را متوجه وضعيت ما كند و آن‌ها محل ما را پيدا كنند.

اتفاقا با دير كردن ما نيروهاي پايگاه كه نگران سربازان گشتي شده بودند، براي يافتن و نجات ما به منطقه اعزام شدند و با پيدا كردن ما و خنثي كردن مين‌ها ما را از آن معركه بيرون بردند.

به عقيده من فرمانده گشتي در اين عمليات اگر چه بچه‌ها را در آغاز با توانايي خود به خوبي هدايت كرده بود، اما در ادامه و با بروز مشكلات نتوانسته بود نقش رهبري خود را آن‌گونه كه شايسته بود، انجام دهد. از طرف ديگر آشنا نبودنش با منطقه موجب سرگرداني سربازان در ميدان مين شد.

پانوشته ها:

1.سرباز غلامعلي يحيي ‌پور؛ جمعي لشكر92 زرهي

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده