خاطرات امیر سرتیپ ناصر آراسته
گفت: نه، چيزي نبوده به هر حال من اومدم و هستم ديگه، تا هر وقت هم شهيد بشم و هر وقت كه شما بگيد هستم. خيلي بهش فشار آوردن كه بايد بگي چي شده. 2ـ 3 تا قطره اشك رو صورتش نشست. گفت: رفتم جنازه پسر شهيدم رو تحويل گرفتم؛ تا معراج شهدا همراهياش كردم و بعد فرستادمش تهران و برگشتم. هرچي تلاش كردند كه با جنازه پسرم تا تهران برم دلم راضي نشد كه شماها تشنه بمونيد. اين 3ـ4 روز صرف تحويل گرفتن جنازه فرزندم شد و يك شبانه روز هم باهاش در معراج شهدا بودم. پسرم بسيجي بود و توي يگان سپاه خدمت ميكرد. من هم داوطلب خدمت تو ارتشم. حالا اومدم.

حالا نوبت من است1

 

حالا نوبت من است

بچه‌ ام دين خود را ادا كرد حالا نوبت من است

    يه بسيجي اومده بود داخل قرارگاه تاكتيكي لشكر و گفته بود: من راننده خودرو سنگينم. مي‌تونم براتون رانندگي بكنم. كار ديگه از دستم بر‌نمي‌آيد.

 يك تانكر آب بهش دادن و آب مي‌رسوند. صبح مي‌رفت تانكرش رو پر مي‌كرد و تا شب 3ـ‌4 بار اين كارو مي‌كرد و كار آبرساني يگانها رو با تانكر آب انجام مي‌داد.

 اون تانكر يه راننده سربازي هم داشت، كه البته راننده قابلي نبود. اين راننده كار‌كشته‌اي بود، هر وقت كه مي‌خواست جايي بره يا گرفتاري داشت، اون سرباز اين كارو مي‌كرد.

     يه روز صبح ديدن كه حاجي نيست. اون سرباز اومد و يه مقدار هم مشكل داشت توي روشن كردن ماشين. حاجي فردا نيومد. پس فردا هم نيومد. بچه‌ها ازش دلخور شدن كه باهاش هم دوست و صميمي شده بودند. خيلي انسان خوش برخورد و صميمي‌اي بود. فكر كنم روز سوم بود، يا احتمالاً روز چهارم، كه شبش اومد و صبح باز رفت تانكر آب رو روشن كرد و رفت كه آب برسونه.

 جلوش رو فرمانده قرارگاه گرفت كه حاجي تا حالا كجا بودي؟ گفت: كاري داشتم. گفت: اينطوري كه نمي شه، تو قول دادي كه اين كار رو براي ما انجام بدي.

 گفت: متأسفانه يه گرفتاري داشتم كه بايد مي‌رفتم. گفت: خب به ما مي‌گفتي و مي‌رفتي. اگه اين سرباز هم مرخصي بود، ما چه كار بايد مي‌كرديم؟ توكه اهل عبادتي، اهل تهجدي و براي شهادت اومدي اينجا. هي از اين حرفا بار اين بنده خدا كرد. بعد دورش جمع شدند و گفتن بايد بگي كجا رفته بودي. حتماً كار مهمي بوده، تو آدم مقيدي هستي.

گفت: نه، چيزي نبوده به هر حال من اومدم و هستم ديگه، تا هر وقت هم شهيد بشم و هر وقت كه شما بگيد هستم.

خيلي بهش فشار آوردن كه بايد بگي چي شده. 2ـ 3 تا قطره اشك رو صورتش نشست. گفت: رفتم جنازه پسر شهيدم رو تحويل گرفتم؛ تا معراج شهدا همراهي‌اش كردم و بعد فرستادمش تهران و برگشتم. هرچي تلاش كردند كه با جنازه پسرم تا تهران برم دلم راضي نشد كه شماها تشنه بمونيد. اين 3‌ـ‌4 روز صرف تحويل گرفتن جنازه فرزندم شد و يك شبانه روز هم باهاش در معراج شهدا بودم. پسرم بسيجي بود و توي يگان سپاه خدمت مي‌كرد. من هم داوطلب خدمت تو ارتشم. حالا اومدم.

خب اون موقع فكر كنم تيمسار حيدري رئيس ستاد بود يا معاون تيپ84 خرم‌آباد بود، بهش اصرار كرد كه شما بايد بري و نبايد اينجا بموني. تو بچه‌ات شهيد شده ديگه براي چي اينجا موندي؟ گفت: بچه‌ام كار خودش رو كرد و دين خودش رو ادا كرد حالا نوبت ادا كردن دِين منه.

منبع: نردبان طنابی، آراسته، ناصر،1388، ایران سبز، تهران

 


1 . بيان خاطره براي دانشجويان آجا، در دوكوهه و دانشگاه تفرش براي دانشجويان، سال 1387.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده