خلبانان(3)
بالگرد 206 ناگهان يك گلوله تانك به دُم بالگرد كبراي ما برخورد كرد و بالگرد به داخل رودخانه سقوط كرد؛ من يك لحظه چشم بازكردم و خود را در ميان آب ديدم. با خود گفتم: خدايا اين چه مرگي است كه قسمت من شده است، من چقدر بايد آب بخورم تا بميرم؛ از طرفي سرم هم ضربه خورده بود و مقداري سرگيجه داشتم. نميدانستم چهكار بكنم كه ناگهان به ياد حرفهاي خلبان همرزم جناب آسوار افتادم كه چند روز پيش در بريفخلبانان تعريف كرده بود.

سرگرد خلبان يدالله نظري

   اوايل جنگ بود و ما در اهواز مستقر بوديم. آن روزها ما عمليات بكاو و بكُش انجام مي‌داديم. يك روز به ما اطلاع دادند كه در يكي از مناطق نياز به نيرو دارند. بلافاصله با سه فروند بالگردكبرا به منطقه اعزام شديم و شروع به تار و ماركردن دشمن نموديم.

   در اين پرواز ‌من در شيار رودخانه‌اي قرار گرفتم كه با نيروهاي عراقي كمتر از يك كيلومتر فاصله داشت. من ‌وقتي مي‌خواستم شليك كنم، از همان شيار بالا مي‌آمدم و پس از تيراندازي دوباره در شيار رودخانه قرار‌مي‌گرفتم. در اين پرواز شهيد فخرائي كمك من بود. او لباس ضدگلوله پوشيده بود و اصلاً از گلوله‌هاي عراقي كه مرتب به طرف ما مي‌آمد احساس نگراني نمي‌كرد.

   ناگهان يك گلوله تانك به دُم بالگرد كبراي ما برخورد كرد و بالگرد به داخل رودخانه سقوط كرد؛ من يك لحظه چشم بازكردم و خود را در ميان آب ديدم. با خود گفتم: خدايا اين چه مرگي است كه قسمت من شده است، من چقدر بايد آب بخورم تا بميرم؛ از طرفي سرم هم ضربه خورده بود و مقداري سرگيجه داشتم. نمي‌دانستم چه‌كار بكنم كه ناگهان به ياد حرفهاي خلبان همرزم جناب آسوار افتادم كه چند روز پيش در بريف1 خلبانان تعريف كرده بود.

   او مي‌گفت: دريكي از‌عمليات ها بالگرد من آتش‌گرفته بود و نمي‌توانستم از آن بيرون بيايم، ناگهان به ياد كمربند صندلي افتادم و آن را بازكردم و از بالگرد بيرون پريدم.

   وقتي اين صحبت ها از نظرم گذشت بي اختيار بند كمربند صندلي خلبان را باز كردم و از شيشه بالگرد كه شكسته بود بيرون آمدم. حالا رودخانه را در مقابل خود مي‌ديدم كه آب زيادي داشت و با فشار جريان داشت. درهمين اثنا پايم به شيئي گيركرد و توانستم با تكيه برآن بايستم. وقتي دقت كردم ديدم اسكيد1 بالگرد خودمان است كه چپ شده و درآن لحظه حافظ جان من شده است، آب تا سينة من بالا آمده بود ولي سرم بيرون بود. ناگهان به ياد ابراهيم فخرائي افتادم. نگاهي به اطراف كردم و فقط قسمت بالايي هلمت2 او را ديدم بلافاصله جاي پاي خود را محكم كردم و او را از ‌آب بيرون كشيدم. طفلي ابراهيم چون لباس ضدگلوله پوشيده بود بدنش سنگين بود و نمي‌توانست بيرون بيايد. به او كمك كردم كه جليقه ضد گلوله‌اش از تن بيرون آورد و او هم سبك شد و راحت به بالاي آب آمد و دركنار من قرارگرفت.

   در فكر اين بودم كه خدايا چه كسي دراين رودخانة وحشي به داد ما خواهد رسيد كه متوجه حضور يك بلم كوچك شدم. راننده بلم‌ران (ملوان) بلافاصله ما را سوار كرد و به طرف ساحلي كه عراقي ها بودند حركت كرد. هرچه به او گفتم متوجه نشد، آخرالامر با اشاره به او كه بعد متوجه شدم عرب است، اين طرف ساحل را نشان داديم و او ما را به سوي ساحل خودي آورد. عراقي ها هم دست‌بردار نبودند و به شدت ما را زير رگبارگلوله‌هاي خود داشتند.

   وقتي در ساحل خودي پياده شديم قبل از ‌آنكه فرصت تشكر از صاحب بلم را پيدا كنيم، به طرف محل امني دويديم. دراين حال صداي بالگرد206 درفضا پيچيد و با دست به او اشاره كرديم. او متوجه ماشد و ما را سواركرد. درطول راه ازصحبت هاي داخل راديو متوجه شديم ‌كه در اهواز همه صحبت از شهادت ما مي‌كنند و فكر مي‌كنند ما شهيد شده‌ايم؛ خواستم به خلبان 206 بگويم كه به اهواز اطلاع بدهد كه ما هنوز زنده‌ايم كه يك ميگ عراقي ما را دنبال كرد و خلبان همة حواس خود را به پرواز مارپيچ معطوف كرد.

   وقتي در اهواز از ‌جت رنجر پياده شديم، دوستاني كه فكر مي‌كردند ما شهيد شده‌ايم، ناباورانه دور ما حلقه زده و ما را بوسه‌باران كردند.

   يكي از بچه‌ها مرا بغل‌كرده و روي دوش خود مي‌چرخاندكه مجدداً بمباران ميگها شروع شد. آن همكار مرا به زمين انداخت و به پناهگاه رفت. وقتي چشم بازكردم ديدم در زير اسكيد بالگرد206 هستم كه ملخهاي آن مي‌چرخد (موتور روشن است) ولي خلباني در داخل آن نيست. تنها كاري كه مي‌توانستم بكنم اين بود كه بدون توجه به بمباران و حضور هواپيماهاي عراقي بالگرد 206 راكه ناجي جان ما بود، خاموش كنم و چنين كردم.

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده