خاطرات امیر سرتیپ ناصر آراسته(9)
بعد از مدتي متوجه شدم كه يه چيز گرم و نرم پاشيد توي صورتم. خب هوا هم تاريك بود. دست كشيدم صورتم رو پاك كردم. وقتي گرد و خاك رفت سراغ خالدي رو گرفتم. ميدونيد چي بود تو صورت سالاركيا؟ تكههاي گوشت صورت و مغز ستوان خالدي تو صورت فرمانده تيپ پاشيده بود. از خالدي همين مونده بود و ديگه جنازهاي نداشت. خالدي و سنگر و تيربار همه تكه تكه به هوا رفته بودند.

من تقريباً سه روز بود كه از آن منطقه برگشته بودم. جانشين بازرسي نيرو بودم.

روزي كه رفتم آنجا بازديد، فرمانده تيپ برگشت به اون افسر گفت: كارت اينه كه امروز بشماري چند بار هواپيماي عراقي مياد بالا سر ما، ما رو بمباران ميكنه.

 هيچ كار ديگري نمي‌خواد بكني. از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب براي ما بشمار. وقتي من رفتم جزيره مجنون، اين شمارش رو سروان خالدي شهيد انجام داده بود.

 برگشت به فرمانده تيپش سالاركيا2 گفت: امروز 69 بار اين منطقه بمباران شده. يك منطقه كوچك، و جالب اينه كه سرباز در اون منطقه زندگي مي‌كرد و سالم مونده بود، چون از زمين به خوبي استفاده مي‌كرد و خدا هم يارش بود. گفت اينقدر… بمباران شده، حالا تناژ بمبش رو نمي‌دونست چقدر بوده. ما با اينها روبوسي كرديم و برگشتيم. سه روز گذشته بود كه بعد متوجه شديم از اين بزرگواران يكيشون نيست. چند وقت پيش آقاي سالاركيا اومده بود پيش آقاي ذوالفقاري، بعد اومد پيش من. بهش گفتم خاطره خالدي رو يه بار ديگه براي من تعريف كن، چون مي‌خواستم براش فاتحه بخونم. به يادم اومده بود و در حقيقت دلم كباب شده بود براي اين افسر ركن1 تيپ.

اينجوري پاسخ من را داد كه سنگرش رو ديده بودي؟ گفتم آره. تقريباً دو متر با سنگر شما فاصله داشت. سنگر هم سقف نداشت. هنوز فرصت نشده بود كه اون پل رو بزنن. پل خيبر رو می‌گم، تا بتوانند وسيله ببرن يا بتوانند تراورس بيارن. سالاركيا كه تعريف مي‌كرد، من يادم اومد؛ ما سه نفر بوديم كه مي‌خواستيم از رودخانه با قايق بگذريم؛ خب فرمانده تيپ كه بايد مرتب رفت و آمد مي‌كرد.

نفر داوطلب بسيجي كه قايق رو مي‌روند مي‌گفت: من يا دو تا سرباز مي‌برم يا چهار تا تراورس. يعني اگه دو تا آدم سوار كنم، ديگه چهار تا تراورس را نمي‌تونم بيارم؛ بگذاريد آدم نياد كه من تراورس ببرم كه سنگرها روش پوشيده بشه. (تراورس همين تخته‌هايي است كه زير ريل راه آهن مي‌اندازند.) گفت: غروب شد، خوابمون گرفته بود. ديگه آفتاب رفته بود. تو سنگر حفره روباه من كه البته حفره روباه وسيعي بود. سه نفر بوديم. خالدي هم توي يه سنگر ديگه -يه گودالي- بود كه يه تيربار كاليبر‌50 (7/12) و دو تا خدمه‌اش و خالدي هم كنار اينها بودند.

تكيه داديم به ديوار سنگر و خوابيديم. گفت يك دفعه ديدم كه صداي مهيبي اومد و طوري شعله نوراني و آتشي ایجاد کرد که من كه خوابيده بودم، از پشت چشمم، حرارت و گرما و روشنايي اون رو حس كردم. بعد از مدتي متوجه شدم كه يه چيز گرم و نرم پاشيد توي صورتم. خب هوا هم تاريك بود. دست كشيدم صورتم رو پاك كردم. وقتي گرد و خاك رفت سراغ خالدي رو گرفتم. مي‌دونيد چي بود تو صورت سالاركيا؟ تكه‌هاي گوشت صورت و مغز ستوان خالدي تو صورت فرمانده تيپ پاشيده بود. از خالدي همين مونده بود و ديگه جنازه‌اي نداشت. خالدي و سنگر و تيربار همه تكه تكه به هوا رفته بودند. اينها چيزهايي نيست كه بشه مفت از دست داد. بايد حفظشون كرد اين افتخارات و حماسه‌ها رو.

 ما رفتني هستيم و عمرمون رو كرديم. شما خواهيد ماند و اين مملكت هم خواهد ماند. شما بايد براي جاودانگي مملكت و نظام اسلامي از اين تجربيات استفاده كنيد.

 

منبع: نردبان طنابی، آراسته، ناصر،1388، ایران سبز، تهران

 


2. امير سرتيپ‌دوم علي محمد سالاركيا، متولد1318 شهرستان ميگون. از ابتداي جنگ تحميلي در جبهه‌ها در سمت افسر عمليات لشكر21 حمزه و فرماندهي تيپ انجام وظيفه نموده و تا جانشین لشکر‌77 خراسان در جنگ بود و در طي اين مدت 2 بار مجروح و مفتخر به دريافت يك قطعه نشان فتح گرديده. 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده