خلبانان(2)
به ياد شهيد نجاريان دقايقي بعد نجاريان فرم پرواز را تحويل ديسپچ داد و به من گفت: رضا بيا برويم، گفتم كجا؟ گفت: پرواز با كبرا ! گفتم من كه خلبان كبرا نيستم. گفت: تو بيا من يادت ميدهم، برايش مقداري امّا و اگر آوردم. او به دقت گوش كرد و گفت: رضا مردم آواره شدهاند عراق دارد پيشروي ميكند، زن و بچه مردم خانه و زندگي را رها كرده و در بيابانها ماندهاند. تو بيا من به تو آموزش خلباني كبرا ميدهم. بالاخره مرا مجاب كرد و باهم به طرف بالگرد رفته و آن را براي تعمير در فسك به پرواز درآورديم.

سرهنگ خلبان غلامرضاتأييدي‌فر

   درتاريخ ششم مهرماه سال1359 براي تست بالگرد وارد ديسپچ1 شدم. درست ساعت سه بعدازظهر بود كه يك فروند بالگرد كبرا در رمپ پروازي نشست. وقتي نام خلبانش را پرسيدند، گفت: نجاريان، و وقتي كه اسم كمكش را پرسيدندگفت: ندارم.

   لحظاتي بعد حاجي نجاريان وارد ديسپچ شد. خيلي ناراحت و عصباني بود. پس از سلام و احوالپرسي، آن هم با دوستي كه سالها همخانه و يار و نديم، بودم، علت ناراحتي‌اش را پرسيدم. گفت: سيستم شليك آن عمل نمي‌كند. منطقه شديداً به اين بالگرد نياز دارد، آوردم اينجا سريعاً درست كنم و به اهواز برگردانم .

   سپس تلفني با همسرش تماس گرفت و پس از سلام و احوالپرسي اعلام كرد كه نمي‌تواند به ديدن او بيايد، و درجواب يكي از سؤالهاي همسرش گفت: درسته كه بيست روز است درمنطقه هستم، ولي جبهه به من و بالگرد نياز دارد و تا وقتي لازم باشد بايد در جبهه بمانم و بعد از مكالمه تلفن را قطع كرد.

   مجدداً با مسئول ديسپچ درباره مشكلات منطقه و نيازي كه به بالگرد دارند صحبت كرد و در نهايت قرار بر اين شد كه بالگرد به فسك رفته و در آنجا تعمير شود. براي پرواز بالگرد وجود دو خلبان ضروري است ولي در آن لحظه در پايگاه، خلبان كبراي ديگري وجود نداشت و ديسپچ هم طبق مقررات فقط درصورتي اجازه پرواز مي‌داد كه دو خلبان در بالگرد نشسته باشند.

   دقايقي بعد نجاريان فرم پرواز را تحويل ديسپچ داد و به من گفت: رضا بيا برويم، گفتم كجا؟ گفت: پرواز با كبرا ! گفتم من كه خلبان كبرا نيستم. گفت: تو بيا من يادت مي‌دهم، برايش مقداري امّا و اگر آوردم. او به دقت گوش كرد و گفت: رضا مردم آواره شده‌اند عراق دارد پيشروي مي‌كند، زن و بچه مردم خانه و زندگي را رها كرده و در بيابانها مانده‌اند. تو بيا من به تو آموزش خلباني كبرا مي‌دهم.

   بالاخره مرا مجاب كرد و باهم به طرف بالگرد رفته و آن را براي تعمير در فسك به پرواز درآورديم.

   پس از ساعتي بالگرد تعمير شد و براي پرواز آزمايشي به طرف چاله سياه رفتيم و پس از سه بار تمرين تيراندازي بالگرد آماده شد و نزديكي هاي غروب بود كه به طرف اصفهان به پرواز در آمديم.

   وقت اذان غروب بود كه نجاريان بالگرد را دركنار رودخانه‌اي فرود آورد و نماز خوانديم و به علت تاريكي شب در همان‌جا مانديم. تصميم نجاريان بر اين بود كه صبح اول وقت از آنجا به سوي اهواز حركت كنيم. صبح مجبور شديم براي هماهنگي پرواز به پايگاه پروازكرده و فلايت پلن1 بگيريم كه فرمانده وقت هر دو نفر ما را توبيخ كرد و مرا به خاطر آنكه به عنوان كمك بالگرد كبرا نشسته بودم، روانه زندان‌كرد.

   فرمانده وقت اصرارداشت كه نجاريان را تحويل دادگاه بدهد آن هم به جرم آنكه او بدون ‌هماهنگي بالگرد را از منطقه ‌عملياتي به ‌اصفهان‌آورده و نجاريان مي‌گفت: اين بالگرد بايد در اصفهان تعمير مي‌شد و براي همين به اينجا آورده‌ام و تأكيد داشت كه حتي موفق به ديدن زن و بچه نشده است.

   در نهايت او يك شب ديگر در اصفهان ماند و اين فرصتي بود كه سري به زن و بچه‌اش بزند؛ چون پس از سه روز از اين پرواز در منطقة عملياتي شهيد شد و پيكر پاكش به اصفهان آمد.

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده