حدیث عاشقان(37)
درسي که از اين سروان گرفتم. اين خاطره به روايت «سرتيپ سيد حسام هاشمي» انتخاب شده است. روزي سردار سرتيپ پاسدار «الف» اين خاطره را برايم تعريف کرد: سال 56-55 در پادگان دزفول خدمت سربازي مي کردم. آن موقع راننده افسري به نام سروان ربيعي بودم. يادم مي آيد هر روز صبح که به منزل اين سروان براي آمدن به سربازخانه مي رفتم، مادر سروان، موقع خداحافظي به وی نصيحت مي کرد و مي گفت: پسرم مواظب بچه هاي مردم باش. به کسي ظلم نکن و ... .

در گروهان ما سربازي اهل شيراز بود و به جهت کاري که داشت از فرمانده گروهان، 4-3 روز مرخصي گرفت. اين سرباز موقع برگشت از مرخصي براي اين جناب سروان به عنوان سوغات يا قدر شناسي و يا … يک جعبه گز و يک ادوکلن و يک وسيله ديگر – که يادم رفته چه بود – آورد. فرمانده گروهان با ديدن اين وسايل خيلي عصباني شد و تمام سربازان گروهان را در آسايشگاه جمع کرد و دستور داد؛ شلاق بياوريد تا اين سرباز را به جهت اين عمل خلاف فلک کنند. در اين فاصله چند نفر واسطه شدند که فرمانده، اين سرباز را ببخشد. اما قبول نکرد و با اصرار وي تمام وسايل فلک براي اجراي دستور آماده شد. بالاخره سرگروهبان گروهان – احتمالا ًبا هم قرار گذاشته بودند- به طور جدي واسطه شد و گفت: قول مي دهم که ديگرکسي اين کار را نکند و اين سرباز رابه خاطر من ببخشيد. 

اين سروان از تنبيه مورد نظر خودداري نمود. بعد گفت: مي خواهم اين وسايل را به بالاترين قيمت بفروشم. آن ادوکلن و آن وسيله ديگر را به قيمت بالاتر از قيمت روز و درهمان گروهان به اين ترتيب فروخت. جعبه گز را هم در دست همان سرباز داد که به افراد حاضر تعارف و تقسيم کند. پول آن ادوکلن و آن وسيله را هم به همان سرباز برگرداند. به طوري که آن پول، خرج آن وسايل و هزينه رفت و برگشت وي را تأمين کرد. اين کار سروان، درسي براي من و همه افراد گروهان شد که درتمام زندگي ما  اثر گذارگرديد.

 

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده