خلبانان
1- قربـانـي وقتي در فرودگاه نشستيم ،ناگهان متوجه شدم تعدادي از مردم اهواز با گوسفنداني كه براي قرباني كردن به خاطر ما آورده بودند، در فرودگاه جمع شدند و وقتي علت را پرسيدم يكي از آنان گفت: ـ ما بيش از ده دقيقه است كه به تماشاي جدال هواپيماي عراقي با شما ايستادهايم و همه نذركردهاند اگر شما سالم به زمين برسيد براي شما گوسفند قرباني كنيم.

سرتيپ دوم محمّد حبيب زادگان

   اوايل جنگ بود، بيش از چهل نفر مجروح داخل بالگرد شنوك ما بود، تازه به محدودة اهواز رسيده بوديم و مي‌خواستيم در فرودگاه اهواز نشسته و مجروحان را طبق معمول به آمبولانس ها منتقل كنيم تا آنها نيز مجروحان را به بيمارستان برسانند، كه ناگهان سروان عبدي، كمك خلبان من، نقطه‌اي را با دست نشان داد و گفت: نگاه كن! هواپيمـاي عـراقي و وقتي نگـاه كردم، ديدم؛ هواپيماي سبز مايل به آبي درحـال دور زدن است، اوّل خواست دور بزند و ما را ازعقب مورد هدف قرار بدهد. بلافاصله به كمكم گفتم: دستورات بامن، تو مواظب هواپيما باش و بلافاصله سرعت بالگرد راكه صد نات و در ارتفاع پاييني بود، بيشتركردم و به كروچيفها1(ستوان سيّدعبدالله و استوار دلسوزي) گفتم: آنها هم از اطراف مواظب مسير هواپيما باشند و بدون معطلي جنگ و گريز سختي را با هواپيما آغاز كرديم.

وقتي هواپيما در سمت راست ما قرار مي‌گرفت، ما تمايل به چپ و در ارتفاع متحرك پرواز مي‌كرديم و وقتي از عقب مي‌آمد، ما به چپ و راست متمايل مي‌شديم. از هرطرف كه مي‌آمد ما مسيرخود را منحرف مي‌كرديم و از موشك هايي كه هواپيما مرتب به سوي ما شليك مي‌كرد، فرار مي‌كرديم. من نگران چهل مجروح داخل بالگرد بودم و وظيفه داشتم آنها را به نقطة امني برسانم، ولي هواپيماي عراقي و خلبان آن توجهي به اين مسئله نداشت و مي‌خواست ما را هدف قرار بدهد.

   دقايقي بعد صداي تاپ كاور در راديوي ما پيچيد و ما هماهنگ با او مسيرخود را عوض كرديم. او به تعقيب هواپيماي عراقي پرداخت و خلبان عراقي فرار را برقرار ترجيح داد.

وقتي در فرودگاه نشستيم ،ناگهان متوجه شدم تعدادي از مردم اهواز با گوسفنداني كه براي قرباني كردن به خاطر ما آورده بودند، در فرودگاه جمع شدند و وقتي علت را پرسيدم يكي از آنان گفت:

ـ ما بيش از ده دقيقه است كه به تماشاي جدال هواپيماي عراقي با شما ايستاده‌ايم و همه نذركرده‌اند اگر شما سالم به زمين برسيد براي شما گوسفند قرباني كنيم.

   وقتي اين حرف را شنيدم، در حالي كه اشك شوق در چشمانم جمع شده بود، با خود گفتم: من‌آن قدر مشغول‌جنگ و گريز با اين هواپيماي متجاوز بودم كه اصلاً به اين فكر نيفتادم‌كه ممكن است مردم اهواز هم به تماشاي ما ايستاده باشند.

   در اين حال آمبولانس ها يكي يكي مجروحان را سوار و از فرودگاه به بيمارستان مي‌رساندند. نگاهي به مجروحان انداختم و در دل خدا را شكركردم كه اين كمك را به ما كرد كه بتوانيم اين مجروحان بي‌دفاع را با آن بالگرد بي سلاح سالم به مقصد برسانيم.

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده