خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(25)
بین تپه سبز و ایستگاه امدادی مرتب در رفت و آمد بودم. نفربر آمبولانس مدام پر از شهید و زخمی می شد. زخمی های گروهان سوم را از روی زمین جمع آوری می کردم، زخم هایشان را می بستم، با آمبولانس به عقب می بردم و سریع برمی گشتم. آتش و دود و بوی باروت همراه با صدای مهیب انفجار همه جا را فرا گرفته بود. همه خاک آلود و آغشته به خون بودند.

صورت سانحه نیاز نیست؛ برای خدا بود

در تاریخ11/6/1360 عملیات موسوم به شهیدان رجایی و باهنر در منطقۀ بستان در ارتفاعات شُحَیطیّه یا تپه سبز انجام شد. من به عنوان افسر بهداری یا تخلیه، تیم های جمع آوری را سازماندهی کرده و در هر سه محور عملیات به جمع آوری زخمی ها پرداختم.

 رزمندگان هیچ گونه پناه گاه و سنگری نداشتند و در مقابله با پاتک های سنگین دشمن و زیر آتش مداوم توپخانه و تانک و تیر بار، یکی یکی پرپر می شدند.

بین تپه سبز و ایستگاه امدادی مرتب در رفت و آمد بودم. نفربر آمبولانس مدام پر از شهید و زخمی می شد. زخمی های گروهان سوم را از روی زمین جمع آوری می کردم، زخم هایشان را می بستم، با آمبولانس به عقب می بردم و سریع برمی گشتم. آتش و دود و بوی باروت همراه با صدای مهیب انفجار همه جا را فرا گرفته بود. همه خاک آلود و آغشته به خون بودند. سایر تیم های تخلیه هم به شدت فعالیت می کردند به فاصلۀ یک کیلومتر از خط، یک ایستگاه تخلیه زده، و آمبولانس ها را در آنجا مستقر کرده بودیم. به دکتر سلطانی که در بهداری گردان145 از تیپ3 لشگر92 زرهی مشغول خدمت بود، گفتم: « شما عقب بمان، ما زخمی ها را به ایستگاه جمع آوری می کنیم و شما درمان های اولیه را انجام بده و آنها را اعزام کن.»

زخمی ها را زیر آتش دشمن یکی یکی از روی رمل ها جمع آوری می کردم و به عقب می فرستادیم.

عملیات شدت گرفت. تیربار ها شروع کردند به اجرای آتش تیرتراش.(به اجرای آتش مستقیم و هم سطح زمین توسط تیربار)

خمپاره ها کنارمان زمین می خوردند.  ترکش ها و گلوله ها جان رزمنده را می گرفت. تعداد زخمی ها زیاد شد. به علت فراوانی زخمی ها، وسط عملیات با بی سیم تماس گرفتم و درخواست کمک کردم تا یک نفربر دیگر بفرستند. وقتی نفربر آمد، پیغام دادند دکتر سلطانی می خواهد جلو بیاید. چون می دانستم آدم نترس و شجاعی است، گفتم نیاید و همان جا بماند. ولی نوبت بعد که مجروح آوردم، بچه های بهداری گفتند دکتر سلطانی رفت. گفتم: « چرا گذاشتید برود؟»

به هر حال دکتر سلطانی آمد و با یک دستگاه نفر بر در انتقال زخمی ها بسیار تلاش کرد. گاهی هنگام انتقال شهدا و زخمی ها او را می دیدم و با هم خوش  و بشی می کردیم.

در یکی از نوبت ها که مجروح آوردم و خیلی هم خسته شده بودم، استوار «صادق کارگر» را که در تپه های الله اکبر رانندۀ نفربر بود، دیدم. گفت که دکتر سلطانی از ناحیۀ پا ترکش خورده و به علت خون ریزی زیاد به عقب تخلیه شده است. آه از نهادم برآمد. انگار پتکی بر سرم خورد. دکتر سلطانی دوست صمیمی من در جبهه بود؛ او با من همکاری خوبی داشت و کمک بسیار بزرگی بود.  سرم از ناراحتی گیج رفت.  روی زمین نشستم.  قطره های اشک از چشمانم جاری شد.

شاید این حقیقت را ندانید. در جبهه دوست خوب، همه کس آدم است؛ هم پدر است، هم برادر. استوار کارگر لیوان آبی به دستم داد.  بازویم را گرفت و گفت: «ان شاء الله حالش خوب می شود. ناراحت نباش. به ادامۀ عملیات فکر کن.»

به صورتش نگاه کردم و درحالی که بغض داشتم، با سر تشکر کردم. سوار نفربر شدم و به راننده گفتم: «حرکت کن، باید دوباره جلو برویم. این بار زخمی های گروهان یکم را هم باید جمع آوری کنیم.»

دکتر سلطانی حدود هفت-هشت ماه تحت درمان بود و ما در این فاصله، عملیات های فتح المبین و بیت المقدس را انجام دادیم. موقع عملیات رمضان بود که او را در پاسگاه زید دیدم.  با دوتا چوب دستی آمده و خود را به ما رسانده بود. گفتم: « برای چه آمدی؟ خدمتت که تمام شده؟»

کارت پایان خدمتش را امضا کرده و دادم و گفتم: «از همین جا برگرد!»

گفت: «نه، من باید در این عملیات هم شرکت کنم.»

او ماند، ولی دیگر نگذاشتیم جلو بیاید. برای همین در همان نقطۀ شروع عملیات، کنار پاستگاه زید مشغول مداوای مجروحان و رزمندگان شد که متأسفانه تعدادشان در عملیات رمضان خیلی زیاد بود. این افسر بهداری فداکار، چند روز بعد از پایان عملیات ترخیص شد.  با اشک تسویه حساب کرد و رفت.  اکنون هم که سی سال از آن زمان گذشته، هنوز صورت جلسۀ سانحه اش دست من است و نیامده آن را از من بگیرد؛ هر چه اصرار می کنم، می گوید کاری برای خدا بود و احتیاج به این چیزها نیست.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده