خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(23)
خواب در زیر باران گلوله سنگرهای بهداری را در دره ای قرار دادم. دو طرف دره را تپه ای کوتاه فرا گرفته بود. سنگرهای اورژانس و استراحت سربازان را با الوار و گونی های شن ساختیم. بولدوزر مواضعی را برای آمبولانس و نفربر درست کرد تا از ترکش ها در امان باشند. سرباز «مختار باقری» که اهل ساری و خیلی قوی هیکل بود، لخت شده بود و الوار هایی را که ما چهار نفره بلند می کردیم، به تنهایی روی پشتش می گذاشت و از دره و تپه بالا و پایین می برد؛ خسته هم نمی شد! این کار او تعجب همه را برانگیخته بود.

روز بعد فرمانده گردان، سرهنگ حسینی آمد و گفت: « روی سنگرها را خاک بریزید یا گونی شن بگذارید تا از ایمنی بیشتری برخوردار باشد.»

بعد ها دیدم که ایشان درست گفته بود؛ زیرا ما نتوانستیم بیش از یک هفته در آنجا بمانیم؛ چون منطقه ثبت تیر شده بود و دشمن به طور دقیق آنجا را می کوبید. آن قدر گلوله به آن نقطه خورده بود که بشکه های روغن موتور و تانکر آب و وسایل دیگر سوراخ سوراخ و مثل آبکش شده بودند.

 یک شب یک نفر زخمی شد. هر بار می خواستیم برای انتقال او حرکت کنیم، گلوله ای کنارمان به زمین می خورد و منفجر می شد. با زحمت آمبولانس را روشن کردیم و زخمی را به عقب انتقال دادیم.

صبح به فرمانده گردان گفتم: «باید محل سنگرهای بهداری را تغییر دهیم.»

ایشان موافقت کرد. مکانی را انتخاب کردم و بعد از شناسایی، سنگرها را خراب کرده و وسایل را به سنگرهای جدید انتقال دادیم. الوارها را به نفربر به محل سنگر جدید برده و تا عصر سنگرهای جدید را درست کردیم.

هواخیلی گرم بود. حسابی عرق کرده بودیم. تا خواستیم دراز بکشیم و استراحت کنیم، تلفنی اطلاع دادند در گروهان سوم یک نفر زخمی شده است. به سرعت رانندۀ نفربر، سرباز «داریوش لرکی»  را صدا زدم و با دو سرباز برانکاردبر حرکت کردیم.

زخمی یک درجه دار بود. او را برداشتیم، سریع به ایستگاه امداد تیپ منتقل کردیم و دوباره برگشتیم. از شدت خستگی روی وسایل پراکنده مان خوابمان برد. آن قدر خسته بودیم که آن شب دشمن هر چه گلوله شلیک کرد، اصلاً نفهمیدیم و تا صبح خوابیدیم.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده