حدیث عاشقان(35)
ستوان حجازي اين خاطره از ص 33 كتاب «بوي گل مريم» به روايت « سرتيپ 2 غلامحسين دربندي» انتخاب شده است. ساعت 30:3 دقيقه بامداد بود. همه داشتند آماده مي شدند. دو ركعت نماز خواندم. تقريباً ساعت 3:45 دقيقه سكوت شب يك باره شكسته شد. انگار زلزله شده است. آتش تهيه توپخانه آغاز شده بود

غرش رعدآساي توپها يك لحظه متوقف نمي شد. منورها آسمان را نورباران كرده بودند و هواي تاريك، مثل روز روشن شده بود. بي سيمها به كار افتاده بودند. گروه چريكي  داشت زير آتش تهيه تلاش مي كرد . بچه هاي مهندسي داشتند معبري را از داخل ميدان مين باز مي كردند تا گروه چريكي بتوانند از آن عبور كند و بر دشمن بعثي حمله كند. 

دو نفر با  انفجار مين به هوا بلند شدند و بدنهايشان تكه تكه شد و فناء فـي الله شدنـد. با اين‌كه بچه ها اين صحنه را مي ديدند، اما خيلي جدي تر و مصمم تر جلومي رفتند. خدايا اين چه روحيه اي بود!

بچه ها مي خواستند از ميدان مين عبور كنند؛ اما تيربار عراقي ها جلوي حركت آنها را گرفته بود. ناگهان ستوان حجازي فرمانده گروه چريكي فرياد زد:« چرا ايستاده ايد. همراه من بياييد تا از منطقه بگذريم.» گفتند: «مگر رگبارهاي تيربار را نمي بيني.» ستوان حجازي شروع به دويدن كرد، بقيه نيز جرأت يافتند و تكبيرگويان پشت سر او شروع به دويدن كردند و بي باكانه بر سردشمن متجاوز فرود آمدند.

بعدها درباره آن لحظــات از ستوان حجازي سئوال كــردم. او گفـت: «درآن لحظه مانده بوديـــم و  نمي دانستيم چه كنيم. ناگهان انگار به من الهام شد. احساس كردم يك نفر جلوي من مي گويد: «بيا، نترس» وچنين شد كه من فرياد زدم بچه ها بياييد، ان شاء الله امام زمان«عج» به ما كمك مي كند.»

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده