حدیث عاشقان(34)
سرباز اين خاطره از ص 53 كتاب «بوي گل مريم» به روايت « سرتيپ 2 غلامحسين دربندي» انتخاب شده است. مجروحــان زيادي را تخليــه كرده، روز سختي را پشت سر گذاشته بوديم. نوار سفيدرنــگي دور سرم بسته بودم تا از دور مشخص شوم . مرتب درحركت بودم. يك باركه به عقب آمده بودم گفتند: « سرباز مهدي صالحي شديداً مجروح شده است.» صالحي را مي شناختم . اهل نجف آباد اصفهان بود و دربهداري خدمت مي كرد.

قبل از حمله، داوطلب حضور درگروه چريكي وخط شكن  شده بود. روز قبل از حمله، قرآني به دست گرفت و دورتر ازسنگرها كنار بلندي رفت ومشغول خواندن قرآن شد. آهسته نزديكش رفتم، به گونه اي كه خلوتش را به هم نزنم.  سلام كردم وگفتم:  « اجازه  مي دهي چنددقيقه كنارت بنشينم.» انسان وارسته وخوش فكري بود. نماز شبش را هم ديده بودم. خيلي‌ساكت بود و زياد با كسي صحبت نمي كرد.

 با دست اشاره اي كرد و زمين را براي نشستن صاف كرد؛ يعني بنشين. كنارش نشستم و گفتم:«چند روز قبل مبلغ كمي پاداش داده اند تا به كساني كه مي خواهند به مرخصي بروند بدهم. جمعاً حدود 5 هزارتومان است كه مي خواهم2500 تومانش را به تو بدهم.»  به من نگاه كرد وگفت: « نه به ديگري  بدهيد من احتياج ندارم.»  مي دانستم وضعيت مالي خوبي ندارد و پدرش روستايي فقيري است؛ اما ايمان و تقواي زياد و بلندطبعي اش اجازه نمي داد آن پول را بگيرد.

گفتم: « بگير و به هركس مي خواهي بده». گفت: « نه شما فرمانده هستي من دخالت نمي كنم. خود شما انتخاب كنيد وبدهيد» اصرارنكردم. برخاستم  و او را تنها گذاشتم؛ تا شب حمله كه او هم به همراه ستوان حجازي در گروه چريكي قرارگرفت. بعد از اينكه مجروح شده بود او را به بيمارستان اهواز برده و از آنجا به مشهد منتقل كرده بودند. صالحي  در آنجا گمنام به شهادت رسيده بود كه بعداز مشخص شدن هويتش او را به زادگاهش نجف آباد منتقل كرده بودند؛

روحش شاد.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده