خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(19)
مبارزه با تعلقات دو ماه و نیم از شروع جنگ تحمیلی گذشته بود که48 ساعت مرخصی گرفتم. دخترم مریم بزرگ تر شده بود؛ چهار ماهه بود و مرا نمی شناخت. خیلی دوست داشتنی شده بود. وقتی می خندید، همۀ غم ها را فراموش می کردم. 48ساعت به سرعت تمام شد و باید دل می کندم.نگاهی به او انداختم؛ به رویم خندید. همان قدر که من دخترم را دوست داشتم، دیگران هم فرزندانشان را دوست داشتند؛ برای همین باید به جبهه برمی گشتم.

اگر پیش روی دشمن خالی می ماند، به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کرد و خانواده های بسیاری به عزا می نشاند.  مهر دخترم نباید مرا از انجام وظیفه باز می داشت.

این جنگ، جنگ ایران و عراق نبود؛ بلکه همان طور که امام فرموده بود، همۀ کفر با همۀ اسلام می جنگید؛ و این وظیفۀ ما را سخت تر می کرد.

به هر صورت بود، از دخترم خداحافظی کردم و با بوسه ای بر گونه اش از او جدا شدم؛ در اتوبوس و در حال بازگشت به جنوب، چشمانم را بستم تا چهرۀ زیبایش را بهتر بتوانم تجسم کنم.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده