نسل سرفراز (مجموعه خاطرات امیر سرتیپ محمدیفر)
بخش هشتم: ارتش و جنگ تحمیلی-4 بعد از اجرای عملیات بیتالمقدس و رمضان در منطقه عمومی حسینیه مستقر بودیم. وقتی از پل دارخوین میگذشتیم، ابتدا قرارگاه کربلا قرار داشت و حدود 10 کیلومتر جلوتر در امتداد جاده اهواز ـ خرمشهر، خط مقدم نبرد بود و ما بجز درگیری شدید با دشمن، گرمای بسیار طاقتفرسای حدود 50 درجه بالای صفر را هم تحمل میکردیم. در تاریخ 19/1/64، در اثر بمباران قرارگاه کربلا توسط هواپیماهای عراقی، فرمانده مخابرات قرارگاه سرتیپ فرامرزی به درجه رفیع شهادت نایل گردید و به قدری شنیدن خبر شهادت کارکنان به گوشمان آشنا بود که آن را امری عادی تلقی میکردیم.

در مورد این شهید ارجمند نیز به همین نحو عمل شد، تا اینکه خاطره‌ای از خانواده گرانقدر ایشان دریافت کردم.

بر آن شدم به نحوی یاد این شهید عزیز را گرامی دارم. به همین دلیل، تلاش کردم که پادگان ساری را به نام این شهید عزیز مزین کنم.

در این خاطره چنین آمده است:

«هنگامی که از آخرین مرخصی عازم وادی شهادت بود، از بیماری ناشناخته‌ای که توان جسمی او را تحلیل برده بود، رنج می‌برد. پزشکان معالج برای بازگشت سلامتیَش خواستار استراحت مطلق وی بودند، ولی ایشان نپذیرفتند و وقتی علت را جویا شدم، گفتند: اگر از این هم بدتر باشم، می‌روم؛ چرا که جبهه به حضور من نیاز دارد؛ به علاوه، اگر نروم معاونم، که در غیاب من مسئولیت را بر عهده دارد، نمی‌تواند به مرخصی برود و از سلامتی خانواده‌اش، که در معرض موشک‌باران دشمن قرار دارند، باخبر شود و این آخرین گفتگوی ما در این دنیا بود و رفتنش را بازگشتی نبود.»

پس از چند روز پیکر مطهرش را به منزل ابدی تشییع نمودیم.

زندگی در شرایط دشوار جنگ، احساس تعلق متقابل و صمیمیت ویژه‌ای بین فرمانده و کارکنان تحت امر ایجاد می‌کند، که این احساس دلنشین خاطرات تلخ و شیرین گذشته را تداعی می‌نماید.

در جبهه غرب  

بارها به افسران و فرماندهانی که افتخار همکاری با ایشان را دارم، تأکید نموده‌ام که درجه واقعی مربوط به درون انسان است و زمانی به آن خواهیم رسید که کاری توأم با اخلاص و صداقت انجام دهیم و احساس آرامشی در وجدانمان به وجود آید و لذا فرمانده هرگز نباید احساس غرور کند و خود را کامل‌تر از دیگران بداند، بلکه باید به دیگران، حتی زیردستان خود نیز فرصت اظهار نظر بدهد و برای نظرات آنها اهمیت قائل شود. برای مثال، به عملیات غرورآفرین کربلای6 در منطقه غرب کشور اشاره می‌کنم.

در منطقه غرب کشور، یک سلسله ارتفاعات مهم و راهبردی وجود دارد که مرز بین ایران و عراق را تشکیل می‌دهند. این ارتفاعات از جنوب به شمال عبارتند از: میمک، بازرگان، بیلچه، کهنه‌ریگ، میان‌تنگ، اسماعیل خان، قلعه مین، 290، 363 و 402 که بلندترین و مهم‌ترین ارتفاع آن منطقه به شمار می‌آید و بعد از آن دره سانواپا و ارتفاعات سلمان‌کشته وجود دارد، که به آق‌داغ در قصرشیرین متصل می‌شود، که با شیب ملایمی از سمت ایران به عراق کشیده شده است.

فرمانده تیپ2 لشکر88 زاهدان بودم، که ارتش عراق ارتفاعات کهنه‌ریگ قلعه‌مین را تصرف کرده بود. فرمانده لشکر به تیپ ما مأموریت اجرای پاتک به منظور استرداد این مناطق را صادر کرده بود. حدود 45 روز منطقه را زیر نظر داشته و شناسایی کاملی به عمل آورده بودیم. لیکن هنوز به معبر و اهدافی که باید تصرف می‌کردیم اطمینان پیدا نکرده بودم، تا اینکه روزی درجه‌دار وظیفه‌ای به من مراجعه کرد و نظرش را مبنی بر استفاده از معبر مورد نظر ایشان و تصرف پاسگاه ابوعبیده را اعلام نمود.

به اتفاق این درجه‌دار وظیفه شجاع، از معبر پیشنهادیَش شناسایی به عمل آوردم و با تجزیه و تحلیل همه‌ جوانب، پیشنهادش را پذیرفتم و بالأخره در ساعت 22:00 بیست و سوم دی‌ماه 1365، عملیات آغاز شد و در همان دقایق اولیه، تیپ ما اولین یگانی بود که اهداف تعیین‌شده را به تصرف خود درآورد.

ستوان مکی‌آبادی فرمانده یکی از گروهان‌های گردان165 این تیپ که فرمانده‌اش سروان طلایی بود، 35 دقیقه بعد از شروع عملیات اعلام کرد:

«جناب سرهنگ! همان‌طور که قول داده بودم الآن در قلعه مین مستقر هستم و 20 نفر هم اسیر گرفته‌ام و کلیه سربازان با روحیه عالی منتظر دستور برای اجرای عملیات بعدی می‌باشند.»

به دنبال کسب موفقیت در این عملیات، مأموریت پدافند از این منطقه را هم به خود ما سپردند.

با توجه به اینکه در اوایل جنگ با هجوم دَدمنشانه عراق، اکثر این ارتفاعات به اشغال آنها درآمده بود و آشنایی کاملی بر این مناطق داشتند، برای احداث یک سنگر در روی این ارتفاعات، مخاطرات فراوانی وجود داشت و یگان‌های عراقی دید و تیر خوبی روی منطقه داشتند.

در تیپ2 خاش لشکر88 زرهی زاهدان، که زمانی فرماندهیَش را بر عهده داشته و از روزهای افتخارآفرین عمرم محسوب می‌شود، انسان‌های غیرتمند، شجاع، قوی و باایمانی وجود داشته و دارند. رزمندگان دلیر و غیور این یگان به مدت 11 شبانه روز در مقابله با تهاجم سه یگان عمده ارتش عراق، مردانه جنگیدند.

دشمن در این مدت، به قدری آتش بر روی مواضع ما ریخت که بخش اعظم سنگرهای ما از بین رفت، ولی در اثر مقاومت شجاعانه نیروهای ما، دامنه ارتفاعات مملو از جنازه‌های مزدوران بعثی عراق بود و چون فرصت دفن اجساد وجود نداشت، به مدت 48 ساعت بر روی جنازه‌ها راه می‌رفتیم و حتی یک شب، از فرط خستگی و زیر آتش سنگین دشمن، من به ناچار در مجاورت جنازه‌های عراقی خوابم برد.

شدت تعریق بدن ما در اثر گرما به حدی بود که لباس‌ها همانند تخته شده و موقع حرکت پاره می‌شدند. تشنگی و گرسنگی خیلی آزارمان می‌داد و هر نفر شبانه روز را فقط با یک قمقمه آب سپری می‌کرد و ارتش عراق آنچنان با آتش توپخانه پشت ارتفاعات میمک و سومار را بسته بود، که قادر به پشتیبانی آب، غذا و تجهیزات نبودیم. از روز هشتم این عملیات پدافندی، دو گردان از تیپ55 هوابرد به یاری ما شتافتند، که شهدای بسیاری نیز تقدیم کردند.

امیر شهید سرتیپ هوشنگ رستمی در آن زمان در این تیپ حضور داشتند. در این لحظات بحرانی که ما با کمبود امکانات مواجه بودیم، به کمک ما آمد و حتی یک شب تا صبح، خودشان شخصاً حدود 40 نفر از عناصر دشمن را به هلاکت رساندند.

شدت آتش توپخانه دشمن به قدری زیاد بود که هیچ سنگر و کانال سالمی برای ما باقی نمانده بود و حتی فرصت جدا کردن پیکرهای مطهر شهیدانمان را از بین کشته‌شدگان عراقی نداشتیم و از شب تا صبح، هرچه در مقابل پاتک‌های دشمن مقاومت و آنها را به درک واصل می‌کردیم، بلافاصله یگان دیگری ظاهر می‌شد.

همان‌گونه که بارها به همکاران خود عرض کرده‌ام، این اعتقاد قلبی من است و از ابتدای دوران خدمت خود هر زمان که با سرباز صحبت می‌کنم، احساس می‌کنم در برابر ملت بزرگ ایران قرار گرفته‌ام و با نگاه احترام‌آمیز به سربازان خود نگاه کرده‌ام و بر این باور تأکید می‌کنم که:

در جهان، سربازی به ایمان، اخلاص، شجاعت، صمیمیت، هوش و درایت سرباز ایرانی وجود ندارد.

در این عملیات هم، زمانی که در خط مقدم در کنار فرماندهان دسته و گروهان بودم، در یکی از این گروهان‌ها سربازی به نام حسینی را با بی‌سیمی در دست مشاهده کردم، که دسته‌های گروهان را هدایت می‌کرد.

از او پرسیدم: «فرمانده‌ات کجاست؟»

جواب داد: «فرمانده گروهان شهید شده و پیکر مطهرش هنوزم در دسته باقی مانده است و من به خاطر جلوگیری از تضعیف روحیه آنان به فرماندهان دسته نگفته‌ام تا شجاعانه به مقاومت خود ادامه دهند.»

 

منبع : محمدی‌فر، ناصر (1382)، نسل سرفراز، تهران، مدیریت پشتیبانی آموزش معاونت آموزشی نزاجا.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده