خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(18)
کورک شادی بخش پشت پای ستوان«ابراهیمی» (از افسران نیروی هوایی) کورک بزرگی زده بود که هر روز سر ظهر می آمد و پانسمانش می کردم. بچه ها تا او را از دور می دیدند، می خندیدند که باز وقت ناهار پیدایش شد.

محل کورک خیلی درد داشت. گاهی یکی از بچه ها از پشت سر، آهسته محل کورک را فشار می داد؛ ولی او با وجود دردی که می کشید، ناراحت نمی شد؛ بر عکس در یک حرکت نمایشی، آخ بلندی می گفت و سریع واکنش نشان داده و حرکتی موزون به کمر می داد که موجب خندۀ همه می شد.

در منطقۀ چزابه هم گاهی اوضاع خنده دار بود؛ زیرا به خاطر شلوغی جلوی سنگر، مرتب آنجا را می کوبیدند.  بچه ها به محض شنیدن صدای گلوله به داخل سنگر هجوم می آوردند و با پوتین های گلی تا روی پتوها می آمدند. به دلیل عجلۀ آنها در سنگر همیشه خراب می شد و باید درستش می کردیم. در سنگر کوتاه بود و بچه ها باید دولا دولا وارد می شدند؛ گاهی فقط سرشان را درون سنگر می کردند و قسمت پایین بدنشان بیرون می ماند.

آن وقت من داد می زدم: «بابا، موتورت را هم بیار تو، ترکش می خوره!» و همه می خندیدند.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده