خاطرات امیر سرتیپ ناصر آراسته(2)
دوستان و رفقامون را هيچ وقت فراموش نميكنيم من خانواده شهيد سرهنگ فراشاهي رو بردم قم، در سال 58. شهيد فراشاهي، فرمانده تيپ سقز بود که در جنگ با ضد انقلاب مردانگي کرد. اونها پرچم سفيد بردن بالا براي مذاکره و اين هم محافظ و همراهانش رو گذاشت کنار و با اعتماد به آنان و با مردانگي و جوانمردي رفت صحبت کنه که براي چي داريد به پادگان حمله مي کنيد؟ اينها بيت المال هستند این پادگان برای حفظ این مملکت و مرز است و چنين است و چنان و ما هم مأموريتمان اين است، اما آنها او را گرفتند، حالا من که جنازش رو نديدم ولي اونهايي که ديدن ميگن تكه تکه کردند بدن او را. حالا بگذريم. در هر صورت بردند بدن ايشون رو در قم دفن کردند- چون اهل قم بود.

 من در اون موقع ستوان‌يکم بودم. ستاد ارتش به من مأموريت داد؛ به عنوان نماينده طيف انقلابي ارتش، خانواده اين شهيد رو بردارم ببرم حضور حضرت امام. ايشان هنوز در قم تشريف داشتند و به تهران نيومده بودند. خانواده او پدر و مادر پير، همسرش و سه تا دخترش بودند. دو تا ماشين از طرف ستاد در اختيار من گذاشتند و رفتيم دنبال خانواده‌اش و به اتفاق آنها رفتيم قم خدمت حضرت امام.

رفتيم توي اتاق نشستيم. يه پنکه سقفي توي اتاق بود که لق مي‌زد، يعني هم طولي حرکت داشت و هم عرضي، سر و صدايي هم داشت. يه اتاق کوچک بود. من اونجا نشستم به اتفاق اين خانواده منتظر اينکه حضرت امام تشريف بياورند.

براي اولين بار در اونجا يه خبرنگار روحاني رو ديدم. يك روحاني اومد اسم و مشخصات ما را پرسيد. گفتم براي چي بايد بگم؟ گفت: من خبرنگار و روزنامه‌نگارم. که براي من خيلي جالب بود. خب با اون صحبت می‌کرديم که حضرت امام وارد شدند. من از تهران که مي‌خواستم حرکت کنم، 48 ساعت قبل يه گزارش چند دقيقه‌اي آماده کرده بودم تا محضر حضرت امام ارائه بدهم. ضمن اينکه اون گزارش رو هم نوشته بودم و توي جيبم گذاشته بودم، تمرين هم کرده بودم که اين کار رو انجام بدم.

وقتي حضرت امام آمد داخل، ما همه بلند شديم و ايستاديم، حضرت امام تعارفي کردند و رفتند جايي که براي امام درست کرده بودند. يه ملافهاي پهن بود. رفتند اونجا نشستند. حضرت امام به ما هم اشاره کردن که بنشينيد. من چون مي‌خواستم گزارشمو براشون بخونم، بلند شدم با ادب نظامي خبردار گزارش رو براشون بخونم، امام يکي دو بار بزرگواري کردند، تعارف کردند، ولي من ايستادم. بعد خب امام وقتي از در اومدند تو، وقار و جلال امام منو گرفت. حالا آدمي هم نبودم که شخصيت نديده باشم، ولي مثل امام نديده بودم. وقتي هم که حضرت امام نشستند، سرشون رو گرفتند بالا، به من گفتند: بفرماييد.

چون به ايشون گفته بودند، ستواني است با اين مشخصات و براي شما گزارش مي‌دهد. گفتند بفرماييد. چشم امام که به چشم من افتاد، من زبونم بند اومد. ديگه نتونستم حرف بزنم. ذهنم هم اون گزارش رو فراموش کرد. هرچي به خودم فشار مي‌آوردم كه گزارش چيست و کجاست متن آن، نه زبانم باز مي‌شد نه ذهنم منو ياري مي‌کرد.

امام يه بار ديگه من رو نگاه کردند و گفتند: بفرماييد که از رنگ و روي و وضعيت من متوجه شدند دستپاچه شده‌ام، طوري که زبانم کار نميکند. ديگه امام به من نگاه نکردند. شايد فکر کردند که اگه يک‌بار ديگه به من نگاه کنند، من سکته کنم. سرشون پايين بود و براي من هم خيلي سخت بود که وقت چنين بزرگواري اين طوري بگذره. يکدفعه به ذهنم زد که گزارش رو پيدا کنم که توي جيبم هست، هرچي توي جيبم رو گشتم پيدا نکردم.

امام شروع کردند به حال و احوال با خانواده شهيد. شايد ديدند اين مجسمهاي كه ايستاده (ستوان آراسته) حرف نميزنه، پس بهتره من به کار خودم برسم. شروع کردند به احوال‌پرسي از پدر شهيد ، مادر شهيد و بچه‌هاي شهيد تا من خودم رو پيدا کنم. امام برگشت به طرف پدر شهيد و پدر شهيد يك مشخصاتي از خودش گفت. امام بهش تسلاي خاطر دادند و به پدر شهيد اينو گفتند: که شما سال‌ها پيش مقابل حوزه علميه مغازه داشتيد- اينها قمي بودند. پدره هم نزديك به صد سال سن داشت- فرمودند: شما مغازه داشتيد، يك وقت من از شما خرید کرده بودم. اين پير مرد گريه‌اش گرفت. ديگه فرصت رو از دست نداد پاشه بره پيش امام دستش رو ببوسه. طوري اين فرمايش امام روش تأثير گذاشت که دراز کشيد دست امام رو گرفت بوسيد. گفت شما چطور خاطرتون مونده؟ شما شاید فقط يکبار از من خرید کردید. چگونه يادتون مونده بعد از اين همه سال؟ امام فرمودند: ما دوستان و رفقامون را هيچ وقت فراموش نمي‌کنيم.

 و اين پير مرد در برگشت از قم به تهران که من جلو بودم  و  او در صندلي عقب بود، همش گريه مي‌کرد و مي‌گفت: امام به من گفت من دوستانم رو هيچ وقت فراموش نمي‌کنم. تا تهران چندين بار اينو گفت. اينقدر روي قلب و روح اين پير‌مرد اثر گذاشته بود.

 خلاصه من يواش يواش به خودم آمدم و گزارش را از جيبم پيدا کردم و براي حضرت امام خواندم و بعد هم نشستيم و چاي خورديم و پذيرايي شديم و بعد هم حضرت امام بلند شدند و دستشون را بوسيديم و رفتند.

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده