حدیث عاشقان(33)
نماز و ديدار خدا اين خاطره از ص 57 كتاب ((زمزمه اي در تنهايي)) به روايت« سرهنگ امين ايزدي» انتخاب شده است. درسالهاي اول جنگ كه آبادان درمحاصره دشمن قرار داشت, گردان 153 به فرماندهي سرهنگ « اميري» از تيپ 2 لشكر77 كه من هم از پرسنل آن بودم, درآن سوي رودخانه ( بهمنشير) مستقر شده بود. من مسئوليت فرماندهي گروهان سوم را به عهده داشتم. در مقابل گردان ما لشكر4 مكانيزه عراق مستقر بود و همواره با برتري نظامي خود سعي در برهم زدن آرامش و آرايش نظامي نيروهاي ما را داشتند؛ لذا براي كاهش و محدودكردن فعاليتهاي نظامي آنان, يكي از ماموريتهاي ما اجراي عملياتهاي ايذايي در مواضع نيروهاي دشمن بود.

دريكي از روزهاي ديماه 1359 درساعت چهار بامداد، يك گروه رزمي پس از اجراي ماموريت خود به گروهان عزيمت كرد. سربازي دراين گروه حضورداشت بنام  « يزدي»  كه توجه ام را به خود جلب كرده بود. او ورزشكار, شجاع و با ايمان بود. از خصوصيات بارزش اقامه نماز دراول وقت بود. او به فضيلت و آثار معنوي و سازنده نماز اول وقت آشنا بود و با اخلاص ومعنويتي كه درخود داشت به روحيه اي عرفاني و عاشقانه با خدا دست يافته بود.

وي دراكثر ماموريتها داوطلب بود و آن روز هم كه از ماموريت داوطلبانه خود عزيمت كرده بود، به استقبالش رفتم و جوياي احوالش شدم. علاوه بر اسلحه انفرادي و مهمات، يك آر. پي. جي. 7 نيز به همراه داشت. به اوگفتم:

يزدي خسته نباشي، اين مهمات  و اسلحه را از كجا آوردي؟ از عراقيها ؟

 با مهرباني  و تبسم پاسخ داد:

شما هم خسته نباشيد، اين اسلحه يكي از رزمندگان است كه چون خسته شده بود و نمي توانست آن را حمل كند، باخود آوردم.

پس از اين جمله، بي درنگ اسلحه و مهمات را درگوشه اي گذاشت و وضو گرفت. درهمان  حال به او گفتم:

يزدي فعلاً براي نماز وقت زياد است, پوتين ها را از پايت درآور. چند لحظه اي استراحت كن  و بعد با فرصت وضو بگير آن وقت نماز را با خيال راحت بخوان.

يزدي با همان لحن صميمي  و دوستانه جواب داد:

جناب سروان!  فرصت براي وضو گرفتن نيست، خيلي عجله دارم. با تعجب پرسيدم:

براي چه عجله داري؟

جناب سروان، من بايد براي ادامه ماموريت آماده شوم. نمي توانم استراحت كنم . پس از اين جمله كه باعجله هم پاسخ داد، به نماز ايستاد. دراين فكر بودم  كه او به كجا مي خواهد برود و چه خواسته اي دارد.

همچنان فكرم با اين سئوال درگير بود كه فرمانده توسط بي سيم به ما اطلاع داد كه سه نفر از پرسنل گردان  در ميدان مين گرفتار شده و مسير را گم كرده اند و بعد هم از من خواست با نظارت نزديك,  براي رهايي آنان اقدام كنم.

به ديدگاه رفتم و با دوربين منطقه را از نظر گذراندم. دشمن در فاصله 500 متري ما بود. سه نفر سرباز در اثرخستگي و قرارگرفتن درمسير آتش دشمن، قدرت حركت كردن نداشتند و فقط  با تكان دادن دست و علايم كمك  مي خواستند.

بلافاصله يك تيم سه نفري احضاركردم و دستوردادم كه به نجات آنان بروند. درهمين زمان  سرباز«يزدي»  خودش را به من رساند وگفت:

ـ جناب سروان  من نماز راتمام كردم، حالا آمده ام كه به شما كمك كنم

– گفتم: توخسته اي برو استراحت كن.

سرانجام يزدي با اصرار فراوان و خواهش و تكرار به خواسته خود نايل گرديد و به تيم اعزامي پيوست. مقداري كه دورتر شدند، از سنگر ديده باني با دوربين آنان را زير نظر گرفتم. دسته خمپاره انداز آماده تيراندازي بود و با بي سيم نيز با تيم اعزامي ارتباط داشتم.

درهرحال تيم رزمي به نزديكي سربازان رسيد. يزدي با اجراي تيراندازي رگبار به سمت دشمن، آنان را به وحشت انداخت. دراين لحظه سه سربازگرفتار و تيم مورد نظر به سمت نيروهاي خودي شروع به دويدن كردند. لحظاتي پس از تيراندازي «يزدي»، دشمن به خود آمد و با انواع اسلحه ها به سوي او تيراندازي كرد .

دراين زمان بقيه سربازان به نزديكي ما رسيده بودند, امّا متاسفانه «يزدي»  مورد اصابت گلوله دشمنان قرارگرفت. پس از اصابت گلوله به دورخود چرخيد و روبه كربلا ايستاد, يك دستش را به طرف آسمان بلند كرد و سپس به زمين افتاد و به شهادت رسيد.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده