خاطرات امیر سرتیپ آراسته(1)
ارتفاع402 گفت: ما امام زمان داريم. پس كجايي؟ اگر هستي كه ما ميگيم هستي اينا هم سربازاي تواند. الان وقتشه و ديگه هم وقت ديگهاي نيست. اگه ميخواي مارو كمك كني، امام زمان، الان وقتشه و ديگه هم وقت ديگهاي نيست (فرياد ميزد)، اگر هم نيستي تكليف مارو روشن كن! .

هوا خيلي گرم بود. حدوداً فكر مي‌كنم گرماي هوا به 40 درجه سانتي‌گراد مي‌رسيد. دو نفر همراهم بودند، آقاي سرهنگ فردپور و يك  سرباز مسلح كه مراقب ما بود.

راه افتاديم از كمركش ارتفاع 402 مي‌رفتيم بالا، به علت شيب زياد و بارش گلوله‌هاي مختلف توپ و خمپاره به روي ارتفاع، بالا رفتن چندان هم ساده نبود.

به علت برتري هوايي دشمن هواپيماهايش مرتب ارتفاع را بمباران مي‌كردند. هر كجا كه تپه يا حفره‌اي در زمين بود خودمان را در آنجا مخفي مي‌كرديم تا برسيم به بالاي 402.

تقريباً براي سومين بار اين ارتفاع مجدد به دست نيروهاي خودي افتاده بود در مدت 48 ساعت اين ارتفاع دو يا سه بار دست به دست شده بود. خيلي از جاها من دقيقاً از روي جنازه سربازان عراقي رد مي‌شدم يا جنازه شهداي خودمون، كه بچه‌ها كشيده بودند كنار كانال يا خاكريز كه زير دست و پا نمانند.

از كنار جنازه‌ها حركت مي‌كرديم. هنوز فرصت نكرده بودند شهدا رو تخليه كنند. در اين چند روز فكر كنم دو روز يا سه روز وقتي كه داشتم مي‌رسيدم به بالاي ارتفاع 402 از 3 ـ 4 تا سرباز پرسيدم كه فرمانده تيپ كجاست؟

چون دنبال فرمانده تيپ مي‌گشتم و همه درگير عمليات بودند هر كسي به ما يك نشوني مي‌داد. از هر يك از پرسنل سئوال ميكردم يك جهت را نشان مي‌داد. روي ارتفاع 402 به صورت سينه‌خيز و گاه ایستاده و در کانال در جهت‌هاي مختلف حركت كردم تا ديدم يك سرهنگ‌2 داره از دور مي‌آيد. من او را شناختم كه فرمانده تيپ است. وقتي نزديك شدم او منو نمي‌شناخت.

البته چهره‌اش با دود باروت سياه، سياه بود و اگر كسي چشمش را مي‌بست و به اين موجود نزديك مي‌شد، بوي باروت را استشمام مي‌كرد.

فرمانده تيپ سرهنگ محمدي‌فر را ديدم، بعد گفتم: جناب سرهنگ محمدي‌فر من آراسته هستم؛ رئيس بازرسي نيروي زميني، آمده‌ام در حين عمليات از كار شما بازديد كنم. بسيار عصباني و تند و خشن گفت: اينجا جاي بازرسي نيست، پشت كرد به من و رفت!

بسيار دلخور بود از اين وضعيت، شرايط هم خيلي سخت بود. شايد حدود يك گروهان تلفات داده بود. بقيه گردان‌هاي تيپ كه در خط بودند زير بمباران شديد دشمن، مشكل تغذيه و مهمات داشتند.

به او حق دادم. با خودم فكر كردم كه او فكر مي‌كند من از اين بازرس‌هايي هستم كه مدت‌ها در تهران بوده، حالا آمده است بازديد. به اين نتيجه رسيدم كه او كار خودش را مي‌كند و من هم كار خودم را، در همين حد كه خودم را به او نشان دادم، کافیست كه يك موقع اخلالي در كار پيش نياد یا فرمانده با خودش بگويد اين غريبه كيست.

من رفتم دنبال كار خودم. داخل سنگرهاي سربازها مي‌رفتم و سربازها مشغول جنگيدن بودند. يك‌جا توقف نمي‌كردم، بيشتر در حال تغيير مكان بودم. به نوك تپه‌اي رسيدم، ديدم اوضاع بسيار ناجور است، تعداد شهدا و زخمي‌ها از تعداد كساني كه زنده بودند و در حال جنگيدن، بيشتر است.

با چشم ديدم كه يك گردان نيروهاي مخصوص عراقي روي تپه مقابل مي‌باشند كه با ما حدود 100 تا 150 متر فاصله دارند. در پناه پشتيباني آتش، تانك‌ها در حال پيشروي به سمت ما هستند. ولي مقاومت‌هاي روي ارتفاع نمي‌گذاشت كه تانك‌هاي دشمن جلو بيايند. 

 ديدم دارند ميان جلو و ميرسند به ما. آتش توپخانه هم هست. حس كردم چيزي نمونده كه اين گردان برسه و همه رو قلع و قمع بكنه. خب ديگه هم جرأت برگشتن نداشتم. چون اومده بودم داخل يگان، كه اگه مي‌رفتم خيلي بد مي‌شد. بايد واي‌ميستادم تا آخرش، هرچي براي اين گردان پيش مي‌اومد براي من هم بايد پيش مي‌اومد. بعد خودم رو رسوندم پشت فرمانده تيپ، باز يك خسته نباشيد گفتم. برگشت ديد منم، ديگه روش نشد چيزي بگه. ديد اگه از اون بازرس‌ها بودم شايد اينجا نبايد مي‌اومدم. شايدم پيش خودش گفت: بازرس سمجي است و ديگه نميشه از دستش رها شد. چشماش پر از اشك بود.

بسيار افسر شجاع، پر‌غرور و با‌صلابتي است. اون‌هايي كه ‌ميشناسنش ميدونن. الان پيش ماست و مشاور حضرت آقاست، (بعد از تعويض از فرماندهي) ما در خدمتشون هستيم.

گردان عراقي با سرعت مي‌اومد جلو. گلوله‌هاي تانك سنگر نمي‌زدند، نفر مي‌زدند. هر كسي رو مي‌ديدند، مي‌زدند. راحت گلوله رو براي يك نفر هزينه مي‌كردند. شب شد، صداي غرش بالگردها كه اومد، محمدي‌فر ديگه فكركرد همه چيز تمومه. من هم فكر كردم همه چيز تمومه. يعني بالگردها ميان اون دوتا گرداني رو كه تقريباً ازش يك گردان مونده روي تپه قلع و قمع مي‌كنند و گردان نيروي مخصوص عراق مياد جلو، بعد هم تيپش مياد و تپه رو مي‌گيره و اين دفعه ديگه بايد فاتحه اين تپه رو بخونيم. البته بالگردها که با امکانات دید در شب پرواز می‌کردند از روی تپه گذشتند و رفتند پشت سر ما را مواد آتشزا ریختند. بعد برگشتند مجدد به سمت ما. 

محمدی فر فرياد زد. مثل اينكه ديگه متوجه نبود كسي اطرافش هست، يا من هستم يا سرباز ديگه. فرياد زد به خدا، كاش خودش بود و خاطره‌رو خودش مي‌گفت، خدا رو مورد خطاب قرار داد.

گفت: ما امام زمان داريم. دور و برش هم 7ـ 8 نفر بيسيم‌چي و من و تعدادي بودند. بقيه هم توي سنگرهاي ديگه مشغول بودند. و اين هم توي سنگر ديگه.

 گفت: ما امام زمان داريم. پس كجايي؟ اگر هستي كه ما مي‌گيم هستي اينا هم سربازاي تواند. الان وقتشه و ديگه‌ هم وقت ديگه‌اي نيست. اگه ميخواي مارو كمك كني، امام زمان، الان وقتشه و ديگه هم وقت ديگه‌اي نيست (فرياد ميزد)، اگر هم نيستي تكليف مارو روشن كن! نمي‌شد توي اون شرايط هم كسي چيزي بگه كه خداي ناكرده كفر نگه. كسي جرأت نمي‌كرد باهاش حرف بزنه من هم جرأت نمي‌كردم. مرتب اينو تكرار مي‌كرد. اگه هستي به دادمون برس. نيستي؟ با لهجه فارسي و شيرين آذري با فرياد مي‌گفت، بغضش هم تركيده بود. خب دونه دونه مي‌ديد كه جَوونا جلوي پاش ميفتن و پرپر ميشن. يكبار حس كرديم حدود 6‌ـ‌7 تا بالگرد سنگين عراقي ديگه مثل اینکه می‌دیدمشون، گرچه ديده نمي‌شدن، تيربارها شروع كردن به شليك كردن كه كار به جايي نبردند چون بالگردها ديده نمي‌شدند. توي اون شرايط همه برتري هوايي مال عراق بود. تازه هواپيماهاي جديد خريده بود و بچه‌هاي پدافند ما هم جديداً ابتكارات جديد مي‌زدند كه هواپيماهاي دور‌ پرواز رو بزنند. ولی اینها بالگرد بودند که برای اولین بار در شب پرواز می‌کردند. 

عمليات روز قبل رو هم ديده بوديم كه تعدادي هواپيما اومدن و زير هواپيما كه باز شد نه بمب بلكه بشكه‌هاي مواد آتشزا ريختند رو سر سربازها، كه تعداد زيادي سرباز در اطراف سوختند. بوته و سنگ و انسان همه با هم سوخت.

 بلافاصله اونهايي كه حادثه ديروز رو ديده بودند و ما كه اونجا بوديم، حدس‌زديم كه چه پيش خواهدآمد. منتظر اين بوديم، بعضي‌ها چشم‌ها رو مي‌بستن كه بشكه مواد آتشزا ميفته الان كنارشون. بالگردها اومدن نزديك شدن. خيلي هم با صبر ميومدن و هيچ هراسي نداشتند. مثل اينكه مي‌دونستند كه دست ما خاليست و اونها رو نمي‌بينيم و نمي‌تونيم آسيب بهشون برسونيم. رسيدند 100 يا 150 متري ما كه اون گردان تكاور نيرو مخصوص عراق هم رسيده بود به همون جا. من نمي‌دونم چه شد كه بمب‌ها رو بر روي تپه‌اي كه گردان پيشرو نيرو مخصوص عراق بود، رها كردند. بمب‌هاي مواد آتشزا را؛ همه ما ماتمون برده بود و براي چند لحظه‌اي هيچ‌كس صداش در نمي‌اومد كه اين مواد ريخت رو سر گردان عراقي و تمام اون تپه، كه گرماش مارو هم گرفت، آتش گرفت. آتشي كه اونجا گرفته بود گرماش رو ما هم حس مي‌كرديم. در اين فاصله كه شايد 150 متر هم بيشتر نبود. تمام تپه روبرو آتش گرفت. تمام تپه‌اي كه يك گردان مسلح نيرو مخصوص بسيار ورزيده عراقي روش بود و از فاصله 200 ـ220 متري رسيده بود به 100 ا‌لي 150 متري ما. تمام گردان سوختند. بعد از چند لحظه اولين نفري كه تكبيرش بلند شد محمدي‌فر بود.

تكبيري كه هق‌هق گريه مي‌كرد. برگشت به ما گفت: امام زمان هست؛ ما امام زمان داريم؛ زنده است و مي‌شنوه. ما هم گريه مي‌كرديم و واقعاً كار ديگري نمي‌توانستيم بكنيم.

سربازهاي مجروح فرياد مي‌زدند از خوشحالي، اونهايي كه حادثه رو ديده بودند. تقريباً يك چيزي حدود 20 تا 25 دقيقه طول كشيد تا شعله‌هاي آتش اومد پايين و بعد از 20‌ـ‌25 دقيقه هيچ موجود زنده‌اي ما روي اون تپه نديديم. يعني كسي كه سرپا ايستاده باشه و كسي كه فريادي بزنه و كسي كه انسان حس كنه موجودي داره حركت مي‌كنه. بعد هنوز آتش روي تپه بود كه محمدي‌فر گروهان احتياط خودش رو صدا كرد و به فرمانده گروهان دستور داد سريع اون تپه‌اي رو كه گردان عراقي روش وجود داشت با يك گروهان اشغال بكنه. يك گروهان لشکر‌88 از تيپ ايشون رفت روي اون تپه مستقر شد. ما تقريباً چهار ساعت اونجا ايستاديم. تمام آتش‌ها روي 402 قطع شد. آتش توپخانه عراقي، هواپيماهاي عراقي هيچ کدوم اونجا اجرا نشد. سکوت، سکوت. مثل نيمه شبي که هيچ حرکتي در يک آبادي نيست.

گروهان اونجا مستقر شد و تمام 402 به اين ترتيب تصرف شد و آخرين حمله‌اي بود که ما کرديم و آخرين پاتکي بود که عراق کرد و با اين خلوص نيت و اين فريادهاي امام زمان محمدي‌فر، بحث 402 پايان يافت و فرصت شد شهدا تخليه بشوند و جنازههاي عراقي هم توي کانال‌ها، پلاک‌هاشون رو جدا کردن و در همون کانال‌ها سربازهاي لشکر، دفنشون کردند.

 

منبع: نردبان طنابی، آراسته، ناصر،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده