حدیث عاشقان
من يك سربازم؛ همانند سربازان ديگر اين خاطره از ص 161 كتاب « پرواز تا بي نهايت» به روايت « سرهنگ خليل صراف» انتخاب شده است. در قرارگاه رعد اميديه هر روز همراه با جيره غذايي ميوه اي به عنوان دسر به ما مي دادند. من درطول مدتي كه در قرارگاه بودم، هيچ وقت نديدم كه شهيد بابايي دسرشان را كه درآن فصل پرتقال بود، بخورند. باخود فكر مي كردم كه شايد تمايلي به خوردن پرتقال ندارند. روزي از ايشان پرسيدم: ـ چرا شما دسرتان را نمي خوريد؟ ايشان ابتدا كمي مكث كردند و به خاطر اينكه ادب را رعايت كرده باشند و پرسش مرا بي پاسخ نگذاشته باشند, گفتند: ـ اتفاقاً پرتقال ميوه بسيار مفيدي است و با ويتامين«ث» اي كه دارد خوردن آن براي بدن لازم است و شما حتماً دسرتان را بخوريد.

اما توضيح ندادند كه چرا خودشان نمي خورند. من هم ديگر چيزي نگفتم ولي اين موضوع  همچنان براي من يك معما بود؛ تا اين‌كه يك روز دوست و همكار من، پرتقال دزفولي به قرارگاه آورد. خواست تا مقداري از آن را به عنوان سوغات براي شهيد بابايي ببرد. من او را از اين كار منع كردم وگفتم:

ـ تيمسار بابايي اصلاً علاقه اي به پرتقال ندارند.

اما او اين حرف را نشنيده گرفت و پرتقال ها را نزد بابايي برد. با كمال شگفتي ديدم كه ايشان ضمن تشكر و قدرداني تعدادي از پرتقال ها را با اشتها خوردند. با ديدن اين صحنه از ايشان پرسيدم:

ـ  جناب سرهنگ ! چه حكمتي است كه شما پرتقال هاي دسر را نمي خوريد؛ ولي همين حالا چند دانه از اين پرتقالها را خورديد؟

شهيد بابايي گفتند:

    ـ آقاي صراف! من سربازم و غذايم  هم بايد غذاي سربازي باشد. من يقين دارم اين دسرهايي كه در اينجا به ما مي دهند، در ديگر نقاط جبهه به سربازان نمي دهند. پس من هم خود را ملزم مي دانم تا همانند آنها از اين دسر استفاده نكنم.

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده