آب و آتش(29)
جوشن، مردانه ایستاد ناوبان سوم مکانیک سعید رستگار در بیست و هشتم فروردین سال1367 مأموریتی به ناوچۀ همیشه جاوید جوشن مبنی بر عزیمت به منطقۀ یکم داده شد. ساعت1700 همان روز پس از تهیۀ نیازمندی های ناوچه حرکت کردیم. در همان شب در حال حرکت بودیم که برای موتور شمارۀ3 ناوچه اشکالی پیش آمد که پس از هفت ساعت تلاش، اشکال رفع شد.

فردای آن شب یعنی29 فروزدین، مصادف با اولین روز ماه مبارک رمضان بود و همۀ کارکنان ناوچه روزه دار بودند. آن روز از ساعت0800 الی 1200 نگهبان بودم که حدود ساعت10 اعلام محل جنگ شد و محل جنگ من مکان نگهبانی ام بود، یعنی داخل موتورخانه؛ دلیل محل جنگ را ارشد دسته به این صورت به اطلاع ما رساند که یک فروند رزم ناو امریکایی با ما هم مسیر شده است و در حال تبادل مکالمات رادیویی است.

 سرانجام ساعت نگهبانی ام تمام شد و محل نگهبانی ام را تحویل یکی از همرزمانم دادم. برای انجام فرضیۀ نماز و هواخوری به عرشه ناوچه آمدم. پس از چند لحظه که از برد چپ به برد راست ناوچه آمدم، یک فروند رزم ناو آمریکایی را با فاصله دو الی سه مایلی خودمان مشاهده کردم.

دراین حین، یکی از دوستان من که رسته اش مخابرات تاکتیکی بود، به پیشم آمد و اوضاع و احوال را خوب توصیف کرد و گفت: ناو آمریکایی به ما به مدت یک ربع ساعت یعنی از ساعت1200 الی1215 فرصت داده که یا از مأموریتمان صرف نظر کنیم و برگردیم و یا این که تسلیم شویم.

 هیچ یک از این دو پیشنهاد برای ما ممکن و عملی نبود. در همین گیرودار من متوجه دودی که از روی ناو آمریکایی بلند شد، شدم و فهمیدم که ناو امریکایی موشکی به سمت ما شلیک کرد.

موضوع را به پل فرماندهی اعلام کردم: موشک! موشک! و برای یک لحظه هیچ چیزی نفهمیدم. وقتی به خودم آمدم، متوجه شدم؛ اولین موشک به زیر پای ما یعنی وارد موتورخانۀ شمارۀ یک شد، موشک از نوع حرارتی بود و به خاطر اینکه اگزوز این ناوچه در دو پهلوی آن قرار داشت، موشک از راه و منفذ گرم اگزوز وارد موتورخانه شد و منفجر گردید. به واسطۀ این انفجار من به هوا پرتاب شدم و بر روی دکل اصلی افتادم.

 شاید باورش مشکل باشد که من برای چند لحظه جسد خودم را دیدم و نظاره گر جسدم شدم که بر روی ناوچه افتاده و دور و برم را آتش فرا گرفته است.  برای یک لحظه به جسم خودم برگشتم و احساس کردم که می توانم تکان بخورم، از جایم بلند شدم.

از دهان، بینی و گوشهایم خون می آمد و برای یک لحظه ترسیدم که نکند خونریزی مغزی کرده باشم. دور و برم را نگاهی کردم، از موتورخانۀ ناوچه شعله های آتش زبانه می کشید. با اصابت اولین موشک، تعدادی از بچه ها مجروح و شهید شده بودند.

 به طرف پاشنۀ ناوچه رفتم که در آنجا خدمۀ توپ ناوچه را دیدم که به سرعت در حال آماده سازی توپ بودند که بعد از آماده شدن توپ به طرف ناو آمریکایی شروع به شلیک کردند، در همین لحظه دومین موشک به پل فرماندهی اصابت کرد که با این اصابت من از ناحیۀ دست، کتف چپ و پای چپ مورد اصابت ترکش قرار گرفتم که پس از چند لحظه دوباره به خودم آمدم، ناوچه غرق در آتش شده و بیشتر بچه ها شهید و یا زخمی شده بودند، من درد خودم را فراموش کرده و به سراغ هم رزمانم رفتم.

تا جایی که فرصت داشتم، تعدادی از مجروحین ناوچه را با پوشاندن جلیقه نجات از روی ناوچه به دریا انداختم، دیگر به دلیل شدت گرمای حاصل از آتش سوزی و انفجار موشک ها، بر روی ناوچه نمی توانستیم بمانیم، هنگام راه رفتن با کفش ایمنی، در حالی که ناوچه در حال غرق شدن بود، سُر خوردم.

با اصابت موشک های بعدی باید هر چه سریع تر از آن مهلکه دور می شدم و خودم را به دریا می انداختم، به دلیل جریان شدید آب دریا، از ناوچه در حدود200 الی 300 متر فاصله گرفتم و فقط با چشمانی اشکبار نظاره گر ناوچه بودم که موشک سوم به انبار مهمات توپ40 میلی متری اصابت کرد و انبار مهمات منفجر شد.

 با انفجار انبار مهمات، تعدادی از توپ های شورتیک به دریا افتاد. چوب شورتیک چوبی بود که هنگام سوراخ شدن و آب گرفتگی ناوچه برای شمع کوبی استفاده می شد، آری! خداوند به لطف و کرم خود این چوب ها را برای نجات ما به دریا انداخت و من با جمع آوری چند تا از آنها توانستم خودم را بر روی آن نگه دارم. پس از مدتی کوتاه ناوچۀ ما منفجر و در آب غرق شد.

 در داخل آب خون شدیدی از صورت و کتفم می آمد که این امر باعث ضعف شدیدم می شد.  ناو آمریکایی منطقه را ترک و برای رویارویی به طرف ناوشکن های سهند و سبلان رفت.

حدود ساعت1930 بود که یک فروند بالگرد هوادریا به سراغ ما آمد، ولی به دلیل طوفانی بودن دریا، موفق به نجات ما نشد. جهت علامت یک عدد بویه(علامت دریایی) چراغ دار برای ما انداخت و بعد از نیم ساعت هاور کرافت آمد و ما را از آب گرفتند و پس از هفت ساعت که در آب بودیم به محض رسیدن به هاور کرافت بی هوش شدم، ما را ابتدا به جزیرۀ سیری و از آنجا به منطقه یکم بردند و از منطقۀ یکم برای انجام عمل جراحی به تهران منتقل کردند.

از سوی دیگر پس از اعلام درگیری ناوچه جوشن با ناوهای آمریکایی خانواده ام به منطقۀ دوم دریایی آمده بودند که از طرف ناو تیپ اسامی شهیدان ناوچه جوشن اعلام شده بود و اسم من هم در میان آنها بود. خانواده ام برای تحویل گرفتن جنازه، دو، سه روز در بوشهر مانده بودند و پس از آنکه فهمیده بودند که من مجروح شده ام و به بندرعباس آمده و آنجا نیز مرا نیافته بودند.

پس از چندین روز معطلی با چشمان گریان به تهران آمدند و مرا در آنجا پیدا کردند. من نیز پس از شش ماه بستری به بهبودی نسبی رسیدم و یک ماه برای استراحت به شهرستان رفتم و پس از اتمام مدت زمان استراحت به محل خدمتی خود برگشتم.

 منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده