آب و آتش(28)
سهند، اسطوره مقاومت (بخش سوم) ناخدا سوم باز نشسته نادر مبارکی صحنۀ تلخ و اسف باری بود، دریا رنگ خون گرفته بود، خورشید در سمت راست و ناو سهند در سمت چپ هر دو در حال غروب و افول بودند، اشک در چشمانمان حلقه زده بود، بغض راه گلویمان را بسته بود. بچه ها قرآن می خواندند، بعضی دعا می کردند، گروهی سرود جمهوری اسلامی را سر می دادند. رنگ آب عوض شده بود، دریا رنگ خون شهیدان را به خود گرفته بود. یک آن احساس کردم کوسه ای به طرف من می آید. به بچه ها گفتم:

 «بچه ها اگر کوسه پای مرا زد، شما سریع مرا از جمع خود جدا کنید که فقط کوسه مرا بخورد و احتمال خطر برای دیگر بچه ها وجود نداشته باشد.»

در آن لحظه چشم خود را بستم  و مشغول خواندن شهادتین خود شدم. جرئت باز شدن چشم خود را نداشتم، بعد از مدتی دستم را به پای راست، پای چپ، دست راست و دست چپم کشیدم دیدم دست و پایم سر جایش است. آن وقت به آرامی چشمم را باز کردم، دعای بچه ها مستجاب شد و کوسه از طرف من دور شد و رفت.

 آنجا امداد غیبی را با تمام وجودم احساس کردم. هوا روبه تاریکی می رفت، ناو در حال غرق شدن بود، ولی پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی که بر روی دکل ناو بود، همچنان در حال اهتزاز بود. صحنۀ عجیبی بود، بچه هایی که در آب دور هم بودیم به علامت احترام به پرچم و ناوشکن همیشه جاوید سهند حالت خبردار به خود گرفتیم. بچه ها گریه می کردند، همکاران ما که در داخل اتاقک ها و اتاق های ناو محبوس مانده بودند، زنده زنده به زیر آب رفتند.

 خاطرات چندین سالۀ خدمتم در ناوشکن سهند مانند یک فیلم از جلو چشمم می گذشت و تنها اشک بر گونه هایم جاری می شد. ناو سهند در دریا غرق شد و خورشید هم آن طرف غروب کرد. اما فردا صبح، خورشید دوباره طلوع کرد ولی سهند هیچ وقت سر از میان آب ها بر نیاورد.

سهند دیگر طلوع نکرد تا هر روز در این سرزمین، صلح، آرامش و امنیت و اقتدار ایران اسلامی طلوع کند. سهند طلوع نکرد تا خلیج فارس برای همیشه، خلیج فارس بماند.

زمان به تندی می گذشت، تاریکی مطلق بر دریا حاکم شده بود. هیچ امیدی به نجات نبود، ناگهان نوری از دور نمایان شد، امید نجات در دل هایمان زنده شد، همه با هم یک صدا فریاد زدیم: «کمک! کمک! ما این جا هستیم، کمک!» نور به ما نزدیک شد، یدک کشی از منطقۀ یکم به کمک ما آمده بود.

کارکنان یدک کش با زحمت و فداکاری خود، ما را از آب گرفتند و داخل یدک کش منتقل کردند؛ در داخل یدک کش دوباره گریه و زاری را از سر گرفتیم و به یاد همرزمان شهیدمان افتادیم، به یاد حرف مهناوی صفرزایی که در موقع حرکت می گفت: «بچه ها من برنمی گردم!» همین طور هم شد و صفرزایی برنگشت و به شهادت رسید و یا مسعود عباسچی که وقتی از او در اسکله پرسیدم، از ترس موشک باران تهران فرار کردی؟ در جوابم گفت: « تقدیر و اجل انسان هر کجا که باشد، محقق می شود.» دقیق همان گونه شد و در خلیج فارس به شهادت رسید نه در تهران.

یا ابراهیم زاده، همرزم دیگرمان که سر و صورتش سوخته بود و در داخل یدک کش و بیمارستان بر سر و روی خود می زد و می گفت: «نادر! من نتوانستم کمکت کنم، نادر! من نتوانسم کمکت کنم.» منظور او شهید نادر افشار جوان بود که در داخل اتاقک های ناو زندانی شده بود و طلب کمک از ابراهیم زاده کرده بود و ابراهیم زاده نتوانسته بود به او کمک کند.

 برای همین در یدک کش و بیمارستان مثل افراد موج گرفته که تعادل روحی خود را از دست داده باشد، بر سر و روی خودش می زد و می گفت: «نادر! من نتوانستم کمکت کنم.»  سرانجام یدک کش ساعت0400 روز بعد به اسکلۀ بندر عباس رسانید و از آنجا ما را به بیمارستان منتقل کردند.

روز29 فروردین سال1367 به پایان رسید، اما خاطرۀ تلخ شرارت های دشمن آمریکایی و خاطرات شیرین و پر افتخار از خود گذشتگی های همرزمان ناوشکن جمهوری اسلامی سهند هیچ وقت در یاد و خاطرۀ ما به پایان نخواهد رسید.

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده