حدیث عاشقان(31)
تيمسار دادبين گفتند يك داوطلب مي خواهيم كه براي شناسايي به آنجا برود. من گفتم كه خودم مي روم، اما فرمانده لشكر نپذيرفتند و بعد دوباره همين سرباز محمد پور از بين پنج سرباز، داوطلب شد كه برود. تيمسار دادبين به ايشان گفتند: اگر شما را گرفتند به آنها چه مي گويي؟ گفت: خوب اسير هستم ديگر، مي گويم آمدم خودم را به شما برسانم و به منافقين پناهنده شوم.

 

سرباز متاهل زودتر از مرخصي بر مي گردد

اين خاطره ازص207 كتاب «جانم فداي اسلام» به روايت«شهيدسرتيپ محمدجعفر نصراصفهاني» انتخاب شده است.

 

از يك سربازي ياد مي كنم كه واقعاً  هر وقت به يادش مي افتم، براي او دعا مي كنم. سربازي داشتيم به نام ناصر محمد پوركه بچه ابوزيد آباد كاشان  بود. من ايشان را قبل از عمليات  بيت المقدس5 ، 48 ساعت  يا 24 ساعت  مي فرستادم پشت خط دوم  دشمن براي شناسايي،چرا كه به خود بنده  اجازه نمي دادند و به آنجا بروم. تاخط اول را اجازه داشتيم. به هرحال اين سرباز روحيه عجيبي داشت  و من حدس مي زدم كه اين سرباز در عمليات شهيد مي شود. متاهل هم بود. چهار روز قبل از عمليات، ايشان ‌را فرستادم مرخصي، كه برود پدر ومادر و خانواده اش را ببيند و برگردد.

وقتي كه او را فرستاديم، عمليات 3-4 روز جلو افتاد. به خاطر اينكه سپاه در منطقه حلبچه و آن منطقه نيروي زيادي داشت و عراق داشت آماده مي شد كه حمله كند به نيروهاي سپاه، و نيروهاي سپاه در محاصره دشمن قرارمي گرفتند. لذا عمليات يكي دو شب جلو افتاد. همين كه عمليات شروع شد، ايشان يك روز بعد رسيده بود و به محض اينكه فهميده بود كه شب قبل عمليات شده به منطقه مريوان آمده بود. حدود يك بعد از ظهر بود كه ديدم يك نفر روي ارتفاع 1500 سمت چپ ارتفاع  معروف كله قندي در مريوان به سمت ما مي آيد. نه ماسكي، نه تجهيزاتي. فقط يك اسلحه داشت. گفتم: كجا بودي ؟ گفت: آنهايي كه نمي توانستند جلو بيايند اسلحه شان را برداشتم و آمدم. پرسيدم: از چه مسيري آمدي؟ مسيري كه به من نشان داد،  متوجه شدم كه از حدود500 متری ميدان مين، سينه كش ارتفاع 1500 رد شده و روي مين رفته است.

عاقبت اين سرباز رشيد وطن چه شد؟

ايشان در اواخر جنگ سال 67 كه درگيري ها بين ما و عراق، بعد از پذيرش قطعنامه همچنان با حملات عراق به ما ادامه داشت باز هم مثل هميشه از خود رشادت نشان مي داد. در آن زمان تيمسار دادبين فرمانده لشكر 28 بودند. ما در شيلر بوديم. خطوط دفاعي ارتش و سپاه به هم ريخته بود و عراق داشت در شيلر جلو  مي آمد و به دنبال همين پيشروي، عملياتي كرد و به لشكر28 يورش برد.

آنجا، ارتفاعي بود به نام « لَري» كه يكي از واحدهاي ارتش در آنجا، سمت راست برادران سپاه بود كه قبلاً  عراقي ها به برادران سپاه حمله كرده بودند و ارتفاع «سوركو» خالي شده بود. ازطرفي لشكر30 گرگان دراثر حمله شديد دشمن تلفات زيادي  ديده بود. درآن موقع  روي ارتفاع «لري» كه ارتفاع بسيار مهمي بود، فكر مي كردند كه كسي از عراقي هاآنجا نيست و ما مي دانستيم كه براي تأمين شيلر، اگر ارتفاع لري را اشغال كنيم ، شيلر سقوط نمي كند.

تيمسار دادبين گفتند يك داوطلب مي خواهيم كه براي شناسايي به آنجا برود. من گفتم كه خودم مي روم، اما فرمانده لشكر نپذيرفتند و بعد دوباره همين سرباز محمد پور از بين پنج سرباز، داوطلب شد كه برود. تيمسار دادبين به ايشان گفتند: اگر شما را گرفتند به آنها چه مي گويي؟ گفت: خوب اسير هستم ديگر، مي گويم آمدم خودم را به شما برسانم و به منافقين پناهنده شوم.

ما شاهد شهامت و رشادت اين سرباز رشيد اسلام بوديم كه بدون هيچ هراسي، به دامان اسارت مي رفت من واقعاً تحسين مي كنم و غبطه مي‌خورم، شايد من درآن لحظه ايـن روحياتي كه ايشان داشت نداشتم.

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده