گردان 144پیاده در نبرد آبادان
بخش هشتم: حركت به سمت بندر ماهشهر پس از دريافت دستور حركت به محل استقرار گردان برگشتم، براي جمع آوري و بارگيري وسايلي كه مورد نياز بود و از خودروها تخليه شده بود دستورات لازم داده شد. زمان حركت از توقّفگاه ساعت 1430 تعيين گرديد. غذاي ناهار كه توسّط آشپزخانههاي گردان طبخ شده بود، به موقع توزيع شد. براي شام از جيرة عملياتي كه بين نيروها توزيع گرديده بود، بايستي استفاده ميگرديد. در اين مورد نيز يادآوري كردم.ترتيب حركت ستون، همان روش حركت از انديمشك به اهواز ابلاغ گرديد. در زمان تعيين شده، فرمانده دستة شناسايي (استوار يكم صفايي) و معاون گردان، در جلوي ستون حركت كردند. ارتباط ستون به وسليه افسر مخابرات گردان؛ ستوان دوّم معين فر در تمام مدّت برقرار بود به طوري كه ابتدا، انتها و وسط ستون همواره از وضعيّت ستون اطلاع داشتند. من هم در وسط ستون حركت ميكردم در جريان امور قرار ميگرفتم.

 در مسير اهواز به بندر ماهشهر، هيچ گونه مانعي كه ارتباط داخلي را قطع كند وجود نداشت. دو ساعت پس از حركت ستون ارتباط ما با قرارگاه جنوب قطع گرديد. خودروها به صورت باز و جدا از هم حركت مي‌كردند، 120 دستگاه خودروهاي بزرگ و كوچك، مسافتي حدود 12 الي 15 كيلومتر را پوشانده بودند. تردّد خودروهاي غيرنظامي در جادّه بسيار محدود بود. تا غروب آفتاب در حركت ستون مشكلي به وجود نيامد. ادامه راه پيمايي به شب كشيد و چند خودرو از حركت باز ايستاد. فرمانده دستة پشتيباني به شدّت درگير شد. حاج آقا افشين و همراهش آقاي اصغر كاوه، كمك زيادي در راه اندازي خودروها نمودند.

يك دستگاه از كاميونها كه با امكانات گردان قابل تعمير نبود، در محل باقي ماند و بار مربوط را بين خودروهاي ديگر تقسيم كردند. اوّل ستون ساعت10 شب به شهر ماهشهر وارد شد، امّا انتهاي ستون كه شامل خودروهاي تعميري نيز بود ساعت1200 شب به توقّفگاه رسيدند.

پس از اطمينان از جمع شدن ستون خودرويي، من به اتّفاق سروان حسن كاوه رييس ركن سوّم گردان (روانش شاد) به آدرس قرارگاه اروند مراجعه كرديم. در شهر سكوت كامل حكم فرما بود و براي جلوگيري از بمباران شهر توسّط دشمن همه چراغها خاموش بود. رفت و آمد نيز وجود نداشت به طوري كه براي سئوال كردن آدرس، ما كسي را پيدا نكرديم.

بدون اين كه خودمان بدانيم كجا مي‌رويم در شهر رانندگي  مي‌كرديم. اتّفاقي به يك كلانتري رسيديم كه يك نفر پليس در جلو درب آن ايستاده بود، كلّي خوشحال شديم و از ايشان اجازه ورود خواستيم تا با افسر نگهبان صحبت كنيم. چون هر دو اسلحه كمري داشتيم پليس اجازه ورود نداد و با دميدن به سوت همراهي خودش پاسبان ديگري را احضار كرد. او هم اجازه خواست تا افسر نگهبان را در جريان امر قرار دهد. بالاخره افسر نگهبان جلو درب آمد، پس از سلام و احوالپرسي از ايشان درخواست كرديم كه ما را به قرارگاه اروند راهنمايي كند.

افسر نگهبان از تشكيل قرارگاه اظهار بي اطلاعي كرد، ليكن پذيرفت كه به وسيله يك نفر پليس ما را به آدرسي كه در دست داشتيم راهنمايي نمايد. ما با راهنمايي پليس تعيين شده به قرارگاه اروند مراجعه كرديم. قرارگاه در داخل يك ساختمان معمولي قرار داشت، يك نفر سرباز در پشت درب ورودي قدم مي‌زد با كوبيدن به درب، سرباز نگهبان درب را باز كرد، ما خودمان را معرّفي كرديم. وی اظهار داشت: الان فرمانده قرارگاه در حال استراحت هستند. من زنگ مي‌زنم گروهبان نگهبان مي‌آيد شما موضوع را به ايشان بگوييد. زنگ را به صدا درآورد. گروهبان نگهبان بلافاصله در جلوي درب حاضر شد، موضوع آمدن گردان را به ايشان گفتيم، اظهار داشت؛ رييس ركن سوّم قرارگاه جناب سرهنگ كيهاني منتظر شما بودند، تأمّل نماييد من ورود شما را به ايشان بگويم تا دستورات بعدي را ابلاغ نمايند.

با جناب سرهنگ كيهاني ارتباط برقرار شد، فرمودند هم اكنون من به جلو درب ورودي مي‌آيم، طولي نكشيد جناب سرهنگ اسماعيل كيهاني به جلو درب ورودي آمدند. پس از احوالپرسي و خوش آمدگويي، فرمودند شما گردان را در ابتداي جادّه ماهشهر ـ آبادان در اطراف پاسگاه پليس راه متوقّف كنيد. فردا صبح اوّل وقت من مي‌آيم و به منطقة تجمّع تعيين شده حركت مي‌كنيم.

در شب تاريك و در يك شهر ناشناخته، جابه جايي يك گردان با ستون خودوريي طولاني، با رانندگان خواب آلود نياز به يك راهنما داشت از جناب سرهنگ كيهاني درخواست كرديم كه يك نفر راهنما در اختيار ما قرار دهد تا در رسيدن به نقطة تعيين شده به ما كمك كند. ايشان قبول كرد، امّا نفر مورد نظر بايستي از خواب بيدار مي‌شد. چون پيش بيني در اين مورد صورت نگرفته بود، نيم ساعت طول كشيد تا راهنماي تعيين شده حاضر شد.

حدود ساعت 5/1 بعد از نيمه شب به توقّفگاه گردان مراجعت كرديم. تقريباً همة ستون به جز عواملي كه در اطراف نگهباني مي‌دادند، خواب بودند. در ابتدا توسّط نگهبانان، فرماندهان بيدار شدند و پيش ما آمدند، موضوع به آنان ابلاغ شد، تأكيد گرديد كه براي آماده شدن 15 دقيقه زمان داريد، بعد از آن اوّل ستون حركت مي‌كند بقيّه خودروها لازم است كه پشت سر هم بدون گرفتن فاصله حركت نمايند تا از مسير منحرف نشوند. مقصد؛ پاسگاه پليس راه ماهشهرـ آبادان مي‌باشد. در آن جا تا صبح توقّف خواهيم داشت.

خوشبختانه همكاري فرماندهان و نفرات بسيار خوب بود به محض ابلاغ دستورات در اسرع وقت كار انجام مي‌شد. در مدّت 10 دقيقه فرماندهان اعلام آمادگي كردند. سپس اولين خودرو كه راهنماي تعيين شده نيز در آن سوار بود، به سمت پاسگاه پليس راه حركت كرد. مسافت زيادي نبود امّا حركت ستون در شب و توقّف و جمع آوري آن زمان بيشتري را لازم داشت.

بالاخره تا ساعت سه بعد از نيمه شب ستون خودرويي در اطراف پاسگاه پليس راه، كه فضاي مناسبي براي توقّف داشت، جمع آوري گرديد. نيروها، تعدادي در داخل خودروها و تعدادي نيز در بيرون از خودروها استراحت نمودند. فرمانده پاسگاه محبّت فرمودند من را به داخل پاسگاه بردند و در يك اطاقي كه داراي يك پنكه نيز بود براي استراحت جا دادند. زمان براي استراحت بسيار كم بود. حداكثر من توانستم دو ساعت استراحت كنم. امّا واقعاً اين دو ساعت استراحت از دو سال بيشتر براي من ارزش داشت، خيلي لذّت بخش بود. چون شب قبل هم خيلي كم خوابيده بودم.

طبق يادداشتي كه براي رييس پاسگاه گذاشته بودم، ساعت 0500 يكي از افراد پاسگاه مرا بيدار كرد. پس از نماز و نيايش بيرون رفتم، افراد بيدار شده و به جمع آوري وسايل پياده شده از خودروها مشغول بودند.

در چنين روزهايي كه ستون در حال حركت است، غذاي صبحانه همان كنسرو لوبيا است كه با جيره 48 ساعته تحويل مي‌گردد. هر قوطي لوبيا را با مقداري نان لواش خشك كه در كارتن مقوايي حمل مي‌شود، براي دو وعده صبحانه استفاده مي‌كنند. البتّه لازم به ذكر است؛ جيرة عملياتي در موقعي به سرباز تحويل مي‌شود كه امكان فراهم نمودن غذاي گرم ميسّر نگردد. چون تكرار اين نوع تغذيه باعث سوء هاضمه مي‌شود. اكثر سربازان نيز از آن استقبال خوبي نمي‌كنند.

فرمانده دستة پشتيباني براي گرم كردن كنسروهاي لوبيا، از آشپزخانه‌هاي صحرايي كه يك ديگ آن مخصوص تهيّه آب گرم است، استفاده نموده و قوطي ها را در آب گرم قرار داده بود. در نتيجه قوطيهاي لوبيا گرم شده و همه سربازان مشغول باز كردن درب كنسرو بودند.

سرگروهبان گردان استواريكم صحبتي بود. درجه داري پُر تلاش، صميمي و بسيار كاردان. هر گونه كار اداري كه در نبودن من احتياج به پي گيري و يادآوري داشت طي يادداشتي به ايشان ابلاغ مي‌كردم و تا مراجعت اطمينان داشتم تمام موارد ابلاغي انجام گرديده در غير اين صورت، علّت و موانع آن را برايم مشخّص مي‌كرد. آنقدر در مقابل امور ارجاعي احساس مسئوليّت داشت كه گاهي اوقات خوردن آب و يا غذا را فراموش مي‌كرد. من احترام خاصي براي ايشان قايل بودم.

آن روز صبح وقتي من از پاسگاه بيرون آمدم او را نديدم. سراغش را گرفتم، كسي از نامبرده اطلاع نداشت. به شدّت نگران شدم زيرا به منطقه و به وضعيّت موجود آشنايي نداشت. حدود بيست دقيقه بعد با يك دستگاه وانت پر از نان لواش گرم وارد منطقة گردان شد. من از ديدن او خوشحال شدم ضمناً از اين كه بدون اطلاع چنين اقدامي را صورت داده عصباني بودم. چگونگي را از وي توضيح خواستم و تذكّر دادم بهتر بود با اطلاع من چنين كاري را انجام مي‌داديد.

نامبرده در حالي كه از عملكرد خود خجالت زده بود پس از عذرخواهي اظهار داشت:  ديشب بعد از آن كه شما براي استراحت رفتيد حاج آقا (اسم آن را فراموش كردم) مرا ديد و اظهار داشت چه كمكي مي‌توانيم برايتان انجام دهيم. من ايشان را نمي‌شناختم امّا، نيّت خير بود، لذا درخواست كردم در صورتي كه مقداري نان فراهم شود سربازان صبحانه بهتري خواهند داشت، چون نان تحويلي خشك است. ايشان با كمال ميل پذيرفتند، امّا چون تعداد زيادي مي‌خواستيم تا از نانواييها جمع كنيم، دير شد و من از ديشب دنبال اين كار بودم. هم اكنون به تعداد نفرات گردان نان تهيّه شده است، اجازه فرماييد تا آنها را تقسيم كنيم.

تعدادي از افراد صبحانه خود را صرف نموده بودند و تعدادي نيز در حال خوردن بودند، نان گرم بين آنها توزيع شد و همه خوشحال شدند چون جوانان ماشاءا… مي‌توانند دو بار هم صبحانه بخورند.

 

منبع: گردان 144پیاده در آبادان، شاهین راد، فرض الله، 1383، عرشان، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده