گردان 144 پیاده در نبرد آبادان
بخش هفتم: خلبان و كمك خلبان پس از تبادل نظر با يكديگر، به اين نتيجه رسيدند، بايستي براي آوردن باطري به اهواز بروند، چون ارتباط بالگرد با اهواز برقرار نشد و پايگاه از مشكل به وجود آمده اطّلاعي نداشت، تصميم نهايي بر آن شد كه من با كمك خلبان به اهواز برويم و كمك خلبان از پايگاه براي بردن باطري كمك بگيرد. از اهالي كه در آنجا حضور داشتند، درخواست كرديم، در صورت امكان با يك وسيله ما را تا جادّه آسفالته ماهشهر ـ اهواز برسانند تا از آنجا بتوانيم به وسيله خودروهاي عبوري به شهر اهواز برويم.

با رسيدن معاون گردان به ستاد لشكر92 معلوم شد؛ خوشبختانه پيام ارسالي از سوي لشكر21 حمزه مبني بر حركت گردان144با سازمان كامل به سمت اهواز بسيار به موقع و مؤثّر بوده و مسئولين مربوطه براي توقّفگاه گردان محل مناسبي در باغ بزرگي كه در ساحل رودخانه كارون و در شمال شهرستان اهواز واقع بود، انتخاب و نماينده  تعيين شده به اتّفاق معاون گردان در مسير حضور داشتند و ستون با راهنمايي آنان بدون توقّف و تجمّع به حركت خود تا توقّفگاه ادامه داد. حدود ساعت0900  ابتداي ستون به محل تعيين شده رسيد و بقيّه نيز تا ساعت 1030 وارد گرديدند.

موقعيّت توقّفگاه گردان از نظر ديد هوايي دشمن تا حدودي پوشش داشت چون وجود درختان تنومند و پيوسته، با شاخ و برگهاي زياد سبب گرديده بود كه خودروها در پناه آنها ديده نشوند و از طرفي وسعت خيلي زياد باغ باعث شده بود؛ نيروها متمركز نباشند. البتّه فقط گردان144 بود كه وارد شهر مي‌شد، مابقي نيروها در غرب و جنوب شهرستان اهواز در مقابل دشمن خطّ پدافندي تشكيل داده و ورود دشمن را به شهر سد كرده و حتّي در بعضي نقاط آنها را به عقب رانده بودند.

در مدّت دو روز توقّف گردان در اين محل، بمباران هوايي و يا شناسايي هوايي از طرف دشمن صورت نگرفت امّا در روز دوّم، دو بار توسّط توپخانه‌هاي دشمن اجراي آتش گرديد كه تلفات و ضايعاتي در برداشت، دو دستگاه خودرو آسيب ديد و يك نفر سرباز از ناحيه پا مجروح گرديد.

بعدها در تجزيه تحليل موضوع عنوان گرديد، نيروهاي وابسته به دشمن در شهرستان اهواز، آن موقع فعّال بود و ورود گردان144 به شهر به اطلاع دشمن رسيده بود. (گلوله‌هاي پرتاب شده را از داخل شهر و به وسيله خمپاره انداز احتمال مي‌دادند.)  توقّف 48 ساعتة گردان در شهر اهواز هم به منظور برّرسي وضعيّت دشمن و هم شناسايي منطقه بود، زيرا تا تاريخ 24مهرماه59 به جز نيروهايي كه در شهرهاي آبادان و خرمشهر در مقابل دشمن مي‌جنگيدند، در محور ماهشهرـ آبادان كه محل مأموريت گردان تعيين شده بود، هيچ نيرويي حضور نداشت و همين امر سبب مي‌گرديد كه قبل از وارد شدن به منطقه و اشغال منطقة تجمّع، اطلاعات لازم را از دشمن و زمين داشته باشيم.

از شهرستان اهواز تا آبادان مسافت براي شناسايي بسيار زياد بود، جادّه اهواز ـ آبادان هم كه مسير نزديكتري است، توسّط دشمن اشغال شده، لازم بود كه شناسايي مسير و منطقه از طريق جادّه اهواز ـ ماهشهر ـ آبادان صورت گيرد و انجام اين امر مستلزم كمك گرفتن از قرارگاه جنوب بود.

پس از تجمّع نيروها در توقّفگاه، به قرارگاه جنوب رفتم. آن موقع قرارگاه در ساختمان صنايع چوب تشكيل شده بود و فرمانده قرارگاه سرهنگ زرهي ستاد غلامرضا قاسمي نو بود. پس از معرّفي خود، درخواست كردم كه براي اجراي مأموريت مرا توجيه نمايند. فرمانده قرارگاه پس از خوش آمدگويي فرمودند: جناب سرهنگ عبدالحسين مفيد شما را نسبت به وضعيّت منطقه و دشمن توجيه مي‌كنند، امّا اين توجيه كافي نيست و لازم است شما خودتان توسّط بالگرد از مسير و منطقه بازديد نماييد. من به اطاق نقشه وضعيّت1 رفتم و در آن جا جناب سرهنگ مفيد مرا از روي نقشه نسبت به موقعيّت دشمن و نيروهاي خودي توجيه كردند و فرمودند:  قرارگاه اروند نيز به فرماندهي جناب سرهنگ فروزان از ديروز تشكيل شده است. شما از آنجا نيز آخرين اخبار را مي‌توانيد دريافت نماييد.

براي انجام شناسايي عملي مقرّر گرديد، بعد از ظهر همان روز به وسيله يك فروند بالگرد 214  از طريق شهرستان اهواز به منطقه شادگان بروم. در اين صورت مي‌توانستم؛ هم از مسير حركت ستون تا بندر ماهشهر را شناسايي كنم و هم از لحاظ حضور دشمن در منطقه اطلاعاتي داشته باشم.

 

شناسايي از منطقة شادگان

ساعت 1400 در محل تعيين شده حضور يافتم، خلبان و كمك خلبان براي پرواز آماده بودند. بلافاصله پرواز صورت گرفت و از مسير اهواز به بندر ماهشهر پرواز ادامه داشت. مسافت زياد بود، مدّتي طول كشيد تا به بندر ماهشهر رسيديم. از طريق هوا مسير حركت ستون را تا بندر ماهشهر توجيه شدم. ادامه پرواز به سمت شادگان بود. تا آنجا نيز 50 كيلومتر فاصله داشت. پرواز انجام شد، زماني كه به شهر شادگان رسيديم، خلبان اظهار داشت تا اينجا فضا امن بود و مشكلي نداشتيم، از اين پس هرچه قدر به سمت غرب پرواز داشته باشيم، به تدريج احتمال ديدن دشمن زياد است. در صورتي كه زياد نزديك شويم، خطر وجود دارد. من كه به منطقه آشنايي نداشتم، علاقمند بودم؛ بدانم دشمن در كجا حضور دارد؟ زمين منطقه بعد از عبور از شهرستان ماهشهر بسيار صاف است و در صورتي كه هوا غبارآلود نباشد، ديد بسيار خوبي دارد. آن روز هوا غبارآلود بود، امّا نه در حدّي كه ديد را زياد محدود كند، چون از داخل بالگرد تا مسافت سه الي چهار كيلومتري قابل تشخيص بود.

چند دقيقه بعد از پرواز، از كنار شهر شادگان گذشتيم. شهر تخليه نشده بود و اوضاع نشان مي‌داد كه دشمن تا شهر فاصله زيادي دارد. من به خلبان گفتم: تا اينجا که ما مسير را شناسايي كرديم، دشمن را نديديم چقدر خوب بود؛ لااقل مي‌دانستم دشمن در كجاي اين منطقه است؟ خلبان چون نگراني مرا متوّجه شد، گفت: من تا آنجا كه به سمت بالگرد تيراندازي صورت نگيرد، جلوتر مي‌روم. تشكّر كردم و پرواز ادامه داشت. پس از ده دقيقه پرواز، كمك خلبان حركت خودرويي را در جادّه خاكي كه گرد و خاك ايجاد كرده بود، به من نشان داد. البتّه من گرد و خاك را بيشتر از خودرو مي‌ديدم. خلبان گفت داريم به منطقه نزديك مي‌شويم. صداي انفجاراتي شنيده مي‌شد. به نظر مي‌رسيد نسبت به قرار گرفتن وضعيّت بالگرد از مسافت دور تيراندازي صورت مي‌گيرد. خلبان اظهار داشت: اينها صداي تيراندازي سلاحهاي پدافند هوايي دشمن است. ما را ديده اند و به سمت ما تيراندازي مي‌كنند اگر جلوتر برويم احتمال خطر وجود دارد، از طرفي بالگرد ما فاقد سلاح است و بالگرد نجات1 هم نداريم.

در هر حال با آن ذهنيّتي كه من از انجام شناسايي داشتم، تصوّراتي كه از دشمن و استقرار آن تداعي مي‌شد، با ديدن يك خودرو در حال حركت و صداي شنيده شده راضي نبودم. ليكن ادامه يا بازگشت بالگرد را در اختيار خلبان گذاشتم. خلبان در همان منطقه دور زد و برگشت. خود را از نظر شناسايي به اين صورت راضي كردم كه شناسايي نزديك را پس از رسيدن گردان به منطقه، توسّط نيروها با اعزام گشتي زميني انجام دهيم. چون اطلاع از دشمن در تصميم گيري فرمانده بسيار مؤثّر است و غافلگيري را كم مي‌كند.

40 دقيقه پس از برگشت از منطقة شناسايي، به طوري كه بالگرد زمان كوتاهي از بندر ماهشهر به سمت اهواز پرواز داشت، خلبان اعلام كرد: چراغ باطري بالگرد روشن شده احتمالاً در سيستم برق نقصي به وجود آمده و ادامه پرواز مخاطره آميز مي‌باشد. دو دقيقه بعد در دو كيلومتري روستايي در اطراف منطقه رامشير، بالگرد به زمين نشست. آفتاب كم كم غروب مي‌كرد. طولي نكشيد مردم روستا كه از نشستن بالگرد به زمين اطّلاع حاصل كرده بودند، کوچک و بزرگ در اطراف بالگرد حلقه زدند و هر كدام به نوعي مي‌خواستند كمك كنند. امّا مشكل چيزي نبود كه با كمك آنها حل شود.

خلبان و كمك خلبان پس از تبادل نظر با يكديگر، به اين نتيجه رسيدند، بايستي براي آوردن باطري به اهواز بروند، چون ارتباط بالگرد با اهواز برقرار نشد و پايگاه از مشكل به وجود آمده اطّلاعي نداشت، تصميم نهايي بر آن شد كه من با كمك خلبان به اهواز برويم و كمك خلبان از پايگاه براي بردن باطري كمك بگيرد. از اهالي كه در آنجا حضور داشتند، درخواست كرديم، در صورت امكان با يك وسيله ما را تا جادّه آسفالته ماهشهر ـ اهواز برسانند تا از آنجا بتوانيم به وسيله خودروهاي عبوري به شهر اهواز برويم.

يك مرد مسن كه مشخّص بود داراي سواد و تجربه است و فكر مثبت نيز دارد جلو آمد و اظهار داشت، هوا در حال تاريك شدن است با توجّه به شايعاتي كه در منطقه وجود دارد، خودروها در جادّه آسفالته كمتر تردّد دارند. از طرفي اگر وسيله اي نيز در اختيار شما باشد، از اينجا تا رسيدن به جادّه زماني طول مي‌كشد. اگر شما از همين روستا وسيله بگيريد و يكراست به اهواز برويد بهتر است.

پسر جواني كه اسمش عبدالله بود جلو آمد و گفت، ما ماشين داريم اگر تا روستا بياييد من خودم با ماشين شما را تا اهواز مي‌برم. ما از اين پيشنهاد خوشحال شديم و با تشكّر از آقاي عبدالله راهي روستا شديم. در مسير روستاييان هر كدام به نوعي از حضور دشمن در شهرهاي خرمشهر و آبادان و حتّي در شهر شادگان و سربندر صحبت مي‌كردند، از اين كه تاكنون نيروهاي نظامي قابل توجّهي به منطقه جنوب اعزام نشده است، اظهار نگراني مي‌نمودند. شايعات در بعضيها قوي تر از اين هم بود به طوري كه پيش بيني مي‌كردند؛ اگر نيروي نظامي به منطقه وارد نشود و وضع به همين ترتيب ادامه يابد بندر ماهشهر را دشمن اشغال خواهد كرد.

ما به آنان اطمينان داديم و گفتيم هم اكنون از منطقة درگيري مي‌آييم. دشمن هنوز پس از 25 روز نتوانسته خرمشهر را تصرّف كند. رزمندگان با تمام توان در مقابل دشمن مقاومت مي‌كنند، به اين شايعات توجّه نكنيد، نيروي قابل توجّهي هم اكنون در منطقه است و شما نگران نباشيد. البتّه گفتة ما صادق بود چون هنوز مقاومت در خرمشهر ادامه داشت و دشمن فقط قسمتي از شهر را اشغال كرده بود.

تعدادي از روستاييان مخصوصاً پيرمردان و زنان دعا مي‌كردند و جوانان از اخبار و شجاعتهاي رزمندگان در مقابل دشمن شاد مي‌شدند. تعدادي داوطلب بودند، اظهار مي‌داشتند ما هم مي‌خواهيم با شما بياييم. به ما سلاح بدهيد تا با دشمن بجنگيم، صحبتهاي هر كدام به نحوي هيجان ايجاد كرده بود و به صميميّت جمع افزوده مي‌شد. تا اينكه به روستا رسيديم. عبداله ما را يكراست به منزل خودشان هدايت كرد. پدر عبدالله كه حاج قاسم نام داشت وقتي به وسيله پسرش از موضوع آمدن ما به روستا با اطّلاع شد با روي گشاده از ما استقبال نمود. اصرار داشت كه شام را ميهمان ايشان باشيم تا بعد از شام وسيله در اختيار ما باشد.

با تشكّر فراوان گفتيم كار راه اندازي بالگرد بايد زود انجام شود، شما كمك بزرگي مي‌كنيد تا با يك وسيله اي ما به مقصد برسيم. حاج قاسم كه مرد دنيا ديده و فهميده اي بود و واقعاً مي‌خواست با تمام توان به ما كمك كند اظهار داشت، الآن شب و دير وقت است من يك نفر ديگر كه راه را بهتر مي‌داند و رانندگي خوبي دارد به اتّفاق عبدالله با شما مي‌فرستم كه اطمينان بيشتري حاصل شود. آنگاه نفر دوّم را صدا زد و به عبدالله نيز گفت: آقايان تا هر وقت كار داشتند كمك كنيد و پس از خاتمه كار برگرديد.

زماني كه از روستا با يك خودرو جيپ حركت كرديم، پاسي از شب گذشته بود. مسافتي را تا جادّه آسفالته از طريق جادّه خاكي طي كرديم، وقتي كه به جادّه آسفالته رسيديم، حدود نيمه شب بود. مسير را ادامه داديم تا به شهر اهواز رسيديم. اوّل كمك خلبان را به پايگاه رسانديم و سپس من در حوالي محل استقرار گردان پياده شده و از عبدالله و راننده تشكّر و خداحافظي كردم. ساعت حدود 2 بعد از نصف شب بود. نگهبان با ديدن من با صداي بلند گفت «ايست» من گفتم: آشنا، نگهبان پاسخ داد، آشنا كيست؟ من خودم را معرّفي كردم. نگهبان گفت اسم عبور1، من اسم عبور نداشتم. تكرار كردم «من سرگرد شاهين راد فرمانده گردان هستم ».

نگهبان به زانو نشست و به طرف من نشانه روي كرد و با صداي بلند گفت: عقب گرد، دستها بالا ! من جز اجراي دستور چاره اي نداشتم. عقب گرد كردم و دستها را بالا نگه داشتم. به نگهبان گفتم: اطلاع دهيد پاسبخش يا گروهبان نگهبان بيايد و مرا شناسايي كنند. نگهبان مرا شناخت امّا در اجراي آنچه كه خواسته بود، ترديد نكرد. معلوم بود از اعتماد به نفس خوبي برخوردار است. در حين اجراي دستورات نگهبان و رد و بدل شدن صحبتها، گروهبان نگهبان ـ گروهبان يكم حميدي گروهبان دستة ادوات گروهان سوّم ـ در محل حاضر شد، من را شناخت و با عذرخواهي اجازه عبور داده شد. البتّه اين گونه عمل در انجام وظيفه در منطقة عمليات بسيار ضروري است گرچه لازم است در پادگانها نيز به همين ترتيب سخت گيري شود. چون اين عمل مطابق آيين نامة پاسداري و نگهباني است اگر غير از اين عمل شود، جرم است. اقدام آن شب سرباز نگهبان انگيزه اي بود كه مسئله را با اهميّت جلوه دهيم و فرماندهان در آموزش موضوع عملاً با سربازان تمرين نمايند. آن سرباز نيز به درجة تشويقي سرباز يكمي مفتخر گرديد. به نظرم مشابه عبّاسي يا عبّاسخاني اسمي داشت. با خاتمه ماجرا من به كيسه خواب پناه بردم، چند ساعتي استراحت كردم. حدود ساعت0700 فرماندهان گروهانها و عناصر ستادي را براي دادن اطلاعات شناسايي روز قبل جمع كرده، با كشيدن كروكي، اطلاعات از مسير و منطقه را به آنان مي‌دادم كه پيامي از قرارگاه جنوب واصل شد:  

«فرمانده گردان در ساعت 0900 در قرارگاه حضور يابد.» از محل استقرار گردان تا قرارگاه نيم ساعت راه بود. طي نيم ساعت باقي مانده از وقت، توجيهات را كامل كرده به سمت قرارگاه حركت كردم.

جناب سرهنگ قاسمي فرمانده لشكر92 زرهي كه سِمَت فرماندهي قرارگاه جنوب را نيز عهده دار بود، در ابتدا از نتيجة شناسايي روز قبل سئوال كردند، موضوع شرح داده شد. سپس فرمودند:  با قرارگاه اروند تماس حاصل شده است و آنها انتطار ورود شما را به قرارگاه دارند. شما در ظرف امروز بعد از ظهر به سمت بندر ماهشهر حركت كنيد. پيش بيني داشته باشيد كه در روشنايي روز احتمال حمله هوايي دشمن به ستون متصوّر است. فراموش نكنيد كه ستون باز به صورت تاكتيكي حركت كند. تلاش شود تا آنجا كه برد وسيلة مخابراتي اجازه مي‌دهد، با ما در تماس باشيد. چون دستور مخابراتي قرارگاه اروند را نداريم در صورتي كه ارتباط شما با قرارگاه قطع شد، اقدامات رساندن ستون به عهدة خود شما است. در صورت بروز اتّفاقات، شخصاً تصميم بگيريد.

 

 

منبع: گردان 144پیاده در آبادان، شاهین راد، فرض الله، 1383، عرشان، تهران

1

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده