مجموعه قصه های اسارت(32)
باز باران!:(بخش سوم) حالا مدت ها از آن روز می گذرد. اما عراقی ها هر از چند گاهی به سراغ شیرعلی می آیند و او را با خود می برند و بعد از چند ساعت پیکر نیمه جانش را برمی گردانند و کف سلول می اندازند. چشم هایم به صورت شیرعلی خیره مانده بود و غرق او بودم و اشکم سرازیر شده بود و بند نمی آمد که عبدالله صدایم کرد.

چشم هایم به صورت شیرعلی خیره مانده بود و غرق او بودم و اشکم سرازیر شده بود و بند نمی آمد که عبدالله صدایم کرد.

گفت: خسته شدی. سرش را بگذار زمین.

گفت: بهتر است کمی استراحت کنی.

آمد و کنار من نشست و سر شیرعلی را از روی پاهای من برداشت و روی پاهای خود گذاشت و شروع کرد به نوازش کردن موهای کوتاه او.

گفت: بلند شو! بلند شو عزیز دلم! نمی بینی دلخوشی ما به تو و امثال توست!

و شروع به گریه کرد.

با گریه گفت: اگر تو دل شکسته و غمگین باشی، ما افسرده می شویم.

بغض سنگینی که گلویم را می فشرد، فرو خوردم و بر خودم مسلط شدم و از جا بر خاستم.

فریاد زدم: برای سلامتی مردان خدا صلوات!

 به ناگهان فریاد صلوات بچه ها بلند شد و سکوت غمبار سلول را شکست و انگار از پنجره ی سلول بیرون زد و رفت و به آسمان رسید.

آسمان رعدی زد و شروع به باریدن کرد.

همپای ضرب آهنگ باران بر میله های پنجره ی سلول بانگ اذان احسان هم بلند شد.

غروب از راه رسیده بود و روشنایی روز کم کم داشت جای خودش را به شب می داد.

قطره های باران که روی میله های پنجره های سلول می لغزید و به پائین می غلتید، نگاه نگران ما را که هجده ساعت بود در بی آبی به سر می بردیم، به سوی خود کشاند.

باران می بارید و بانگ اذان بلند بود و هر دو دست در دست هم داده بودند و به دل های ما رنگ امید می زدند.

با کوچک ترین حرکت  شیرعلی نظر همه ما به طرف او جلب می شد.

شیرعلی ناله ای کرد و ابراهیم و رحم دل و برات و سید عباس و من و چند نفر دیگر به طرف اش رفتیم.

شیرعلی در حالی که پلک هایش سنگین بود، چشم هایش به آرامی باز شد و لب هایش تکان خورد. اما حرفی از میان آنها بیرون نیامد.

مثل ابر گریه می کرد.

بعد چند کلمه بریده بریده نامفهوم بر زبان آورد که ما نفهمیدیم؟

عبدالله خم شد و گوش اش را به دهان او نزدیک کرد.

چند لحظه ای گذشت و دیدم که چهره ی شیرعلی اول بر افروخته شد و بعد عضله های صورت  اش لرزید و برای چند لحظه از حال رفت و برگشت و در چهره اش آرامش دلپذیری نمایان شد و شادمان گشت و سعی کرد تا از جا بلند شود.

عبدالله فریاد زد: کمک کنید!

گفت: گفت می خواهد تیمم کند!

گفت: می خواهد نماز مغرب و عشاء بخواند!

چند نفری کمک اش کردیم و از جا بلند شد و تیمم کرد و خودش را برای نماز آماده کرد.

من که هنوز در فکر نجوایی بودم که شیرعلی بریده بریده بر زبان رانده بود.

عبدالله را به گوشه ای کشاندم.

پرسیدم: شیرعلی چه می گفت؟

عبدالله اول نگاهم کرد و حرفی نزد.

گفتم: عبدالله!

گفت: چرا اصرار می کنی؟

گفتم: عبدالله ما با هم رفیق هستیم!

گفت: امان از دست تو

گفتم: عبدالله تو را به خدا!

گفت: شیرعلی در عالم رویا نوری را دیده بود که از آسمان آمده بود و فضای سلول را روشن کرده بود و عطری مشام اش را انباشته بود و صدایی به او نهیب زده بود که برخیزد و به نماز بایستد.

بعد نور او را در برگرفته بود و برده بود تا صحن حرم امام رضا (ع) و برگردانده بود.

آهی از دل برآوردم و حسرت خوردم. نمی دانم چرا. اما حسرت خوردم و نگاه ام بی اختیار به طرف پنجره ی سلول کشانده شد.

باران هنوز می بارید و قطره های درشت باران بر میله های پنجره می لغزید و به پائین می غلتید و ترنم آن در گوش من آوازی داشت دوست داشتنی.

با خود اندیشیدم: باز باران! باز آزادی!

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده