حدیث عاشقان(29)
در آغوش هم گريستند اين خاطره از ص 137 كتاب « پرواز تا بي نهايت» به روايت « ستوان اكبرصادقيان» انتخاب شده است . پس ازشهادت سرباز وظيفه عربيان كه رابطه عاطفي شديدي بين او و سرهنگ بابايي بود، قراربود مراسم دعاي توسلي درمنزل شهيد بزرگوار برگزارگردد؛ به همين خاطر من با تعدادي از پرسنل به همراه شهيد بابايي جهت شركت درآن مراسم به منزل آن شهيد رفتيم. پس از خواندن دعا كه بخشي از آن نيز توسط شهيد بابايي خوانده شد، آماده رفتن شديم. پدر شهيد براي مشايعت مهمانان درجلو در ايستاده بود

شهيد بابايي با لباس ساده و به صورت ناشناس در آن مراسم حضور داشت؛ ولي گويا كسي او را به پدر شهيد معرفي كرده بود؛ به همين خاطر, هنگام خداحافظي با شهيد بابايي, خم شد تا دست او را ببوسد. شهيد بابايي مي كوشيد تا دست خود را بكشد و مانع شود؛ ولي موفق نشد. از اين حركت ناراحت شد و  بي درنگ به پاي پدر شهيد افتاد و پاي او را بوسيد. پدر شهيد خم شد و شانه هاي بابايي را بالاكشيد و او را در آغوش گرفت. آنگاه هر دو شروع كردند به گريستن. دقايقي مي گذشت و آنها همچنان در آغوش يكديگر مي گريستند.

 

 

 

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده