مجموعه قصه های اسارت(32)
باز باران!:(بخش دوم) افسر عراقی، سرتا سر سلول راه رفته بود و برگشته بود و به تک تک اسرا نگاه کرده بود و از آنها خواسته بود برای پیروزی عراق دعا کنند. شیرعلی دعا کرده بود: خدایا حق را یاری کن. افسر عراقی عصبانی شده بود و از کوره در رفته بود و سیلی محکمی بیخ گوش شیرعلی خوابانده بود. فریاد زده بود: چرا نگفتی عراق؟ شیرعلی خونسرد گفته بود، خب، اگر عراق حق باشد، خداوند پیروزش می کند.

افسر عراقی از خشم مثل سگ هار شده بود و به شیرعلی حمله کرده بود و به جان او افتاده بود و تا می خورد کتک اش زده بود و مدام نعره اش بالا رفته بود:

-بگو عراق!

-دعا کن!

-یاالله!

-بگو عراق!

کم کم افسر عراقی خسته شده بود و از پا افتاده بود و به نگهبان ها دستور داده بود تا با کابل شیرعلی را به باد کتک بگیرند.

نگهبان ها به دستور افسر عراقی شیرعلی را به ضربه های کابل زده بودند و زده بودند و زده بودند تا عرق از سر و روی شان سرازیر شده بود و با اشاره فرمانده شان دست از کتک زدن شیرعلی کشیده بودند.

آن روز هواگرفته بود و سوز سرد و گزنده ای از لا به لای درزهای در و دیوار و پنجره های سلول به درون می آمد و زیر پوست مان می خزید و باران سیل آسایی که باریده بود و بوی نم و رطوبت را به جان مان می ریخت.

اواخر پاییز بود و آسمان گاه به گاه برق می زد و می غرید و پرتوی نوری برای لحطه ای یک باره فضای نیمه تاریک سلول را روشن می کرد.

شیرعلی آن روز از بس کتک خورده بود، دربُ داغان شده بود. اما پا پس نگذاشته بود و از حرفش برنگشته بود.

افسر عراقی وقتی حسابی شیرعلی را زده بود و زده بودند از شدت خشم و غضب بر افروخته و سرخ شده بود و دست هایش از شدت خشم لرزان شده بود و سعی کرده بود خود را خونسرد و پیروز نشان دهد.

به شیرعلی که روی زمین ولو شده بود، نگاهی انداخته بود.

گفته بود: خب! گمان کنم حالا بتوانی راحت برای پیروزی عراق دعا کنی!

شیرعلی سکوت کرده بود و جواب نداده بود و با سکوت اش حرص افسر عراقی را در آورده بود.

افسر عراقی که سکوت شیرعلی کلافه اش کرده بود، همان طور که بالای سرش ایستاده بود، به او تشر زده بود.

بلند گفته بود: یاالله دعا کن!

شیرعلی تکانی خورده بود و به هر سختی ای بود از جا بلند شده بود و با گوشه ی دست راست اش خون صورت اش را پاک کرده بود و رو به افسر عراقی کرده بود. پرسیده بود: آیا تا به حال قرآن خوانده ای؟

افسر عراقی دست هایش را به کمر زده بود و قیافه گرفته بود.

گفته بود: بله خوانده ام!

گفته بود: مطمئن باش از تو مجوس بیش تر خوانده ام!

شیرعلی گفه بود: پس باید بدانی که خداوند متعال از قول پیامر(ص) فرموده است (از شما یکی بر هدایت و دیگری در گمراهی آشکار است.)

افسر عراقی با حیرت به شیرعلی نگاه کرده بود.

گفته بود: خب! منظورت چیست؟

شیرعلی گفته بود :منظورم این است که تو اگر به قرآن اعتقاد داشتی این همه از حرف من عصبانی نمی شدی!

گفته بود: چرا مرا مجبور می کنی برای پیروزی عراق دعا کنم؟

گفته بود: مگر نمی دانی خداوند هر کس را بخواهد پیروز می کند؟

افسر عراقی جوش آورده بود.

نعره زده بود: عجله کنید!

فریاد برآورده بود: برویم!

گفته بود: این عوضی ها حرف سرشان نمی شود.

بعد با دو نگهبان همراه اش با عجله از سلول خارج شده بودند…

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده