نسل سرفراز(مجموعه خاطرات امیر سرتیپ محمدی فر))
بخش سوم: ارتش و مقابله با ضدانقلاب-1 در همین لحظات، یک گلوله وسط دو ابرو و گلولهای دیگر، گردن سرگرد معصومی را شکافت و من تنها چکیدن یک قطره خون از پیشانی این افسر سرافراز را مشاهده کردم و در دم شهد شیرین شهادت را نوشید. رگبار گلولهای هم به شکم سرهنگ معززی اصابت کرد و خون از بدن این رزمنده قهرمان فوران کرد و همانجا افتاد و من بلافاصله در زیر خودرویی سنگر گرفتم. همه محوطه جاده باز بود و از ستون هم فاصله گرفته بودیم و ستون نمیتوانست به ما کمک کند. صدای برخورد گلوله به بدنه خودرو، مانند صدای برخورد تگرگ به شیروانی بود.

با پیروزی انقلاب مقدس اسلامی، عناصر ضدانقلاب، مبادرت به ایجاد آشوب و بلوا در برخی از نقاط مملکت نموده و حتی قبل از مسائل کردستان، اتفاقات بسیاری به وقوع پیوست که جزء ناگفته‌های تاریخ انقلاب مقدس اسلامی است و خیلی از این موارد آنچنان که باید بازگو نشده است.

به عنوان مثال، کارخانه چوکای تالش واقع در اسالم به تصرف کمونیست‌ها در آمده بود و مهندسان کارخانه را اخراج کرده بودند و قصد داشتند با سرسپردگی به بیگانگان، کارخانه را با شیوه و الگوی دیکته شده آنان، اداره کنند.

من در آن زمان در گردان 234 سوار زرهی لشکر 16 در پادگان اردبیل خدمت می‌کردم. به ما مأموریت دادند تا با حضور فیزیکی در کارخانه به وضع ایجاد شده در آن خاتمه داده شود. در اجرای دستورات دریافتی ضمن پیمودن مسافتی حدود 400 کیلومتر با تانک، گردان را در منطقه عمومی کارخانه مذکور مستقر و عناصر ضدانقلاب و آشوب‌طلب را از آن بیرون کردیم و در پی این اقدام متهورانه، حاکمیت نظام و انقلاب در کارخانه و منطقه تثبیت گردید.

به دنبال آن، در تأسیسات کشت و صنعت مغان نیز همین وضعیت حادث گردید که با طی مسافتی حدود 300 کیلومتر با تانک، آرامش و امنیت آن منطقه حساس مرزی (مرز مشترک با اتحاد جماهیر شوروی سابق) را نیز برقرار کردیم.

نیروی زمینی در پاسخ به فرمان تاریخی حضرت امام (ره)، در ابتدا با لشکرهای 64 ارومیه، 28 کردستان، یک تیپ از لشکر 16 زرهی قزوین، تیپ 55 هوابرد شیراز و تیپ 23 نیروهای مخصوص، جهت برقراری امنیت در منطقه کردستان وارد عمل شد و در درگیری با عتاصر خودفروخته ضدانقلاب که توسط استکبار جهانی مسلح شده بودند، موفق به سرکوب آنان و برقراری و حفظ امنیت در این منطقه از میهن اسلامی گردید.

پیشاپیش نیروهای ارتش، یگان هوانیروز قهرمان، قرار داشت که تمامی شیارها و دره‌های منطقه را کاوش و به تعقیب و نبرد با ضدانقلاب می‌پرداخت و روی هم رفته باید بگویم نیروی زمینی، وجب به وجب خاک کردستان را شناسایی و با تقدیم خون و جان کارکنان جان بر کف خود، ضدانقلاب را از آن منطقه بیرون راند و امنیت را برای آن منطقه به ارمغان آورد.

به عنوان مثال می‌توان به محاصره پادگان بانه ، توسط عناصر ضد انقلاب در سال 1358 اشاره کرد که رزمندگان سلحشور ارتشی این پادگان به مدت سه ماه در برابر این تهاجم مقاومت و پادگان را حفظ کردند و طی این حماسه، خلبانان هوانیروز بودند که از طریق هوا آذوقه مورد نیاز را به وسیله بالگرد به پادگان می‌رساندند.

یگان ما جزو اولین یگان‌هایی بود که به کردستان اعزام و در منطقه عمومی سقز، به منظور پیشروی به طرف بانه، مستقر گردید.

برای تأمین اقلام آمادی مورد نیاز به فرمانده وقت پشتیبانی منطقه مراغه، جناب سرهنگ نورایی که از افسران مدبر و اندیشمند نزاجا بود و هنوز هم افتخار خدمت به ارتش را دارند، مراجعه کردم و با طرح مشکلات یگان درخواست مساعدت نمودم که پشتیبانی بی‌دریغ ایشان باعث دلگرمی و تقویت روحیه ما شد به نحوی که هرگز حمایت‌های ایشان را در آن شرایط بحرانی فراموش نخواهم کرد.

در چنین شرایطی یگان‌های لشکر 16 زرهی بلافاصله از سقز به سمت بانه حرکت کردند تا پادگان آن شهر را از محاصره آشوب‌طلبان خارج نمایند. فرماندهی گردان توپخانه را شهید معصومی، گردان مهندس را شهید معززی و گردان تانک را سرگرد بیات به عهده داشتند و گردان 176 پیاده نیز دز این عملیات شرکت داشت و من در آن زمان فرمانده گروهان شناسایی بودم که با یک دستگاه خودروی جیپ، همراه با تانک‌های سبک شناسایی تحت امر خود، به عنوان یگان جلودار پیشاپیش عمده قوا حرکت کرده و پیشروی به سوی پادگان بانه را تسهیل می‌کردیم.

در این عملیات برای اولین بار با امیر سرافراز ارتش توحید، سپهبد شهید صیاد شیرازی آشنا شدم که ایشان به عنوان یک افسر جوان و مؤمن همراه با چند نفر از سایر جان‌بر‌کفان انقلاب اسلامی، ضمن در اختیار داشتن یک فروند بالگرد هوانیروز و با لباس تکاوری در پیشروی یگان‌ها به سوی بانه، یگان شناسایی را یاری می‌کرد.

با اینکه می‌دانستیم که افسرانی به عنوان نماینده حضرت امام (ره) در ارتش حضور دارند و نام ایشان نیز در زمره آنها برای ما کاملاً شناخته شده بود، مع‌الوصف بعد از معرفی خودش، بیش از پیش با روح بزرگ سلحشوری، تعبد و اخلاص وی در مقابل خداوند منان و بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی (ره) آشنا شدم.

لازم به یادآوری است که این شهید بزرگوار از شروع ناآرامی‌های کردستان و تهاجم نیروهای بعثی عراق به میهن اسلامی‌مان تا زمان انتصاب به فرماندهی نیروی زمینی ارتش ، مسئولیت هدایت نیروهای مخلص و سلحشور نزاجا را به منظور برقراری امنیت و حاکمیت جمهوری اسلامی ایران در منطقه وسیع و حساس کردستان با موفقیت تمام بر عهده داشت.

در اینجا شایسته است  از دیگر عزیزان و سرورانی که از قبل با منویات بنیانگذار فقید انقلاب اسلامی ایران آشنا بوده و با ایشان و سپس با حضرت آیت‌الله العظمی امام خامنه‌ای (مدظله العالی) از زمان ریاست جمهوری و تصدی ولایت مسلمین جهان در ارتباط بوده و هستند، با احترام و تکریم یاد شود. امیران سرفرازی چون سرلشکر محمد سلیمی که با ایفای نقش‌های کلیدی همچون حفظ سازمان ارتش، منویات امام راحل (ره) را در جلوگیری از متلاشی شدن ارتش با دقت به مرحله اجرا در آوردند و در زمان تصدی وزارت دفاع، علی‌رغم تحریم‌های اعمال شده از سوی استکبار جهانی با تحمل شداید و مرارت‌های عدیده به نحو چشمگیری به تدارک مایحتاج نیروهای مسلح در زمان جنگ همت گماردند و همچنین از تضعیف صنایع مختلف آن وزارت که در آن زمان از وضعیت خاصی برخوردار بود، ممانعت به عمل آوردند، سرلشکر علی شهبازی و سرتیپ ناصر آراسته که ضمن بر عهده داشتن مسئولیت‌های بسیار خطیر در حفظ بی‌وقفه انقلاب نوپای اسلامی ایران، فرماندهی و هدایت نیروها و یگان‌های ارتش  را با شایستگی تمام، در زمان بحرانی جنگ و در زمان حساس بازسازی بر عهده داشته و دارند.

به هر حال هنگامی که برای شکستن محاصره پادگان بانه از گردنه خان عبور می‌کردیم، یک لحظه سایه‌ای را در حین جابجایی از پشت درختی به درخت دیگر مشاهده کرده و به منطقه مشکوک شدم. ایستادم. پشت سر من، سرگرد معصومی که افسر فوق‌العاده باسوادی بود و در دوره‌های داخل و خارج از کشور همیشه شاگرد اول و یکی از افسران متفکر، شجاع و جسور نیروی زمینی بود، به همراه سرهنگ2 معززی توقف و تصور کرده بودند که من در جاده با مین برخورد کرده‌ام.

در همین لحظات، یک گلوله وسط دو ابرو و گلوله‌ای دیگر، گردن سرگرد معصومی را شکافت و من تنها چکیدن یک قطره خون از پیشانی این افسر سرافراز را مشاهده کردم و در دم شهد شیرین شهادت را نوشید. رگبار گلوله‌ای هم به شکم سرهنگ معززی اصابت کرد و خون از بدن این رزمنده قهرمان فوران کرد و همانجا افتاد و من بلافاصله در زیر خودرویی سنگر گرفتم. همه محوطه جاده باز بود و از ستون هم فاصله گرفته بودیم و ستون نمی‌توانست به ما کمک کند. صدای برخورد گلوله به بدنه خودرو، مانند صدای برخورد تگرگ به شیروانی بود.

به هر حال شب را در محاصره ضد انقلاب بودیم، تا اینکه صبح، ستون به کمک ما آمد و پیکر شهید معصومی را تخلیه کردند ولی هر چه به دنبال شهید معززی گشتیم، اثری از ایشان پیدا نشد. تمامی منطقه را برای یافتن این افسر رشید، زیر پا گذاشتیم ولی اثری از ایشان نیافتیم. لذا با ادامه عملیات و با مرارت‌های فراوان، پادگان بانه را از محاصره نجات دادیم.

در آغازین روزهای جنگ تحمیلی در منطقه عملیاتی فکه شنیدیم که سرهنگ معززی آمده است، بلافاصله به خدمت ایشان رفتم و شرح ماوقع را جویا شدم.

ایشان اظهار داشتند:

 "آن شب گلوله‌ای به شکم من اصابت کرد و بعد از مجروحیت شدید، عناصر ضدانقلاب مرا به اسارت بردند. در بین اسرا، افسر وظیفه‌ای بود که یک کیف دستی حاوی وسایل مقدماتی عمل جراحی به همراه داشت و من را با همان وسائل ابتدایی، تحت عمل جراحی قرار داد و نه ماه تمام از بدن من چرک و عفونت ترشح می‌شد تا به مرور بهبود یافته و یک سال بعد آزاد و بلافاصله خود را به گردان در منطقه عملیاتی معرفی و اکنون آماده انجام وظیفه‌ام."

ده روز بعد از این گفتگو، این سردار سرافراز در جریان یک عملیات رزمی در منطقه فکه تا پای جان جنگیدن تا سرانجام مردانه به شهادت رسید.

هرگز فراموش نخواهم کرد؛ در کردستان، عناصر خودفروخته ضد انقلاب، بالگرد خلبان شهید حسین قاسمی را هدف قرار داده و پس از سقوط بالگرد، ایشان را دستگیر و به مدت 9 ماه این افسر رشید ارتش اسلام را شکنجه دادند تا به حضرت امام (ره) ، اسائه ادب نماید که به علت خودداری ایشان از این اقدام، سرانجام این خلبان شجاع را به شهادت رسانده و پیکر مطهرش را به کنار جاده انداختند و دست نوشته‌ای روی جسد مطهرش گذشتند که گروهک ضاله کوموله وی را اعدام نموده است. ایثاری بالاتر از این!!!

در این مورد، سرهنگ خلبان جانباز 80درصد ، سید غفور موسوی نیز که از دوستان نزدیک و معاشرین خلبان شهید حسین قاسمی معروف به "شهید نماز" بودند، از برخورد این افسر رشید ارتش در زمان قبل از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی با مستشاران آمریکایی مستقر در مرکز آموزش خلبانی هوانیروز، چنین می‌گوید:

«ایشان که زمینه مذهبی بسیار قوی داشت، در اعتراض به تهاجم فرهنگی امریکایی‌ها به یکی از این مستشارها گفت :

آمدن شما به ایران فقط برای چپاول ثروت این مملکت نیست، بلکه مهم‌تر از آن هدف سیاست‌مداران شما، مسخ فرهنگ اصیل و دینی ملت مسلمان ایران است.

و این بحث و جدل به حدی بالا گرفت که نزدیک بود به درگیری فیزیکی نیز منجر شود.»

. . . . . ادامه دارد

منبع : نسل سرفراز، محمدی‌فر، ناصر، 1382، مدیریت پشتیبانی آموزش معاونت آموزشی نزاجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده