حدیث عاشقان(29)
بدون خداحافظي پا به فرارگذاشت اين خاطره از ص 110 كتاب «پرواز تا بي نهايت» به روايت «سرگرد رضا نيك خواهي» انتخاب شده است .جهت انجام هماهنگي در مورد عمليات هواپيماي« F-14 » در پايگاه هفتم, من ويكي از برادران به همراه شهيد بابايي از اصفهان به شيراز مي رفتيم. وقتي به دروازه ورودي شهر رسيديم, سربازي كه لباس نيروي هوايي را بر تـن داشت جلو ماشين دست بلند كرد. طبق معمول به توصيه شهيد بابايي او را سواركرديم. من با لباس فرم درجلو, كنار راننده بودم و شهيد بابايي مثل هميشه با يك پيراهن و سري تراشيده درعقب ماشين نشسته بود. آن سرباز هم پس از سوار شدن دركنار شهيد بابايي قرارگرفت. وقتي حركت كرديم سرباز با دقت درچهره و لباس شهيد بابايي نگريسته سپس از او پرسيد:

ـ داداش سربازي؟

او گفت:

ـ  بله.

سرباز درحالي كه با دستش برروي پاي شهيد بابايي مي زد گفت:

ـ دمت گرم كجا خدمت مي كني؟

شهيد بابايي گفت پايگاه هشتم اصفهان.

سرباز درحالي كه جا به جا مي شد ادامه داد:

ـ مي گن پايگاه هشتم فرمانده خيلي باحالی داره؟

او قدري مكث كرد وپاسخ داد:

ـ مي گن فرمانده خوبي است.

درطول راه, تا نزديك پايگاه هفتم, بين آن سرباز و شهيد بابايي صحبت هاي  دوستانه اي رد و بدل شد. هنگامي كه به در ورودي پايگاه رسيديم، دژبان جهت شناسايي ما پيش آمد وكارتهاي شناسايي را چك كرد. درپايان از پذيرفتن كارت شناسايي شهيد بابايي عذرخواهي كرد و وقتي توضيح داديم كه اين آقا جناب سرهنگ بابايي هستند, او نپذيرفت وگفت كه  بايد با فرمانده هماهنگ كند. وقتي فرمانده پايگاه هويت شهيد بابايي را تأييد كرد, دژبان درحالي كه اظهار شرمندگي  مي كرد, نزديك ما آمد و با اداي احترام از شهيد بابايي عذرخواهي كرد.

سربازي كه درعقب ماشين نشسته بود  واين برخورد ها را مي ديد، دريافت  اين آقا كه در طول راه با او شوخي كرده بود، سرهنگ بابايي فرمانده پايگاه اصفهان است؛ به همين خاطر از شدت خجالت خيلي آرام درماشين را بازكرد و بدون خداحافظي با سرعت به داخل پايگاه دويد.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده