مجموعه قصه های اسارت(32)
باز باران!:(بخش یکم) من در حالی که سر شیرعلی را روی پاهایم گذاشته بودم و به چهره ی درب و داغان او خیره مانده بودم و به یاد روزهای اولی افتادم که تازه به این اردوگاه منتقل شده بودیم. افسسر عراقی روبه شیرعلی کرده بود. پرسیده بود: این جنگ را به صلاح می دانی؟ شیرعلی پاسخ داده بود: نه!...

سر ظهر بود که صدای بلند شدن جیر جیر در زنگ زده ی سلول ما را از خلوت ناگزیرمان بیرون آورد.

از زمان انتقال به این زندان، این صدا همچون آوای بوم، شوم بود و برای ما خبر از شکنجه و فحش به همراه داشت.

بعد صدای نکره یکی از دو نگهبان سیه چرده لاغر اندام عراقی بلند شد.

-بیایید تحویلش بگیرید.

آن دو نفر با چشم های برافروخته شیر علی را روی زمین کشیدند و آوردند وسط سلول انداختند و بعد از نگاهی که به دو ر و بر خود انداختند و با تمسخر به ما پوزخند زدند، برگشتند و در را قفل کردند و رفتند.

عبدالله چند قدم به طرف شیرعلی برداشت و سرش را چرخاند به طرف بقیه.

فریاد زد: ابراهیم! رحم دل! بچه ها بیایید کمک!

 جسم بی رمق شیر علی کف سلول سیمانی زندان افتاده بود و از صورت اش خون جاری بود و نفس اش به سختی می آمد و می رفت.

لباس های تن اش تکه پاره شده بود و معلوم بود که حسابی کتک خورده است.

من هم که همپای ابراهیم و رحم دل و چند نفر دیگر از بچه ها به طرف پیکر نیمه جان شیرعلی رفته بودم، کنار او نشستم و صورت اش را به طرف  بالا برگرداندم: قطره های خون رقیق آرام آرام از دهان و بینی اش سرازیر بود و پهنای صورت اش را پوشانده بود. چشم هایش متورم و کبود شده بود و اطراف آن خون دلمه بسته بود.

سرش را روی پاهایم گذاشتم و تلاش کردم با آستین پیراهن ام خون را از صورت اش پاک کنم.

در آن لحظه دلم می خواست چشم هایش را باز می کرد و نیم نگاهی به من و اطراف اش می انداخت. اما رمقی در تن نداشت.

دست هایش را در دست گرفتم: سرد و بی حس بود و می لرزید.

کم کم بچه های سلول دور ما حلقه زدند و هر کدام به گونه ای با او که نیمه جان بود، همدردی کردند.

بر گونه بعضی ها اشک جاری بود و بعضی هم زیر لب دعا می کردند و چند نفری هم صلوات فرستادند.

به کمک برات و ابراهیم، جسم نیمه جان شیرعلی را از جا بلند کردیم و به انتهای سلول بردیم.

کف سیمانی سلول سرد بود و دلم نمی خواست پیکر مجروح شیرعلی را بدون زیرانداز به روی زمین لخت بگذارم.

به عبدالله نگاه کردم.

گفتم: این جا خیلی سرده.

عبدالله لحظه ای مکث کرد و بعد پیراهن اش را از تن درآورد و کف سلول آنجا که قرار بود شیرعلی را بخوابانیم، پهن کرد.

با این حرکت عبدالله، ابراهیم و برات و سید عباس و چند نفر دیگر هم پیراهن های شان را ازتن درآوردند و پهن کردند.

بعد بدن زخم و زیلی شیرعلی را آرام و با احتیاط روی کف پوشی گذاشتیم که از پیراهن درست شده بود.

شیرعلی آرام دراز کشیده بود و حرکت نمی کرد و فقط صدای نفس زدن های ضعیف او به گوش می رسید.

یکی از اسرا گفت: خب داداش اگر جلوی زبانت را می گرفتی این قدر عذاب نمی کشیدی!

سید عباس عصبانی شد.

بلند گفت: این چه حرفیه؟

گفت: عراقی ها می خواهند غرور ما را بشکنند، می خواهند ما را لگد مال کنند، آن وقت تو می گویی…استغفرالله.

کم کم بحث بالا گرفت و هر کس چیزی گفت.

من در حالی که سر شیرعلی را روی پاهایم گذاشته بودم و به چهره ی درب و داغان او خیره مانده بودم و به یاد روزهای اولی افتادم که تازه به این اردوگاه منتقل شده بودیم.

افسسر عراقی روبه شیرعلی کرده بود.

پرسیده بود: این جنگ را به صلاح می دانی؟

شیرعلی پاسخ داده بود: نه!…

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده