مجموعه قصه های اسارت(31)
فریاد خشم: دوباره غروب. روزی دیگر به آخر رسید و شب دیگری داشت از راه می رسید و ما باز مجبور بودیم به درون سلول های تنگ و تاریک بتپیم. سوت وارد شدن به سلول و آمارگیری به صدا در آمد و پشت سر آن فریاد های نگهبان ها بلند شد: -پنج پنج!

-پشت سر هم!

-از جلو نظام!

-خبردار!

-بشینید!

-سرها پایین!

ناگهان صدایی از انتهای یکی از صف ها بلند و به گوش رسید و توجه همه را به خود جلب کرد.

صدایی که بلند و محکم بود و همچون پتک انگار از آسمان آمد و بر سر سلول خورد.

او کی بود؟

 کی بود که بی محابا و توفنده فریاد برآورده بود؟

او کسی نبود جز علی رضا: نوجوان پانزده شانزده ساله ی که در سلول شمارۀ نُه از اردوگاه دوازده فضایی از بهت و حیرت به وجود آورده بود. در ابتدا نگهبان ها نفهمیدند که کیست.

یکی از نگهبان های عراقی نامش فرحان بود.

فریاد کشید: کی بود؟

علی رضا بر خلاف همه ما که نشسته بودیم و سرهای مان پایین بود، ایستاد و دو مرتبه فریاد زد و فریادش همچون تیری بود سهمگین که بر دل عراقی ها نشست و آن را شکافت.

-مرگ بر صدام!

فرحان و نگهبان همراهش با سرعت از سلول خارج شدند و پس از دقایقی به همراه چند نگهبان دیگر برای شاهد گرفتن و اقرار، دوباره به سلول باز گشتند.

فرحان با فارسی دست و پا شکسته حرف می زد. رفت و روبه روی علی رضا ایستاد.

با تشر گفت: چه گفتی!

علی رضا به هیچ ترسی به چشم های او نگریست.

فریاد زد: مرگ بر صدام!

فرحان از کوره در رفت.

نعره ای از ته گلو کشید: لعنتی!

بلند با خر خر گفت: می دانی جرم ات چیست؟

آرام تر گفت: جرمت اعدام است!

گفت: شما اسیر و زندانی ما هستید.

گفت: تو بچه ای

گفت: ما از تو نگه داری می کنیم و به تو غذا می دهیم تا بزرگ شوی.

همه ی این ها را صدام می دهد.

علی رضا باز فریاد زد: مرگ بر صدام!

برای ما مسلم شده بود که علی رضا از این مهلکه جان سالم به در نخواهد برد.

فرحان مثل برق گرفته ها شده بود. مانده بود که چه بکند. چند لحظه ای که گذشت کمی آرام تر شد و برای شاهد گرفتن به طرف بچه ها رفت و رو به آنهاکرد.

پرسید: شنیدید که او چه گفت؟

هیچ کس جواب اش را نداد. ما همه ساکت بودیم و نگاه می کردیم.

فرحان باز به طرف علی رضا برگشت.

پرسید: چرا شعار می دهی؟

علی رضا گفت: چرا شما به اعتقادات ما توهین می کنید؟

فرحان و نگهبان های همراهش از کوره در رفتند و علی رضا را به باد کتک گرفتند.

روز بعد علی رضا را به سلول انفرادی فرستادند.

فرماندهی اردوگاه علی رضا را احضار کرد و برای این که قضیه بالا نگیرد و به بغداد کشیده نشود و آبرویش نرود، از او خواست تا به گناهش اعتراف کند و عذر خواهی نماید.

اما علی رضا انگار نه انگار که به چه دردسری افتاده  و به چه دامی گرفتار شده است. سر حرف خودش ماند و حسرت اعتراف شنیدن را به دل فرمانده گذاشت و پیهِ شصت روز انفرادی را به تن مالید و با این کارش شور تازه ای در بین ما به وجود آورد: شوری که تا پایان دورۀ اسارت مان همراه ما بود و ما را به وجود می آورد و به حرکت.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده