مجموعه قصه های اسارت(30)
زنگ تفریح!: شب از راه رسید و ما همچون شب های دیگر درون سلول چپیدیم. چراغ های داخلی هنوز روشن بود. خیلی از بچه ها پتوهای کهنه و نخ در رفته ای را روی سر کشیده بودند.

سرمای زمستان و نداشتن لباس گرم و پتو به اندازه کافی باعث شده بود؛ هر چند نفر کنار هم قرار بگیریم و یک پتو را سفت به دور خود بپیچیم.

کم کم باید می خوابیدیم. بیداری مساوی بود با تنبیه!

احسان از پنجره سلول به بیرون نگاه کرد.

آهسته گفت: بچه ها! حسن چوپان دارد می آید.

گفت: مثل این که امشب نوبت نگهبانی اوست.

همه تصمیم گرفتیم تا حسن آمد، سر به سرش بگذاریم و دست اش بیندازیم.

آخر ما که تفریح نداشتیم، اگر حسن هم نبود تا گاه به گاه با کارهایش ما را بخنداند، از قصه دق می کردیم.

حسن آرام آرام حرکت کرد و به کنار سلول رسید. حرکات او را احسان لحظه به لحظه گزارش می کرد.

حسن پنجره های سلول را یکی یکی وارسی کرد. می خواست بداند کسی بیدار است یا نه.

همه ساکت بودیم و می خواستیم بدانیم حسن چه می کند. از هیچ کدام مان صدایی در نمی آمد.

در آن سلول ما صد و پنجاه نفر بودیم. اما انگار هیچ کس در آن نبود. از دیوار صدا در می آمد. اما از ما نه.

همین که حسن از پنجره آخری گذشت، چند نفر از بچه ها چراغ ها را خاموش کردند و چند نفر دیگر لیوان های آلومینیومی آب خوری را به هم کوبیدند.

حسن برگشت و غرو لند کنان از پشت تک تک پنجره ها درون سلول را کاوید. اما کسی را ندید. هیچ کس حرکتی نمی کرد.

فریاد کشید: چراغ ها را روشن کنید!

چراغ ها را روشن کردیم و او به راه افتاد و دوباره شروع کرد به گشت زنی. هنوز چند قدمی نرفته بود که ما کار قبلی مان را دوباره تکرار کردیم.

حسن عصبانی شد و شروع کرد به فحش دادن.

فریاد زد: ابن کلب!

 و چون نمی دانست کار کیست حرص می خورد و دندان قورچه می رفت.

ناگهان لنگه دم پایی ای به طرف او پرتاپ شد و به میله های پنجره ای خورد که حسن پشت آن ایستاده بود و سرک می کشید.

بعد صدای خنده های خفه ای فضای سلول را پر کرد.

این کار در تمام مدتی که ما در اسارت بودیم، بی سابقه بود.

حسن از کوره در رفت. چند فحش آبدار نثارمان کرد و به طرف اتاق نگهبان ها رفت و ماجرا را گزارش کرد.

فرمانده آن شب اردوگاه همه مان را خواست و ازمان بازجویی کرد.

بی فایده بود. ما هیچ کدام لب از لب باز نکردیم و کسی که دم پایی را پرتاب کرده بود، شناسایی نشد.

همه مان توبیخ شدیم و ما که در سلول 9بودیم ممنوع الخروج!

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده