آب و آتش(22)
«خدا رحمان را رحمت کند» فردین کاکاوندی دوم آبان ماه1364 ساعت1400 از ایستگاه رادار مرزی خبر رسید که یک فروند هواپیمای جگندۀ دشمن به طرف مرزهای آبی و خلیج فارس حمله ور شده است. حدود پنج دقیقه بعد از اعلام وضعیت قرمز، ناگهان صدای انفجار مهیبی را شنیدم. انفجار در یکی ار اسکله های نزدیک و وابسته به اسکلۀ ابوذر به وقوع پیوست. از این حادثه هراسان و متأثر شدم. بعد از گذشت مدت زمان بسیار کوتاه، ناگهان انفجار عظیم دیگری در اسکلۀ مرکزی ابوذر به وقوع پیوست که ما در عرشۀ پروازی آن بودیم.

 یک آن، خودم را در ارتفاع پنج متری بالای عرشه دیدم. به سرعت به زمین برگشتم و ضربۀ شدیدی به کمرم وارد شد و بعد از آن از روی عرشه از ارتفاع30 متری به داخل آب دریا افتادم. در حالت بی هوشی ناشی از ضربه و انفجار بودم که سردی آب دریا مرا به خود آورد.

موج ناشی از آب دریا مرا از اسکله دور کرد. به زور شنا می کردم، خسته شده بودم و دیگر توان روی آب ماندن را نداشتم که در این حین امداد غیبی مرا از این مهلکه نجات داد. یک قطعه چوب متوسط را در کنار خود دیدم، آن را گرفته و خودم را به آن چسباندم. حدود نیم ساعت به وسیلۀ این چوب خدادادی بر روی آب دریا ماندم.

در اطراف خودم جنازه های تکه تکه شده دوستان و همرزمانم، گل های پر پر بوستان شهادت را می دیدم که به وسیلۀ امواج سهمگین دریا به این سو و آن سو می رفتند و ماهیان مرده و قطعات جدا شده از اسکله و اسکلۀ فروزان که از انفجار ناشی از موشک ها در آتش می سوخت. در آن موقعیت تنها به خدا توکل کردم و نجات جان خود را از او خواستم که در این حین ناگهان یدک کشی را از دور دیدم که به طرف اسکله می آمد و جنازۀ شهدا را جمع می کرد. فریاد کشیدم و دست خود را به علامت درخواست کمک تکان دادم.

ناخدای یدک کش مرا دید. یدک کش را به طرف من هدایت کرد. وقتی که یدک کش به من رسید در مجاورت خودم و یدک کش چوب را رها کردم و دست خود را به لاستیک حمایل یدک کش گرفتم، از خستگی زیاد، ناگهان دستم سرخورد و با موج ناشی از یدک کش و مکش موتور به زیر یدک کش رفتم.

در داخل آب و زیر یدک کش جای تنفس و روی آب آمدن وجود نداشت. از گیر کردن بدنم با پره های یدک کش در هراس و وحشت بودم که در این حین صدای خاموش شدن موتور را شنیدم، در یک قدمی مرگ بودم. در تنفس های غیر ارادی که می کشیدم مقدار زیادی آب دریا که آغشته به نفت اسکله بود به داخل شش ها و معده ام رفت. به زور خودم را از زیر یدک کش به بیرون کشیدم که در این حین دستم به طنابی خورد و آن را سفت چسبیدم.

 وقتی به روی آب آمدم، کارکنان یدک کش مرا از آب گرفتند و بر روی عرشۀ یدک کش آورند. بعد از گذشت مدت کوتاهی حالت تهوع به من دست داد و هر چه از آب دریا خورده بودم، بالا آوردم. برای مدت زمان بسیار کوتاه، نفسم در سینه حبس شد. دیگر احساس کردم که این نفس قبل از مرگ است؛ ولی به حول قوۀ الهی نفس دوباره برگشت و زندگی ام از سر گرفته شد.

به اطراف خودم و به اسکله خمیده که در آتش می سوخت و به جنازۀ دوستان همرزمم که در یک گوشه از عرشۀ یدک کش به روی آنها تکه پارچه هاییی انداخته بودند و به کف عرشه که پر از خون شده بود، نگاه می کردم. در این هنگام، صحنه ای توجه مرا به خود جلب کرد.

یکی دو نفر از همرزمانم را دیدم که بدن سربازی را در آغوش گرفته اند و با او نجوا می کنند. ناخودآگاه به سوی آنها کشیده شدم. آری! لحظۀ فراق ولقاالله بود، دوستان به او امید می دادند. در آخرین لحظات قبل از شهادتش گفت: حیف که یک جان دارم، اگر صد جان هم داشتم فدای خلیج فارس کشورم می کردم.

آن حادثۀ تلخ گذشت، اما تمام فکر و حواس من به آخرین حرف آن سرباز شجاع بود که با چنان قدرت و روحیۀ بالایی عاشقانه شهید شد.

بعد از گذشت چند روز از آن خاطره، در بیمارستان بوشهر، سربازی از سربازان مستقر در اسکله کنار تختم خوابیده بود که وقتی صحبت آن شهید شد، گفت: رحمان فلاحتی به وطن خود و به خلیج فارس عشق ورزید، یادم می آید در تلویزیون برخی از کشور های همجوار، وقتی که گویندۀ اخبار به جای گفتن خلیج فارس، خلیج عربی را به زبان می آورد، بسیار متأثر و ناراحت می شد و می گفت:

«اینها عقدۀ حقارت دارند، از چندین هزار سال قبل این خلیج به نام فارس بوده است، اینها حس خود بزرگ بینی و حقارت است.»

آری! او راست می گفت چون این خود بزرگ بینی ها، ناشی از عقده های حقارت بود که دشمن بعثی هشت سال جنگ خانمان سوز را علیه ملت مظلوم و بزرگ ایران اسلامی تحمیل کرد. سرباز بعد از مکثی کوتاه آهی کشید و گفت: خدا رحمت کند رحمان را.

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده