خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(17)
بفرما شربت شهادت! در یکی از روزهای نبرد در تپه سبز، داخل نفربر برای بچههای بهداری صحبت میکردم و گاهی با لطیفهای یا حرکاتی، سربه سرشان میگذاشتم و آنها را میخنداندم. با اینکه در دلهامان طوفانی بر پا بود خنده از روی لبها کنار نمیرفت و با این خندهها سختیه کار را فراموش میکردیم. به بیرون از نفربر رفتم و در یک کتری بزرگ، شربت آبلیمو درست کردم. از کلمن هم مقداری یخ درآوردم و داخل کتری ریختم.

گقتم :

«بچه‌ها شربتش را آوردم.»

گفتند: «منظورت شربت شهادت است؟» و همه خندیدند.

گفتم: «اول به آنهایی می‌دهم که نور بالا می‌زنند.»

و کتری را مقابل هر کدام گرفته و گفتم: «بگذار به تو شربت شهادت بموشانم.»

آنها هم هرکدام یک لیوان از آن نوشیدند و خندیدند. سرباز «عبدالهادی مصلی‌نژاد» که بچة شیراز بود، از نفربر دیگری پیش آمد . به او شربت دادم. در این لحظه یکی از بچه‌ها از بیرون نفربر مرا صدا زد و گفت: «بیا کارت دارم.»

به محض این که پایم به زمین رسید، صدای انفجار وحشتناکی از روی نفربر برخاست. تا آن وقت صدایی به آن مهیبی نشنیده بودم. موج انفجار باعث شد روی زمین بیفتم. فکر کردم در دنیای دیگری هستم و شهید شده‌ام. گلوله خمپاره‌ای روی سقف نفربر خورده بود . تکانی خوردم و بلند شدم. دست و پایم را نگاه کردم. زخمی نشده بودم صدای ناله و فریاد بلند بود. داخل نفربر پر از دود شده بود. همه کمک می‌خواستند و مرتب مرا صدا می‌زدند. دست‌های احمد طرفی زخمی شده بودند؛ از چشمانش خون می‌آمد و فریاد می‌زد: «کور شدم، کور شدم.»

سرباز شهرام منصورابادی چشمش را گرفته بود. دست و پای مصلی نژاد زخمی شده بود. دست سرباز ((رضا باقری)) هم زخمی شده بود. چه مصیبتی! همه دوستان داخل نفربر که همراه و یاورم بودند، به این روز افتاده بودند. صدای یا حسین (ع) و یا ابوالفضل (ع) و یاد خدا بلند بود. برای چند لحظه حال خودم را نفهمیدم. در طول جنگ اولین بار بود که چنین حالتی پیدا کرده بودم. زود بر خودم مسلط شدم و شروع به بستن زخم بچه ها کردم. به هر کدام می رسیدم، در حالی که زخم هایشان را می بستم، به او دل داری هم می دادم. می گفتم ((چیزی نیست. یک زخم سطحی است، زود خوب می شوی.))

زخم های رانندۀ نفربر را هم بستم، روی صندلی نشاندمش و به کابین راننده رفتم و نفربر را روشن کردم. فکر می کردم با آن ضربه ای که خورده است روشن نشود: اما نفربر مردانگی کرد و روشن شد. حرکت کردم. خداوند به ما رحم کرده بود: گلوله ای که به نفربر ورده بود، گلوله خمپاره 60 میلی متری بود و قدرت آن را که به داخل نفربر نفوذ کند نداشت؛ تنها ترکش های آن از سقف نفربر وارد شده بود. باک گازوییل هم ترکش خورده بود و گازوییل داشت بر روی وسایل و بچه ها می ریخت. سرباز طرفی با صدای بلند و تند تند عربی صحبت می کرد. فکر کنم داشت وصیت می کرد و گاهی به من سفارش هایی می کرد که به خانواده اش چه پیامی بدهم . رضا باقری هم مرتب فریاد می زد ((مُردم، مُردم))؛ اما مصلی نژاد کاملا ساکت بود و ذکر می گفت. منصورآبادی هم دست هایش را روی چشم هایش گرفته و هیچ نمی گفت.

به بچه ها که نگاه می کردم. قلبم آتش می گرفت. بغض راه گلویم را بسته بود. شما اگر سانحه یا تصادفی را ببینید، با دیدن زخمی هایی کهک نمی شناسید، متأثر می شوید؛ اما تصور کنید دوستان من که مدت زیادی با آنها هم سنگر بودم و به طور کامل با آنها مانوس شده بودم، زخمی شده و در خونشان غوطه ور بودند و داشتند وصیت می کردند. با وجود غوغایی که در دلم بود، به آنها دل داری دادم و آنها را به عقب بردم.

وقتی به ایستگاه تخلیۀ مجروحان رسیدیم، سایر بچه ها با دیدن رفقای زخمی خود خیلی ناراحت شدند. آنها را به سرعت از نفربر خارج کرده، روی برانکارد گذاشتند و آمبولانس ها حرکت کردند، هنگام بازگشت، خیلی ناراحت بودم. تنها شده بودم. بغضم ترکید و گریه امانم را برید. وقتی رسیدم، سروان نبی کریمی فرمانده گروهان ارکان را دیدم. مشغول تدارکات خط بود. تا مرا دید، در آغوشم گرفت. سرم را روی دوشش گذاشتم و حسابی اشک ریختم. وقتی کمی سبک شدم، دوباره به خط برگشتم و دوباره بالای تپه سبز که جای بسیار خطرناکی بود، در کنار سایر برادران گردان که مردانه از ان تپه مراقبت می کردند، ایستادم.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده