مجموعه قصه های اسارت
(29) نان،کابل،شرف شب سختی را گذرانده بودیم. باران زیادی باریده بود و همه جا را آب برداشته بود. سلول ها بوی نم و رطوبت می داد. با شدیدی هم که وزیدن داشت بوهای بد دیگر را از مستراح ها و زباله ها دانی ها می آورد و وارد بینی های مان می کرد. صدای زوزوی باد سردی که می وزید گوش های مان را آزار می داد و تن و جان مان را به لرزه انداخته بود. یکی از اسرا به نام علی اکبر که بدن اش حسابی ضعیف شده بود، چنان می لرزید که گفتی تشنج کرده است.

همچون غشی ها بود و صدای به هم خوردن دندان هایش شنیده می شد.

بعد از ظهر ها موقع گرفتن سهمیه ی نان  چشم های بی رمق ما به نقطه ای که ماشین تقسیم نان می آمد زل زده می شد. اما این بار تصمیم گرفته بودیم مقاومت کنیم.

حالا هم بعد از ظهر بود و وقت تقسیم نان.

همچون همیشه صدای نگهبان بلند شد.

گفت: مسئولین نان بیایند نان تحویل بگیرند.

هیچ کس حرکتی نکرد.

ما می خواستیم با این کارمان عراقی ها را وادار به پذیرفتن خواسته های مان کنیم.

نگهبان عراقی با فریاد وارد سلول شد.

نعره کشید: چه خبره!

داد زد: چرا نان نمی گیرید؟

تهدید کرد: اگر جیره نان را نگیرید، همه تان را می فرستیم بیرون تا از سرما یخ بزنید.

فایده ای نداشت.

ارشد ایرانی اردوگاه را خواستند و علت را پرسیدند.

او گفت: ما اعتصاب کرده ایم.

 عراقی ها از کوره در رفتند و بنا کردند به فحش دادن مان. ما که از حرف های شان چیزی نمی فهمیدیم، بنابراین حساسیتی هم نشان ندادیم.

سر و صدای نگرفتن سهمیه ی نان کم کم بالا گرفت و به گوش فرمانده اردوگاه رسید.

فرمانده اردوگاه (نقیب جمال) که شکم گنده و قد کوتاه و کله ی نیمه تاسی داشت، وارد معرکه شد و ما را تهدید کرد که چنین و چنان مان می کند.

نتیجه ای نگرفت.

ما تصمیم گرفته بودیم تا به خواسته های مان جواب مثبت ندهد، پا عقب نکشیم.

عراقی ها آمار گرفتند و رفتند و ما با شکم گرسنه شب را به صبح رساندیم.

صبح که هوا روشن شد، همه منتظر عکس العمل عراقی ها بودیم.

آنها مثل روزهای قبل در سلول را باز کردند و آمارگیری کردند. اما اجازه ی خروج از سلول را به ما ندادند.

البته ما از قبل در هر سلولی مخفیانه مقداری نان خشک ذخیره کرده بودیم و با آن شکم مان را سیر می کردیم تا در برابر آنها کم نیاوریم. جیره بندی کار خودش را کرد. ما دوام آوردیم و به مبارزه علیه آنها ادامه دادیم.

روز بعد حرکت جدید عراقی ها شروع شد.

نقیب جمال به همراه بیست نفر نگهبان وارد سلول ها شدند. آنها تک تک به بار کتک و ضربه های کابل گرفتند.

اما ما که در طی روزهای اسارت کتک خورمان ملس شده بود، پا عقب نکشیدیم و همچنان در موضع خودمان ماندیم.

نقیب جمال که دید فایده ای ندارد همه مان را در محوطه ی اردوگاه جمع کرد و بنای تهدید کردن را گذاشت. اما دید فایده ای ندارد.

کلافه شده بود. از هر دری وارد شد نتوانست مقاومت ما را در هم بشکند. این بود که نرم شد.

گفت: مشکل تان چیست؟

اول محمد حرف زد. او هفده، هجده سالی بیش تر نداشت.

گفت: ما آب کافی نداریم.

گفت: نگهبان ها بی خود و بی جهت موی دماغ مان می شوند.

گفت: وضعیت مستراح ها گریه آور است.

گفت: از کم آبی و حمام نکردن، همه مان داریم شپش می گیریم.

بعد از صحبت های محمد کم کم بقیه ما هم جرأت پیدا کردیم و هر کدام یکی از مشکل ها را مطرح کردیم.

نقیب جمال بعد از شنیدن حرف های مان قول داد که اوضاع را بهتر کند.

ما که چند روز را با شکم گرسنه به جای خوردن نان، کابل خورده بودیم، خوشحال شدیم. بالاخره هر چه بود شرف مان به جا ماند.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده