حدیث عاشقان(27)
دورتادور اين باغ جاي پاي من است اينخاطره ازص194 كتاب« پاكباز عرصه عشق» به روايت «خانم زواره اي، مادر شهيد ستاري» انتخاب شده است. موقعي كه منصور در ورامين درس ميخواند، پسر بزرگم ناصر، خانه اي پشت راه آهن برايش اجاره كرده بود و خودش نان وبرنج و روغن برايش مي برد. منصور نيز آنجا مي ماند و درس مي خواند وهفته اي يك بار به خانه مي آمد.

حدود دوسال قبل از شهادتش،يك بار كه به همراه خانواده اش به ولي آباد آمده بود، تصميم گرفتيم، سري به خواهرش كه در ورامين زندگي مي كرد بزنيم، به ورامين كه رسيديــم منصــور بــه بچه هايش گفت:

ـ مايليد خانه اي را كه من در آنجا تنها زندگي مي كردم و درس مي خواندم نشانتان بدهم؟

سپس ما را به همراه بچه هايش به پشت خط راه آهن برد؛ اما از آن خانه اثري نبود. درحالي كه نگاهش به نقطه اي خيره شده بود،گفت:

ـ آن زمان، من اينجا زندگي مي كردم و يك پيرزن و پيرمرد مهربان بودند كه خيلي كمــك مي كردند.

از ماشين پياده شد و رفت از اهالي محل درباره آن خانواده پرس و جو كرد ولي آنها از آن محل رفته بودند و خانه منصور هم به جاده تبديل شده بود. منصور آهي كشيد و گفت:

ـ حيف شد، نتوانستم خانه اي را كه يك سال و نيم در آنجا زندگي كرده ام  به شما نشان بدهم!

سپس ادامه داد وگفت:

ـ در اين خانه كه بودم، روزي دو سيرگوشت مي گرفتم و صبح زود قبل از اينكه به مدرسه بروم آبگوشت را باركرده و روي چراغ مي گذاشتم تا پخته شود. ظهر كه از مدرسه برمي گشتم نصف آن را مي خوردم ونصف ديگر را براي شام نگه مي داشتم.

پس از آنكه مقداري جلو رفتيم، به باغي رسيديم كه به حالت مخروبه درآمده بود. منصور، ماشين را نگه داشت وروبه بچه هايش كردوگفت:

پدرجان شما الان در ناز ونعمت زندگي مي كنيد، كسي هست كه به شما بگويد خوب درس بخوانيد تا روزي  به درد خود و جامعه بخوريد. اما موقعي كه من درس مي خواندم هيچ كس نبود كه به من بگويد درس بخوان. خودم شبانه روز، دور تا دور اين باغ، راه مي رفتم و درس مي خواندم.

با اندكي تأمل، درحالي‌كه خاطرات دوران كودكي را مرور مي كرد، گفت:

ـ دورتا دور اين باغ  جاي پاي من است.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده