خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
(16) دعای کمیل، عراقی ها را تسلیم کرد عادت کرده بودیم در شبهای جمعه دعای کمیل بخوانیم. بچهها رادیو را روشن میکردند و به دعایی که با صدای محزون حجتالاسلام «رستگاری» خوانده میشد، گوش میکردند. همگی همراه با آن زمزمه میکردیم و اشک میریختیم. کمکم در تمام طول خط بلندگو کشیدیم. اذان را در سه نوبت پخش کردیم و شبهای جمعه دعای کمیل از بلندگوها پخش شد. این کار باعث بالا رفتن روحیة بچهها و تضعیف روحیة دشمن شد. گاهی گزارش میکردند که چند نفر از عراقیها روی خاکریز خودشان نشستهاند و دعا را گوش میکنند.

یک بار چند نفر از آنها در گروهان مجاور ما خود را تسلیم کردند. معلوم شد این حرکت خوب ما باعث یک عملیات روانی هدایت‌گونه شده آنها می‌گفتند که «وقتی می‌خواستند دعای کمیل را گوش کنند، فرماندهانشان مانع می‌شدند و آنها هم ترجیح داده بودند که تسلیم شوند.»

شب‌های قدر حال و هوای عجیبی داشتیم. در سنگر برای اولین مظلوم عالم، مولای متقیان حضرت علی (ع) مجلس روضه بر پا کردیم. چه شور و حالی داشت! «علی علی» می‌گفتیم. قرآن بر سر می‌گرفتیم و اشک می‌ریختیم. شب‌های قدر جبهه با جاهای دیگر خیلی تفاوت داشت؛ چون در جبهه بودیم و برای احیای دین خدا می‌جنگیدیم. هم‌سنگران ما به شهادت می‌رسیدند یا زخمی می‌شدند. همه خود را به خدا نزدیک‌تر می‌دیدند؛ برای همین مناجات در آن شرایط حال و هوای دیگری داشت.

شب‌ها کلاس قرآن تشکیل می‌دادیم. در سنگر تعدادی دور هم جمع می‌شدند و قران می‌خواندند. سربازان دسته عبارت بودند از: علی ایزدی اهل خرامة فارس، رمضان علی اختر زند اهل اصفهان و «خداورد سادین» که اهل گنبد و ترکمن بود.

سادین که رانندة آمبولانس بود، خیلی دلش می‌خواست قرآن یاد بگیرد و ما به او یاد می‌دادیم. او قرآنی قدیمی با کاغذی کاهی داشت. روزی چند صفحه پیش من تمرین می‌کرد و بعد از آن که یاد گرفت، خیلی خوشحال بود.

کم‌کم با آرام شدن اوضاع، نماز جماعت هم خواندیم. بچه‌ها مرا جلو انداخته و امام جماعت کردند؛ در حالی که من خودم را لایق نمی‌دانستم؛ اما برای برگزاری نماز جماعت و حفظ وحدت و بالا بردن روحیة بچه‌ها پذیرفتم. ابتدا پنج یا شش نفر بیش‌تر نبودیم؛ اما کم‌کم صف‌ها طولانی شدند؛ به همین دلیل بعدها مجبور شدیم برای احتیاط نماز را در چند نقطه اقامه کنیم.

بعد به روستای سعیدیه نقل مکان کردیم. در آنجا رودخانة کرخه کور در کنار ما قرار داشت. در سعیدیه گاهی برای ماهیگیری از تور استفاده می‌کردیم و معمولاً با غذا ماهی هم داشتیم. در آنجا هم نمازها را به جماعت می‌خواندیم. کلاس‌های قرآن را هم برقرار کردیم.

بچه‌ها مشغول یادگیری قرآن شدند و هر شب یک ساعت قرآن می‌خواندند. شب‌ها از فانوس استفاده می‌کردیم. پنجره‌ها را هم با پتو پوشانده بودیم تا نور از آن بیرون نرود. زیارت عاشورا هم برقرار بود. سه‌شنبه‌ها هم دعای توسل می‌خواندیم. بچه‌هایی که مداح بودند هم ذکر مصیبت می‌کردند و حالی پیدا می‌کردیم.

گاهی شدت آتش خیلی زیاد بود و ما مجبور می‌شدیم نمازمان را در سنگر و به صورا نشسته بخوانیم؛ اما وقتی حجم آتش دشمن کم‌تر بود، سریع بیرون می‌آمدیم و نماز می‌خواندیم.

زمین بازی هم داشتیم. هنگامی که اوضاع بهتر بود، بچه‌ها با توپی که تهیه کرده بودند، حسابی فوتبال یا والیبال بازی می‌کردند.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده