مجموعه قصه های اسارت
(28) امید: درهای سلول بسته شد. ماتم سرا در نظرم حیاتی دوباره یافته بود. غروبی دیگر و شبی دیگر از راه رسیده بود. اما جای جای سلول شادی و امید در چهره و نگاه بچه ها موج می زد. جان ها همه خسته به نظر می آمدند. اما در افق این جان های خسته، امید تجلی یافته بود و انگار دیگر از یأس خبری نبود.

امید به خلاصی، امید به دیدن طلوع صبحی دوباره.

چشم هایم را به گردش در آوردم و همه را از نظر گذراندم.

دیدم انگار نه انگار که اسیرند. همه سرحال و بشاش به نظر می رسیدند. هیچ کس در خود فرو نرفته بود.

چند نفری هم که برای چند لحظه در گوشه ای کز کرده بودند و حرفی نمی زدند توسط محمد و محسن و احسان به حرف آمدند و به جمع ما پیوستند: به جمعی که هر چند نفر به گوشه ای نشسته بودیم و یا یک دیگرگپ می زدیم.

شلوغی و شیطنت در سلول گرمایی ایجاد کرده بود و سرمای زمستان را از یادمان برده بود.

همین چند دقیقه پیش بود که در بیرون از سلول همه داشتیم از سرما می لرزیدیم. اما حالا همه مان به ریش آن می خندیدیم.

حسن در گوشه ای به نماز ایستاده بود و حال و هوای خوشی داشت.

 

ابراهیم هرچند زخم شکم اش آزارش می داد، اما سعی می کرد به روی خودش نیاورد و با دیگران خوش و بش می کرد.

یکی دو نفر در تپ می سوختند و چندنفر مشغول پاشویه کردن شان بودند.  این کار هر شب آن ها بود.

چند نفری دور هم جمع شده اند و هر چه نگاه می کنم، نمی بینیم حرف میانشان رد و بدل شود.

بعضی ها دو به دو و یا چند نفری در حال حفظ قرآن و ادعیه هستند. به نظرم همه امشب در حال و هوایی دیگرند و یک دل و یک صدا با یک نفر گفت و گو می کنند.

چشم هایم را بستم تا آن یک نفر را ببینم.

صداهایی از دور و نزدیک در گوشم پیچید و مرا به هیجان آورد: امیدم تویی، خانۀ امنم تویی، آلام همه ی درهایم تویی، تو را می شناسم امیدم.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده