خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
(15) طغیان رودخانه اواخر آذر 1359 گردان ما را از خط مقدم جبهه به داخل پادگان فرا خواندند. بعد از دو روز از پادگان به سمت اهواز حرکت کردیم و سپس از اهواز خارج شده و به سمت ماهشهر رهسپار شدیم. به جایی رسیدیم که «خلفآباد» نام داشت. رودخانة پرآبی در آنجا جریان داشت. کنار رودخانه اتراق کردیم؛ گردان را برای تجدید قوا تکمیل سازمان و استراحتی کوتاه به آنجا آورده بودند. قسمتی را برای بهداری انتخاب کردم. شبها خیلی سرد بود.

آمبولانس آواز روسی را در حملة هوایی از دست داده بودم؛ برای همین از شرکت نفت اهواز یک دستگاه جیپ سیمرغ گرفته، صندلی عقبش را برداشته و آن را تبدیل به آمبولانس کرده بودم.

یک شب در خواب بودیم که رودخانه طغیان کرد و تمام وسایل ما از جمله پتوها، کیسه‌خواب و غیره را با خود برد. خلاصه این که استراحت پشت جبهه هم حوادث و دشواری‌های خاص خود را داشت.

کم‌کم زمستان از راه رسید. گاه‌گاهی باران‌های تند و سیل‌آسایی می‌بارید و سیلاب به راه می‌افتاد. شب‌ها هوا خیلی سرد بود و سوز عجیبی داشت. همة وقت ما در صحرا و بیابان می‌گذشت؛ برای همین همیشه پر از گل‌ و ‌لای بودیم؛ پوتین‌هایمان به گل می‌چسبید و راه رفتن را برایمان مشکل می‌کرد.

جانوران موذی

از همه بدتر، پشه‌ها بودند که شب‌ها حمله می‌کردند. روزها از شدت گرما استراحت غیرممکن بود و شب‌ها هم از شدت درد نیش پشه‌ها نمی‌توانستیم بخوابیم و فقط به سر، صورت و گردن خود می‌زدیم. صبح که بیدار می‌شدیم، روی سر و صورتمان ورم‌های قرمزی دیده می‌شد.

پشه‌ها هیچ علاجی نداشتند و با نیش‌های خود هر شب از ما پذیرایی می‌کردند. بعضی از پشه‌ها از نوع مالاریا بودند. برای همین از ردة بالاتر بهداری، قرص‌های ضد مالاریا دادند تا بین گردان تقسیم کنیم؛ چون امکان سرایت بیماری زیاد بود.

در زیر رمل‌های ماسه‌ای، به ویژه در ارتفاعات الله‌اکبر و شحیطیه، مارهایی وجود داشتند. این مارها دو شاخ گوشتی بر روی سرشان داشتند و به آنها مارهای ‌شاخ‌دار می‌گفتند.

در اطراف تپه سبز هم مار و عقرب زیاد بود. هر شب چند نفر مار یا عقرب گزیده داشتیم. در برخورد با مارگزیدگی، به مصدوم یک سرم ضدمار تزریق می‌کردم. حال عمومی‌اش بهتر می‌شد و گوشه‌ای می‌خوابید. فقط از درد شکایت داشت که برایش مسکن تزریق می‌کردم.

روزهای چزابه

بارندگی‌های شدید زمستان شروع شده بود. چون در کنار هور واقع شده بودیم، وزش باد و بارندگی به نسبت بیشتر بود. وقتی زمین‌های آنجا گلی می‌شد. چسبندگی شدیدی پیدا می‌کرد و قدم برداشتن در آن خیلی سخت بود. ماشین‌ها با کوچکترین بی‌احتیاطی در گل می‌ماندند و باید به طریقی آنها را در می‌آوردیم. برای این کار نفربری را با سیم بکسل آماده گذاشته بودم تا به ماشین‌هایی که گیر می‌کردند، کمک کنیم. در جریان عملیات یک لندرور 8 سیلندر عراقی به غنیمت گرفته بودیم، و من از آن به عنوان آمبولانس استفاده می‌کردم. دنده‌های کمکی خوبی داشت و هیچوقت در گل نمی‌ماند.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده