مجموعه قصه های اسارت
(27) فرار: ما اسیر بودیم. اما اسم مان در هیچ کدام از لیست های سازمان جهانی دفاع از اسرا نبود. در حقیقت ما گمشده بودیم و مفقود به حساب می آمدیم. روزها یکی پس از دیگری می گذشت و زندگی در بند با همه سختی ها و عذاب هایی که داشت تکراری شده بود. حتی حرف هایمان هم چنگی به دل دیگری نمی زد. تنها چیزی که برای ما جذاب بود و هیچ وقت کهنه نشد، فکر فرار بود.

فکری که عملی کردن آن برای ما به صورت یک رویا در آمده بود.

رویایی شیرین که باید روزی به آن جامه ی عمل می پوشاندیم.

کم کم گرد پیری داشت از راه می رسید و در چهره ی تک تک ما آثار چین و چروک پیدا می شد و تارهای سفید در بین موهای سیاه مان خود نمایی می کرد.

در ذهن بعضی از بچه ها این فکر قوت گرفته بود که زندگی ما در مسیری مبهم و دردناک به پیش می رود. مسیری که ما را به سوی مرگ تدریجی و زود رس سوق می داد.

حالا روزها بود که فقط به آن رویای شیرین می اندیشیدیم و درباره ی آن با یکدیگر صحبت می کردیم. اما همه صحبت ها به یک جا ختم می شد:

سلول ها از سیمان بتنی محکم ساخته شده است و دور تا دور اردوگاه را هفت ردیف سیم خاردار حلقوی کشیده اند و به یکی از سیم ها هم برق وصل کرده اند. تازه پس از عبور از همه ی این موانع معلوم نبود؛ بتوانیم از آن پادگان بی سر و ته جان سالم ببریم.

سرگردانی و از گرسنگی تلف شدن به شرط گیر نیفتادن به دست دشمن اولین حرفی بود که در ذهن مان جان می گرفت و بر لب های مان جاری می شد.

راستی چه باید می کردیم؟

یکی از اسرا به کارهای دستی روی چوب توانسته بود نظر عراقی ها را به خود جلب کند.

در یکی از روزها کارد و سیم چین تهیه کرد و آنها را پشت یکی از سلول ها زیر خاک پنهان نمود.

او به خاطر ساخت هواپیمای چوبی میان عراقی ها معروف شده بود به «طیار»

 طیار، یکی از اسرای کرد که به مناطق کرد نشین شمال عراق و ایران آشنایی داشت را هم با خود همراه کرده بود.

او طی روزهای متوالی و به مرور زمان توانست معبری از سیم های خاردار را شناسایی و باز نماید.

کم کم روز موعود فرا رسید و همه چیز برای فرار آماده شد.

شب قبل از فرار، من طیار را می دیدم که به نقطه ای از سقف خیره شده است و در فکر است.

به چه می اندیشید؟

نمی دانم.

او جز به فرار و عقوبت ها و فرجام های آن به چه چیز دیگری می توانست بیندیشد؟

لابد داشت نقشه ی فرار را در ذهن اش مرور می کرد؟

شاید با خود می گفت: اگر طرح لو برود چه خواهد شد؟

می گفت: عراقی ها با او چه خواهند کرد؟

می گفت: اگر موفق شود سرنوشت3000 اسیر از پرده ی ابهام بیرون می آید.

فردای آن شب، طیار برای بررسی وسایل و ابزار کار، آهسته و دور از چشم نگهبان ها خود را به پشت سلول هفت رساند. اما از بخت بد باغچه بان «سلمان» او را دید و لو داد.

طیار و همدست اش گیر افتادند و عراقی ها حسابی شکنجه شان کردند و هر دو محکوم به پانزده روز حبس در سلول های انفرادی با اعمال شاقه شدند.

آن دو نفر پس از تحمل سختی ها و پایان دوره ی انفرادی با قدی خمیده پیش ما برگشتند.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده